جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۰:۵۹

باستانی پاریزی و هزاران سال انسان(۱)

باستانی پاریزی

آشنایی با کتاب "باستانی پاریزی و هزاران سال انسان" نوشته" کریم فیضی" موضوع یادداشت این هفته عارف نظری عضو سرویس فرهنگی مفدا شاهرود است. در بخش نخست این مطلب به نقل خاطراتی خواندنی از کودکی و جوانی محمد ابراهیم باستانی پاریزی این نویسنده و مورخ بزرگ معاصر از زبان خودش پرداخته شده است.

دکتر باستانی پاریزی از مورخان بنام معاصر است. در کتاب‌ها و مقالات او دو نکته جالب توجه است: اول، زبان لطیف و شیرین متن. زبان کتاب‌های او به گونه‌ایست که ملالت نمی‌آورد بلکه برعکس، اشتیاق برای خواندن ادامه متن ایجاد می‌کند. دوم، استفاده از منبع مهم و عظیم ادبیات، در تاریخ و تاریخ‌نگاری. چرا که بارزترین وجه فرهنگی ایران پس از اسلام شعر است که خود در مقوله‌ی ادبیات قرار می‎گیرد. در اشعار شعرا، سخنان بسیار متنوعی مطرح می‌شود، ازجمله مطالب و وقایع تاریخی. پس استفاده از ادبیات (که عمدتاً شعر است) مکمل خوبی در کنار کتاب‌های تاریخی، برای تاریخ‌نگاری ایران است. البته ناگفته نماند که دکتر باستانی پاریزی دستی در شعر دارد و مجموعه اشعار خود را نیز به چاپ رسانیده است. دکتر باستانی پاریزی متولد ۱۳۰۴ است و در ۱۳۹۳ فوت کرده است. روحش شاد.

یادداشت پیش رو از کتاب "باستانی پاریزی و هزاران سال انسان" نوشته" کریم فیضی" و نشر "اطلاعات" گرفته شده است. این کتاب مصاحبه‌ای است از کریم فیضی با دکتر باستانی پاریزی. کتاب شامل دو بخش کلی است. بخش اول : زندگی و زمانه، که در رابطه با زندگی‌نامه دکتر باستانی پاریزی است. بخش دوم: هزاران سال انسان، که در باب سخنان و نقطه نظرات دکتر باستانی پاریزی نسبت به شخصیت‌های مختلف، از جمله شخصیت‌های سیاسی، ادبی و علمی معاصر.

کتاب از آنجایی که مفصل است ( در حدود ۸۰۰ صفحه) و نکات خواندنی و جذاب زیادی دارد، سعی کردم تا حد امکان سیر زندگی دکتر باستانی پاریزی را به‌صورت موجز و مختصر بیاورم و در کنار آن بخشی از خاطرات خواندنی آن را نیز نقل کنم. من در این یادداشت مختصری از بخش "زندگی و زمانه" آورده‌ام و هم مختصری از بخش "هزاران سال انسان" . این یادداشت در سه قسمت تقسیم می‌شود و هر هفته یک قسمت از آن ارائه می‎‌شود. باشد که لذت‌بخش و مفید واقع شود.

زندگی و زمانه

    مختصری از "همزاد ایرج"

... باید بگویم که من متولد ۱۳۰۴[در پاریز واقع در استان کرمان] هستم... پاریز دهی است کوهستانی بین سیرجان و رفسنجان. سیرجان در جنوب پاریز است و رفسنجان در شمال این کوهستان است. از پاریز تا رفسنجان ۱۳ فرسخ راه است که می‌شود حدود ۸۰ کیلومتر. از پاریز تا سیرجان هم ۱۰ فرسخ است که حدود ۶۰ کیلومتر فاصله می‌شود...

کوهستان ما، کوهستان مرتفعی است. خود پاریز در ارتفاع دو هزار و سیصد و سی متری از سطح دریا واقع شده است. تازه، کوه‌هایش از این هم بلندتر است. زمستان برف گیری دارد. یا باید بگویم: در قدیم داشت...

