فردوسی و شاهنامه
- اگر بپرسیم کتاب ایران کدام است، باید تنها اسم شاهنامه را ببریم. یعنی کتابِ کتابها.
- من در جایی میان ایلیاد هومر و شاهنامه مقایسهای کردهام. ایلیاد هومر همانگونه که میدانید، کتاب فرهنگساز تمدن اروپا و اروپاییان است. ایلیاد با اینکه متعلق به مردم یونان است، کل تمدن اروپا از آن الگو و سرمشق گرفته است. در حقیقت، ملیت اروپایی آن را کتاب اول خود میداند. شاهنامه فرودوسی چنین جایگاهی برای ما دارد.
- در میان سخنگویان تمدن ایران، کسی را جامعتر از او نمیشناسیم. او کسی است که هم اندیشه و طبع و هم زندگی شخصی خود را، در یک خط متوازی حرکت داده است. زندگی فردوسی بسیار پاکیزه و آبرومند بودهاست، مردی بلند نظر. زمانی که شعر مدحی در دربار محمود غزنوی رواج داشت و عدهای از نوع: عنصری و فرخی و عسجدی و دیگران برایش کار میکردند و مزد میگرفتند، فردوسی گوشهای گرفت و کنار نشست و کتاب خودش را سرود.
- شاهنامه زاییده عصر سامانی است . وقتی محمود غزنوی بر سر کار آمد کتاب نزدیک به تمام شدن بود و فقط به یک تجدید نظر کلی نیاز داشت. اما اینکه چرا فردوسی شاهنامه را به محمود غزنوی تقدیم کرده برای آن است که رسم زمان بود. و برای آنکه کتاب حفظ بشود، اینکار شد.
- شاهنامه از همان زمان پدید آمدن خود شروع به تاثیرگذاری کرد و در کل آثار ادبی بعد از خود تاثیر گذاشت.
مولانا و شمس
- مولانا نه محصول شمس، بلکه در غزلیات، تاثیرگرفته جدی از اوست، ولی نه در مثنوی. این حالت در غزلیات پیش آمده است. مولانا آماده یک تحول بزرگ بود و شمس وارد شد و این تحول از طریق وجود او و حضور او بیدار گشت. عیناٌ مثل اینکه بچهای در شکم مادر باشد و به مرحله وضع حمل برسد و قابلهای بیاید و آن بچه را بزایاند. چنین حالت خاصی در مولانا بود. او از یک سلسله مفاهیم و اندیشهها پر شدهبود و میخواست آنها را بیرون بریزد. این موضوع هنوز در ذهنش آماده نشدهبود. البته خودش هم به نحو مستقیم آماده نبود که این کار بشود. بنابراین، این اتفاق از طریق شمس و حرفهای شمس روی داد که در آن زمان کاملاٌ تازگی داشت. به این جهت، مولانا آن نوع از حرفها را که برای کسانی هم قابل پذیرش نبود، به عنوان شمس و با یاد او بیرون داد. شمس برای مولانا بهانهای بود. او واقعاٌ میخواست کسی در بین باشد که بتواند به نام او، منویات درونی خود را بیرون بریزد.
- چیزی که قابل دریافت است آن است که شمس تبریزی این موقعیت را پیدا کرد که الهامگر مولانا شود و زبان حال او برای بیان آنچه که در دل داشت، قرار گیرد. همانگونه که حافظ میگوید: بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود!
- ما نمیتوانیم از دایره زندگی انسان خارج بشویم. شما آن چیزهایی را که مولانا دربارهی شمس تبریزی میگوید بگذارید جلو و بخوانید! ببینید که آیا آن چیزی که وی میگوید، بر یک موجود انسانی و بر یک مخلوق تطابق پیدا میکند یا نه؟ غزلیات شمس در برابر ماست. مولانا یک مرد بیش از ۶۰ ساله را در برابر چشم داشته که مردی است مثل همهی مردان روزگار، البته با حالت استثنایی. یکی از غرایب کار همین است! این است که ناگزیر باید گفت که مورد نظر مولانا، یعنی موضوع اصلی غزلیات وی یک زیبای زیبایان است، همان چیزی که اقتضای طبع انسانی است و انسان به دنبالش میگردد و همیشه میل دارد که به آن دسترسی پیدا کند و هیچوقت به آن دسترسی پیدا نمیکند. مولانا هم در جستجوی چنین معشوقی است، ولی اسم شمس و بهانهی او روی این موجود آمده است. آنچه مولانا میگوید، نمیتواند بر یک پیرمرد آنچنانی مصداق پیدا کند و تطبیق داده شود، بلکه در قالب یک فرا انسان است.
