یادداشت پیشرو برگرفته از کتاب "تصوف اسلامی و رابطهی انسان و خدا" نوشته رینولد نیکلسون و ترجمه محمدرضا شفیعی کدکنی میباشد. این کتاب شامل دو بخش است. بخش اول مجموع سه سخنرانی نیکلسون است که بهصورت مکتوب در آمده(با ترجمه شفیعی کدکنی)، و بخش دوم یادداشتهای مترجم(شفیعی کدکنی) است که ارتباطی با نیکلسون ندارد. این یادداشتها توسط دکتر شفیعی کدکنی نوشته شده در باب برخی موضوعاتی که در سخنرانیهای نیکلسون وجود داشته است. مسئله "ستایش ابلیس" نیز بخشی از این یادداشتهاست که فرم خلاصه شدهی آن را در این یادداشت آوردهام. امیدوارم مفید باشد.
ستایش ابلیس در تصوف اسلامی
یکی از مسائل مخاطره آمیز در تاریخ تصوف اسلامی، مسأله دفاع از ابلیس است و ستایش از او به عنوان بزرگترین موحد جهان و قرار دادن او در کنار حضرت رسول به عنوان دو نمونهی عالی فتوت و تصویر نور سیاه ابلیس در برابر نور محمدی.
در میان انبوه صوفیان کوچک و بزرگ، که در طول قریب ۱۳ قرن تمدن اسلامی انواع کلمات و عبارات رمزآمیز و شَطح وار گفتهاند، تنی چند از برجستگان و قلههای تصوف هستند که به دفاع از وی(ابلیس) برخاستهاند، دیگران یا در باب او سکوت کردهاند یا همان تلقی اهل شریعت را از وی داشتهاند.
میدانیم که به تصریح قرآن کریم، ابلیس فرشتهای مقرب درگاه احدیت بود که چون خداوند فرشتگان را مأمور به سجود آدم کرد، وی از این فرمان سر باز زد و گفت: «انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین»[ترجمه الهی قمشهای: من از او بهترم، که مرا از آتش و او را از خاک آفریدهای]. به همین سبب وی مردود بارگاه الاهی شد و مهجور و مورد لعن دائم. این ملعونی و مهجوری ابلیس، که از آیات مختلف قرآن کریم به روشنی دانسته میشود چیزی است که هم اهل شریعت و هم اکثریت سالکان راه تصوف آن را امری مسلم دانستهاند و هرکس با قرآن کریم و تفاسیر مذاهب مختلف آشنایی داشته باشد، در این هیچ تردیدی نمیتواند داشته باشد. ولی چنان که یاد کردیم جمعی از بزرگان تصوف، خرق اجماع کرده و در درون این ملعونی و مهجوری، مقام والا و برجستهای برای او یافتهاند و از وی به عنوان پاکبازترین عاشق و پاسبان حضرت و سرور مهجوران و یگانه وجود و «سرّ قدر و خال بر جمال ازل و شحنه مملکت که صد و بیست و چهار هزار نبی زخم او خوردهاند»(عینالقضاه همدانی، نامهها)، یاد کردهاند.
[حلّاج]
نگاهی به تاریخ تصوف اسلامی نشان میدهد که مسالهی ستایش ابلیس و دفاع از او، با حلّاج آغاز میشود... حلاج، همچنان که در بسیاری از مسائل دیگر تصوف، پیشرو و بنیانگذار به حساب میآید، در موضوع دفاع از ابلیس هم نخستین کس باید بهشمار آید. در میان آنچه از حلّاج مانده، شعرهای منثور زیبایی است به نام «طَواسین» که به هیچ زبانی جز زبان خودش قابل تبیین و تفسیر نیست. و شعر حقیقی چنین است که جز به اصل عبارت، همه چیز خود را از دست میدهد. در این کتابِ رمزیِ غامض و دشوار، یکی از بخشها، «طاسین الازل و الالتباس» است که سراسر آن دفاع از ابلیس است به زبانی شگفت انگیز و تعمقی خاص در مسأله لعنت ابلیس و شناخت او از مسأله توحید. هر گونه تصرفی در عبارات حلاج از برد نیروی عاطفی و اندیشگی او میکاهد با این همه به جای این که عبارات او را که به زبان عربی است نقل کنم، ترجمهای را که «روزبهان بَقلی» از آن کرده، در اینجا نقل میکنم و گاه گاه از شرحی که روزبهان نگاشته نیز استفاده خواهم کرد...
حلاج میگوید: «در آسمان عابدی و موحدی چون ابلیس نبود.» و «لعنتش کردند، چون برسید به تفرید، براندندش از در، چون طلب فردانیّت کرد.» و میگوید: «غیر را نفی کرد، چون غیر دید لیکن آنجا غیر نبود.» و «ندانست که آدم فعل حق است و فعل او مرآت اوست. اگر در مرآت نگاه کردی، او را به عیان بدیدی.» و حلاج درباره او میگوید: «در بحر کبریا افتاد، نابینا شد. گفت مرا راه نیست به غیر تو که من محبی ذلیلام.» در دنباله این خطاب عاشقانه از زبان ابلیس نقل میکند که گفتندش: «تکبر میکنی؟» گفت: «اگر لحظهای با تو بودمی، تکبر در من لایق بودی. فکیف که دهرها با تو بریدهام. از من [که] عزیزتر است و بزرگوارتر چون اول ترا شناختهام در ازل؟ من از او بهترم که خدمت من قدیمترست. در کون، عارفتر از من بر تو کس نیست»...