...+آیا زمانی که شما به دنیا آمدید، شهر پاریز مدرسه داشت؟

 کوهستان ما، یکی از قدیم ترین مدرسه‌ها را به خود دیده است؛ یعنی مدرسه پاریز قبل از کودتای ۱۲۹۹ تأسیس شده است. از سال ۱۲۹۵ شمسی- ده سالی بعد از مشروطه- مدرسه پاریز در ده ما بوده است. البته آن زمان ۴ کلاسه بیشتر نبوده است.

... پدرم حاج آخوند در لباس روحانیت بود؛ عمامه بر سر داشت و منبر می‌رفت [علاوه بر این حاج آخوند مدیر مدرسه پاریز بود.] ... پدرم در سال ۱۳۰۹ مدیر [مدرسه] شد و مرا هم با خودش به مدرسه می‌برد...

پدرم روحانی بود و در عین روحانی بودن، مدیر مدرسه هم شد، تا اینکه در سال ۱۳۱۰ شمسی، مسئله تغییر لباس و متحدالشکل کردن و امثال آن پیش آمد... پدرم... کار مدرسه را ترجیح داد... نظر او این بود که در کسوت مدیر مدرسه بودن، بهتر می‌تواند به مردم خدمت کند. به همین جهت... لباس[روحانی] خودش را کنار گذاشت. با این حال اهل وعظ و منبر بود و منبر می‌رفت.

... +شما خودتان جنبه علمی و دانشی پدر را چطور دیدید؟

چیزی که می‌توانم بگویم، این است که پدرم مردی بافضل و باسواد بود. علوم اسلامی را خوب خوانده بود. مطالعات زیادی داشت و فقه و کلام و... هم میدانست.

پدرم، بخصوص به زبان عربی بسیار مسلط بود و صرف و نحو را خوب میدانست. صرف و نحوی که من بلد هستم، نتیجه درس‌هایی است که از پدرم آموخته ام...

 مختصری از  "کودک و کوهستان"

... من بعد از به پایان بردن کلاس پنجم ابتدایی، در سال ۱۳۱۶ از پاریز به سیرجان رفتم...این اولین سفر من به خارج از ده پاریز بود...

+وقتی به سیرجان رسیدید و ماندگار شدید، فرق پاریز و سیرجان آن زمان را چه دیدید؟

فرق‌هایی وجود داشت. وقتی ما راه افتادیم تا به سیرجان برویم، شب بود و هوا تاریک شده بود. بنابراین، در نیمه‌های شب به وسط ریگ رسیدیم. ریگ یک دشت صاف بیابانی است که هیچ تپه‌ای ندارد و فقط ریگ است. من در شب، از فاصله‌ی دور خط مستقیمی از نور را دیدم که چند ساعت بود و بعد هم خاموش شد و تمام شد! این موضوع برای من تازگی داشت... اولین چیزی که برای من خیلی تازگی داشت، همین روشنایی بود. فکر می‌کردم چطور می‌شود که این همه چراغ یکباره، با هم روشن شوند؟ حداقلش این بود که اول یک چراغ روشن شود، بعد چراغی دیگر و همین طور. چون ما در پاریز چراغ برق نداشتیم و برق ندیده بودیم، تا مدت‌ها فکر می‌کردم که چطور این همه چراغ باهم روشن می شوند؟

... من همیشه شاگرد متوسطی بودم و هیچ وقت شاگرد درجه اولی نبودم. البته در کلاس ششم وضعیت دیگری داشتم... من بعد از گرفتن تصدیق ششم در سال ۱۳۱۶ و ۱۳۱۷ وقتی به پاریز برگشتم ترک تحصیل کردم؛ یعنی علاقه‌ای به درس نشان ندادم و پدرم هم اصراری نکرد که ادامه تحصیل بدهم... [من به مدت] دوسال [ترک تحصیل کردم]... جالب است که در همین دوره خودم نشریه‌ای را به نام "ندای پاریز" در پاریز منتشر می‌کردم؛ به این معنی که این روزنامه را در سه نسخه می‌نوشتم. محتوای آن یادداشتی بود از خودم و مقداری شعر و چیزهایی را هم از مجلات و روزنامه‌ها نقل ‌می‌کردم...