- شمس یک رند است. رند خیلی چیزها را در بر میگیرد، کمی حکیم، کمی عارف، کمی شاعر، بدون اینکه یکی از آنها بهتنهایی باشد. شمس تبریزی نمودار اندیشه رندانه در تمدن اسلامی است. رند کسی است که همه چیز میداند، ولی هیچ چیز را به تمامی قبول ندارد، بلکه مجموع تفکر برایش مطرح است و روشنبینی خاصی در اوست و کنه امور را میبیند، در حالی که این کنه امور هم هیچ پایان و چشم اندازی ندارد، یعنی متکی به جایی نیست.
خیام کیست؟
- متاسفانه خیام بیش از هر شاعر دیگری الحاقی پیدا کرده است که با تفکر او و سبک او نمیخواند. آن چیزی که بیشتر از همه به فکر و سبک خیام میخورد، بیش از ۷۰ یا ۸۰ رباعی(دوبیتی) نیست. حتی در مجموعهای هم که مرحوم فروغی و دکتر غنی چاپ کردهاند، مقداری رباعی سست وجود دارد. آنان حدود ۱۵۰ رباعی را به اسم خیام آوردهاند.
- او[خیام] کمگوترین شاعر ایرانی است. در عین حال، معروفترین گوینده ایرانی هم لااقل در خارج است. با اینکه یک عالِم درجه یک بوده، کتابهای علمیاش در نجوم و ریاضی و ... در سایه رباعیهای او قرار گرفتهاند.
- خیام مسلماً در فرهنگ ایران جایگاه مهمی دارد، گذشته از پایگاه علمی او، برای این نیز هست که زبان حال مردم جهان را بیان کرده، ازجمله ایرانی. زبان او زبان زندگی است.
- درست است که شاهنامه یا مثنوی و آثار سعدی ترجمه شدهاند، ولی فقط عدهای خاص(در خارج از ایران)، فردوسی و مولوی و سعدی را میشناسند. شعر فارسی نوعی نبوده که در همه جای دنیا برای خود جا باز کند. خیام به علت زبان خاص خودش و به علت مفاهیمی که به کار برده است، توانسته است جایگاه کم نظیری پیدا کند و به این لحاظ، از حافظ و سعدی و دیگران هم جلتر بیفتد.
- خیام آرام حرف میزند. به نظر میآید که همهی اندیشههای زمان خود را کهنه تلقی میکرده. به همین جهت، عصاره آنها را گرفته است. در هر حال، هیجانی نیست و مثل حافظ و سعدی که غلو دارند، غلو نمیکند. ما در مولوی هم مبالغه میبینیم. خیام چنین حالتی ندارند، اندکی سرداندیش است.
- شخصیت خیام در زبان فارسی بیش از هر بزرگ دیگر با ابهام رو به روست. چند سوال در برابر اوست که به هیچ یک با اطمینان خاطر نمیتوان پاسخ داد: یکی آنکه آیا او هیچ شعر گفته و این رباعیهای موجود مربوط به همان حکیم ریاضیدان است؟ دوم آنکه اگر گفته، چه تعداد رباعی است؟ آخر آنکه این مرد چه میخواسته است بگوید؟
سعدی، افصحالمتکلّمین
- سعدی از جهانبینی ایران بعد از اسلام و تجربیاتی که تا آن زمان، یعنی تا قرن هفتم حاصل شده بود است، اعم از سختیها و تلخیها و نیز خوشیهای زندگی، مایه گرفته است. تمام این تجربیات را گرفته و فشردهاش را در کتاب خود جای داده. بنابراین راه و رسمی که سعدی در زندگی نشان میدهد، یک راه و رسم عادی و معتدل است. او ادعای خاصی برای پرواز دادن بشر ندارد، از آن نوع که مولوی دارد. سعدی خوشوقت است از اینکه حرفی بزند که راهگشای زندگی مردم عادی باشد، تا بتوانند یک زندگی ساده معتدل و بیادعا داشتهباشند و در سلامت نفس و صلح به سر برند.
- تفکر سعدی، تفکریست عملی. فکر او با جنبههای مختلفی آمیختهاست و حتی ریشهای از تفکر خیامی هم در اوست. همچنین تفکر او، تفکر یک فرد نظرباز عشقورز است. سعدی نمیتواند از پرستش زیبایی خودداری کند:
من اگر نظر حرام است، بسی گناه دارم/ چه کنم؟ نمیتوانم که نظر نگاه دارم
- سعدی یک زندگیکن همهجانبه است. درست است که در اواخر عمر کناره گرفت و گوشهنشینی کرد و زندگی زاهدانهای را در پیش گرفت، ولی در دوران نسبتا طولانی از عمرش، فردی فعال، سرزنده و سالم بوده و بهرههای لازم را از عمر خود میگرفته و حرفش را هم بر زبان میآورده.