... حلاج، ابلیس را در برابر محظوری( dilemma) میبیند که از یکسوی امر به سجدهی آدم است و از سوی دیگر بینش موحدانه او که راه را بر سجده آدم میبندد. ناگزیر امر الاهی در برابر ارادة الاهی قرار میگیرد و او از آنجا که مشیت معشوق را میداند، امر به سجده را نوعی آزمون به حساب میآورد و نه یک فرمان. بدین سبب خود را هدف لعن و ملامت قرار میدهد و از نگریستن در غیر معشوق سر باز میزند. از آنجا که هسته مرکزی تمام دفاعیات صوفیه از ابلیس بر محور آراء حلاج میگردد، ما باز به این مسأله باز خواهیم گشت. غرض نشان دادن نوع تلقی او از مسأله توحید و اراده الاهی بود و بیشتر با عین عبارات خودش با ترجمه روزبهان...
[غزل منسوب به سنایی]
در ادبیات فارسی نخستین دفاعیه ابلیس از آن سنایی غزنوی(متوفی ۵۲۹ هجری) است... در میان غزلیات سنایی، غزلی هست که از هر جهت حالت استثنایی دارد، هم به لحاظ «من» غزل که ابلیس است، و هم به لحاظ تصویر عاشقانهای که از این «من» در طول غزل آمده است. اگرچه در غزل فارسی به خصوص تا عصر سنایی و حتی قرنی پس از او، همیشه امتداد بار موضوع، امری مشخص و آشکار است، ولی در این غزل این خصوصیت تمایز بیشتری یافته است. در این غزل که «من» آن ابلیس است، زیباترین تصویری از مهجوری این عاشق گداخته رسم شده است که تا خواننده از موضوع اطلاع دقیقی نداشته باشد نمیتواند زیبایی بیکران آن را احساس کند، اما با توجه به این که سنایی در این غزل، با زبان شاعرانه خویش، جوهر عقاید حلاج را برای نخستین بار در زبان فارسی، عرضه میدارد، باید این غزل را یکی از ژرفترین غزلهای سراسر تاریخ ادب فارسی به حساب آورد؛ میبینیم که چگونه سنایی از زبان ابلیس شکایت سر میکند و مهجوری او را که روزی معلم ملکوت بوده و اکنون هدف لعنت جاودانه است - به زیباترین زبانی بیان میدارد. ابلیس از روزگارانی یاد میکند که دلش آشیانه سیمرغ عشق بود و با ذات الاهی یگانه در عشق، آنگاه توصیف میکند که چگونه دام «مکر» الاهی (اصطلاح قرآنی است) در راه او گسترده می شود و «آدم» و سجده آدم بهانهای برای این مکر. ارادة الاهی را وصف میکند که به ملعونی او تعلق گرفته بود و آدم خاکی بهانه این ملعنت شد. این غزل چندان دل انگیز است که از نقل تمامی آن، گزیری نمی بینیم:
با او دلم به مهر و مودت یگانه بود
سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود
بر درگهم، ز خیل فرشته سپاه بود
عرش مجید، جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد، نهان، دام مکر خویش
آدم میان حلقه آن دام، دانه بود
میخواست تا نشانه لعنت کند مرا
کرد آنچه خواست، آدم خاکی بهانه بود
بودم معلم ملکوت اندر آسمان
امید من به خُلد برین جاودانه بود
هفتصد هزار سال به طاعت ببودهام
وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود
در لوح خواندهام که یکی لعنتی شود
بودم گمان به هر کس و بر خود گمانه بود
آدم ز خاک بود من از نور پاک او
گفتم: «یگانه من بُوَم» و او یگانه بود
گفتند سالکان که نکردی تو سجدهای
چون کردمی که با منش این در میانه بود؟
جانا! بیا و تکیه به طاعات خود مکن
کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود
دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید
صد چشمه آن زمان ز دو چشمم روانه بود
ای عاقلان عشق! مرا هم گناه نیست
ره یافتن به جانبشان بیرضا نبود
[البته در پانوشت کتاب، دکتر شفیعی تصریح میکند که بر اساس نسخههای متعبری از دیوان سنایی که پس از چاپ اول این کتاب مورد بررسی قرار میگیرد، در هیچکدام این غزل یا ابیاتی از آن یافت نمیشود «پس باید بپذیریم که این غزل سرودهی یکی از عارفان بزرگ و گمنامی است که در خط عرفانی امثال احمد غزالی و عین القضات همدانی و ابوالقاسم کُرَّگانی بوده است.» و سرودهی سنایی نمیتواند باشد.]
چنان که میبینید سنایی در این غزل، مجموعه نظریات حلاج را در باب ابلیس، بیان کرده و میگوید: «در لوح خواندهام که یکی لعنتی شود» یعنی از قبل ابلیس میدانست که باید امر الاهی را مخالفت کند زیرا در لوح چنین خوانده بوده است. اگرچه میگوید: «گمان لعنتی شدن را به هر کسی، جز خود، میبردم» ولی در بیت دیگر سنایی توضیح میدهد که سالکان بر ابلیس خرده میگیرند که چرا سجده نکردی و او توضیح میدهد که چگونه میتوانستم سجده کنم حال آن که او با من چنین قرار گذاشته بود: «چون کردمی که با منش این در میانه بود؟» و این همان معنی «جحودی لک تقدیس» حلاج است و آن که گفت: «آن ابتلا بود نه امر.»
*بعد از سنایی، خط دفاع از ابلیس در احمد غزالی و عینالقضات همدانی پیگرفته میشود و مطالب مربوط به آن در یادداشت هفته آینده خواهد آمد.
ارسال نظر