... در سال ۱۳۱۹ وسایلی برایم فراهم شد و دوباره به طرف سیرجان حرکت کردم... کلاس هفتم و هشتم و نهم را در سیرجان خواندم و خاطرم هست که در کلاس نهم شاگرد اول شدم.

  مختصری از "کودکی و همه چیز"

+می‌دانیم که یکی از جنبه‌های شما جنبه شاعرانه است... در شعر تحت تاثیر چه کسی بودید؟

حقیقت این است که من شعرهای سعدی را دوست داشتم. آن موقع ما در خانه‌مان گلستان سعدی را داشتیم و گاهی گلستان می‌خواندم. دیوان حافظ هم از جمله دیوان‌هایی بود که در خانه‌مان بود. جالب است بدانید که در همان سال‌های ترک تحصیل، یک بار «دیوان حافظ» را از روی چاپ پژمان بختیاری پاکنویس کردم؛ یعنی یک جلد «دیوان حافظ» را برای خودم نوشتم، از اول تا آخر. این کار، در شعر من طبعاً اثر داشت. اما شاید جالب‌ترین چیزی که از جنبه شعری در من اثر گذاشت "دیوان عارف قزوینی" است... فکر می‌کنم دلیل تاثیرگذاری عارف قزوینی روی من، این بود که او شعرهایش را به زبان روز سروده بود، با زبانی مناسب و ساده. دیگر اینکه او مسائل اجتماعی را طرح کرده است.

... +شما می‌گویید: پدرم مانند شیخ ابوالحسن خرقانی بود. این موضوع، طبعاً نمی‌تواند برای یک کودک مکشوف باشد. لابد این موضوع را بعدها کشف کردید. چه زمانی فهمیدید که پدرتان مرد بزرگی است؟

بسیاری از مسائل را انسان بعدها متوجه می‌شود. من برای اولین بار چیزی از ابوالحسن خرقانی کشف کردم که حالا دیگر شعار شده است و فکر می‌کنم قبل از من کسی راجع به این موضوع صحبتی نکرده باشد. جمله معروف ابوالحسن خرقانی را پدرم همیشه می‌گفت و هر موقع مهمانی می‌آمد، آن را می‌خواند و آن این بود:

"هر کس که به این خانه در آید، نانش دهید و از نامش مپرسید؛ چه، آن کس که به درگاه خداوندی به جان ارزد، به خانقاه بوالحسن، البته به نان ارزد."

...+ میخواهم سوال کنم که کودکی شما در مجموع چگونه گذشت؟

بسیار خوش! اگر خدا کمک می‌کرد و توفیق می‌شد که انسان به کودکی برگردد، من حتماً به کودکی برمی‌گشتم!...

... +سختی کودکی شما در چه بود؟

ببینید! من از سال ۱۳۱۶ شمسی از پاریز بیرون آمده‌ام و از خانه دور بوده‌ام و ۱۰ فرسخ با زادگاهم فاصله داشته‌ام. من در ۱۳۱۶ فقط ۱۲ سال داشتم. این کار که بچه‌ای در آن سن از خانه و خانواده‌اش دور شود، سخت بود، چون به هتل هیلتون که نمی‌رفتم، بلکه محل زندگی من، اتاقکی در سیرجان بود، اتاقکی در کرمان بود و بعد هم که به تهران آمدم، در مدرسه شیخ عبدالحسین بودم که بروید تماشا کنید و ببینید که اتاق‌هایش چگونه است؟

به همین جهت، وقتی من در امیرآباد -کوی دانشگاه فعلی- اتاق گرفتم، فکر می‌کردم به بهشت رسیده‌ام. به این جهت، به من حق بدهید که بگویم: زندگی من در کودکی البته سخت گذشت، اما در عین حال، خوش هم گذشت و زیاد ناراضی نیستم. نه تنها ناراضی نیستم، بلکه شاکر هم هستم و به قول همان عارف قزوینی: عمری که در نتیجه اش عمرم شد حرام/ عارف هزار شکر گذشت، ارچه بد گذشت