- جایگاه سعدی در شعر فارسی بسیار بالاست. لقب افصح المتکلمین را به او دادهاند، به این دلیل که روانترین و گویاترین بیان را داشته است و این البته جای تعجب است، برای اینکه کسی که در حدود ۳۰ سال در خارج از قلمرو زبان فارسی زندگی کرده است، یعنی دنیای عرب زبان یا زبانهای دیگر، چگونه بتواند ارتباط خود را با زبان مادریاش اینگونه حفظ کند؟ این یکی از شگفتیهای کار سعدی است.
- بسیار سفر باید تا پخته شود خامی! این تجربهی سفرهای ممتد به کشورهای مختلف، بدون تردید از سعدی موجودی ساخته است که توانسته است عصاره و خلاصهی تجربههای زیادی را گرد آورد. او چیزهای زیادی در این سفرها شنیده و چیزهایی را هم مشاهده کرده. همه اینها در کار وی موثر واقع شدهاست. به همین جهت است که آثار سعدی اینهمه جنبه عملی به خود گرفته. اینکه شعرهای او به رنگ زندگی عادی است، حاصل تجربیات سفرهای اوست.
- سعدی فردیست دارای انعطاف. بر سر یک چیز نمیایستد. هیچ چیز را قابل ایستادگی کامل نمیداند، برای اینکه نوع دیگرش هم میتواند باشد. از این جهت است که امر و نهی قطعی به آن معنا در سعدی دیده نمیشود، بلکه نوعیست که راه گذشت از مرحلهای به مرحله دیگر را هم در بر داشته باشد.
- سعدی در غزل انسانی است رها و عشقورز که در یک کلام میگوید: من اگر نظر حرام است، بسی گناه دارم. او در غزلیاتش یک انسان گناهجوی است و از گناه کرده ابا ندارد. اما انسان بوستان و گلستان اخلاقی است و از گناه پرهیز دارد و به دین و اخلاقیات پایبند است.
حافظ، گوینده زبان دل
- دیوان حافظ، تاریخ مقطر ایران است.
- حافظ گوشهنشین بوده است، درست برعکس طبیعت سعدی. حادثه جو نبوده. زندگی آرام همراه با گوشهنشینی را میپسندیده. سفری نکرده است، جز مسافرتی به یزد که از آن پشیمان شده و زود برگشته است.
- حافظ یک فرد درونی است. او هرچه بیان کرده، از سرچشمه درون خود بوده و تفکر خودش و شنیدهها و خواندههایش است. همان مقدار تماسی که با مردم داشته و آن مقدار کتابهایی را که میخوانده، همه را در درون خودش به یک چکیده فکری تبدیل میکند و در غزل جای میدهد.
- ریا دردی است که همواره در جامعه حضور داشته. تقریبا غزلی از حافظ نمیتوان یافت که اشارهای به آن نشده باشد.
- حافظ اهل انصاف است و هرچه هست میگوید. سعدی هم چنین است، ولی هیچکس بیشتر از حافظ به سرزنش کردن خود نپرداخته. خود را به شید و زرق متهم میکند. چون در یک چنین اجتماعی به آن ناگزیر است:
سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم/ عجب که چون قلمم دود دل به سر نرود
- پیر مغان قبل از حافظ هم مورد اشاره بوده است. در عطار و سنایی در مواردی به او برمیخوریم، ولی حافظ دائما آن را تکرار میکند و سرسپردگی و اعتقاد خود را نسبت به او بیان میدارد. حافظ پیر مغان را نماینده خرد جهانی میداند و ریشهی او را به ایران باستان میرساند. از نظر حافظ پیر کسی است که راهگشای زندگی و داننده راز است. عصاره و چکیده خرد جهانی است.
- رند قبل از حافظ سابقه دارد، ولی حافظ پایگاه خاصی به او بخشیده است. وی کسی است که خرد رایج را چندان قبول ندارد. جویندهی خرد ناب است. رند همه چیز را دیده و آزموده، و دیگر به اصطلاح سر او کلاه نمیرود. نوعی شکاکیت نسبت به همه چیز در اوست. از هیچکس توقعی ندارد زیرا انتظار ندارد. به نظر او در راه روشنبینی انسان باید تحمل محرومیت بکند.
- حافظ به گونهای است که چند نوع میتوان از او تعبیر کرد. عدهای او را مذهبی میدانند. عدهای عرفانی میدانند. در مقابل عدهای او را بی اعتقاد میدانند و گروهی نیز او را خیامی و خوشگذران به حساب میآورند. حافظ مجموعه ایست تلفیقی و چند جانبه. هیچ اندیشهای را به تنهایی و به طور دربست نپذیرفته است، اندیشههای گوناگون و گاه متعارض را مطابق طبع خود یافته[و از آن بهره برده است.]
منبع: زندگی، عشق و دیگر هیچ، گفت و شنود با دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن، کریم فیضی، انتشارات اطلاعات
ارسال نظر