 عکس به ترتیب از راست به چپ: باستانی پاریزی- هوشنگ ابتهاج- شغیعی کدکنی

مختصری از "ایام کرمان، ایام تهران"

... خب، من در سیرجان تا کلاس نهم درس خواندم. چون در آنجا، دبیرستان دیگر بیش از کلاس نهم؛ یعنی سوم دبیرستان نداشت، به همین جهت، ناچار شدم که به کرمان بیایم. برای اینکه صرفه جویی هم در خرج و مخارج پدرم بشود، در کرمان به دانشسرای مقدماتی رفتم و ثبت نام کردم. این، در سال ۱۳۲۲ بود.

+ می‌دانیم که دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی، در وضعیتی که من و هم نسلان من او را می شناسند، خود و زندگی و دانش خودش را به جایی به نام کرمان گره زده است. شما عنوان کرده‌اید که: "من عهد کرده‌ام که چیزی ننویسم مگر اینکه کرمان در آن باشد و جایی نروم مگر اینکه صحبتی از کرمان در بین باشد." این اندیشه کرمان، یا کرمان گرایی و کرمان دوستی که عده‌ای فکر می‌کنند تا حدودی سر به افراط هم می‌زند، از چه زمانی در شما پیدا شد؟ و اصلا چطور شد که پیدا شد؟

 این را باید بگویم که پیش از اینکه من خودم به کرمان بیایم، اشخاصی که پیش پدرم می‌آمدند و همچنین از روی علاقه‌ای که پدرم به تاریخ به طور کلی و تاریخ کرمان و حکام کرمان و داستان‌ها و افسانه‌های کرمان داشت، مرتب از کرمان صحبت به میان می‌آمد و من هم آن حرف‌ها را می‌شنیدم.

معمولا کسانی که از سیرجان و رفسنجان و خود کرمان می‌آمدند و خوانین یا حاکم‌زاده‌های قدیم بودند، نسبت به مسائل کرمان وقوف داشتند و من از شنیدن آن مطالب از زبان آنها خوشحال میشدم و خوشم می آمد و یادداشت‌هایی هم برای خودم بر می‌داشتم.

... از اتفاق روزگار چنین پیش آمد که شاگرد دوم دانشسرا شدم... در آن وقت مقررات تمام دانشسراها در ایران این بود که برای تشویق محصلین، کسانی که شاگرد اول یا دوم می‌شدند، مورد حمایت و کمک دولت قرار می‌گرفتند، به این صورت که باید به تهران می‌آمدند تا دوره دانشسرای عالی را پشت سر بگذارند...

وقتی ما به تهران رسیدیم مقررات وزارت فرهنگ مقداری تغییر کرده بود و آن این بود که می‌گفتند: چون دانش آموزان دانشسرا در حد کلاس ششم ادبی نیستند و حدشان کلاس پنجم ادبی است باید کلاس ششم را هم بخوانند. اگر قبول شدند می‌توانند به دانشسرای عالی وارد شوند... من در مدرسه "رشدیه" ثبت‌نام کردم و درس[کلاس ششم را] خواندم.

من [پس از گذراندن کلاس ششم ادبی در مدرسه رشدیه] در دو جا ثبت نام کردم: یکی در دانشکده حقوق، یکی در دانشکده ادبیات، در گروه تاریخ که رشته مورد علاقه‌ام بود. در هر دو رشته هم امتحان دادم و قبول هم شدم... من در دانشکده ادبیات ثبت نام کردم [و از دانشکده حقوق انصراف دادم]...

***

همان روزهای اول دانشگاه متوجه شدم که دانشگاه تهران که دکتر سیاسی هم رئیس آن بود و هم رئیس دانشکده ادبیات بود، توفیق حاصل کرده است که امیرآباد را به عنوان خوابگاه ضبط کند. گفته بودند که: کسانی که شهرستانی هستند و اتاق می‌خواهند، اسم بنویسند و تقاضا کنند تا زمانی که اتاق‌ها آماده شد، در اختیارشان بگذاریم.

این حرف بود، تا اینکه خاطرم است که یک روز عصر سر کلاس، پیشخدمت دانشکده ادبیات به نام هادی خان ... در اتاق را زد و از استادی که درس میداد عذرخواهی کرد و رو کرد به بچه ها و گفت: ناچارم به شما بگویم که کسانی که برای گرفتن اتاق ثبت نام کرده‌اند، تا فردا بروند و خودشان را به امیر آباد معرفی کنند و اتاقی برای خودشان بگیرند و اگر در ظرف همین یکی دو روز نروید، اتاق در اختیار دیگران قرار می‌گیرد.

این حرف برای من خیلی عجیب بود...

+خب، شما چه کار کردید؟

... چیزی جز مقداری کتاب و دفتر و کاغذ نداشتم. آنها را برداشتم و برای اولین بار به طرف امیر آباد حرکت کردم و در یکی از اتاق‌هایی که خوابگاه سربازهای آمریکایی(منطقه امیرآباد در زمان اشغال ایران در جنگ جهانی دوم، پادگان نظامی آمریکایی‌ها بود) بود، موقتاً جایی گرفتم تا بعد اتاق بهتری دادند. منتها این شتاب که آن روز هادی خان کرد، برای من همچنان عجیب بود، تا اینکه بعدها که «خاطرات دکتر سیاسی» منتشر شد و آن را خواندم، متوجه شدم که روز جمعه‌ای، محمدرضا شاه اعلام می‌کند که قصد دارد به امیر آباد برود و از آنجا بازدید کند؛ یعنی ژاندارمری و ارتش به شاه فشار می‌آورند که: امیرآباد برای دانشجوها زیادی است و دانشگاه تهران این اندازه دانشجو ندارد و نمی‌تواند یک دهکده را پر کند. آنها به شاه گفته بودند، سربازهای ما و ژاندارم‌های ما جا ندارند. بنابراین، امیرآباد باید در اختیار ما قرار بگیرد.

از آن روز جمعه، شاه خودش برای دیدن امیرآباد به آنجا می‌رود. دکتر سیاسی هم باخبر می‌شود و خودش شخصاً به آنجا می‌رود. شاه وقتی آنجا را دیده بود، گفته بود که: اینجا خیلی بزرگ است و ما اینقدر دانشجو نداریم. کنار دانشگاه تهران زمینی به مساحت ۱۸ هزار متر وجود دارد که برای دانشجوها کافی است. ما آن را می‌دهیم و شما یک ساختمان چند طبقه در آن بسازید و بشود خوابگاه دانشگاه تهران.

دکتر سیاسی وقتی دیده بود که امیرآباد با این طرح از دست دانشگاه می‌رود، گفته بود: ما دانشجو داریم و تعداد آنها زیاد هم هست و همگی اسم نوشته‌اند و با دانشجوها نمی‌توان در افتاد و ما به آنها قول اتاق داده‌ایم و... دکتر سیاسی برای اینکه امیر آباد را از چنگ ارتش و ژاندارمری در بیاورد، خواسته بود که از نیروی دانشجوها استفاده کند. به همین جهت، از دانشجوها خواسته بودند که راه بیفتند و به امیر آباد بروند، تا شاه متوجه شود که آنها آنجا هستند و فردا نیایند در آنجا را ببندند. دکتر سیاسی می‌دانست که شاه نمی‌توانست دانشجوها را از امیرآباد بیرون کند.

... در این ماجرا دکتر سیاسی واقعاً سیاست عجیب به خرج داد. او مرد بزرگی بود و خدمت بزرگی به دانشگاه تهران کرد...

*

... من زمانی که وارد دانشگاه تهران شدم، بیش از آنکه یک دانشجوی به تمام معنی باشم، یک مطبوعاتی شدم؛ یعنی شروع به ترجمه مقالات و کار در مطبوعات کردم. [از جمله در] مجله خواندنی‌ها [کار می‌کردم.]

 عکس: به ترتیب از راست به چپ: ایرج افشار- محمدعلی جمالزاده- باستانی پاریزی

ادامه در یادداشت هفته آینده...