به گزارش مفدا شاهرود، نوشته پیشرو از کتاب "سفرنامه ناصرخسرو" به تصحیح "محمدرضا توکلی صابری" است. مطالب این یادداشت برگرفته از بخش مقدمه کتاب با عنوان "زندگینامه ناصرخسرو از زبان ناصرخسرو" است. علت این نامگذاری را مصحح به این صورت توضیح میدهد:
«... سعی میکنیم از میان آثارش از وضع زندگانی او اطلاع پیدا کنیم. زیرا از آنچه از سفرنامه و کتابهای دیگر ناصرخسرو بر میآید، او مردی است راستگو، سازشناپذیر، صریح و در مورد مسائل زندگی واقع گراست و میتوان از روی آنچه در سه دهه آخر عمر و در زمانهای مختلف در یمگان نوشته طرحی از سیما، دیدگاههای سیاسی و دینی و زندگی او ترسیم کرد.
دیوان شعر او که در سه دهه در یمگان سروده حاوی اطلاعات بسیاری درباره زندگی و احوال شخصی اوست. کتاب سفرنامه و کتابهای دیگرش هم منبع خوبی برای اطلاع از سرگذشت اوست. از آنجایی که او انسانی صادق و صریح بوده است، درباره خود مطلب نادرستی ننوشته و اغراق نکرده است، و اگر در اشعار به تعریف و تمجید خود پرداخته و از فنون شاعری مانند استعاره و کنایه، اغراق و تشبیه، بهره گرفته، این کار نه تنها عیب محسوب نمیشده است، بلکه جزء هنر شاعری بوده و همه شاعران پیش و پس از او در اشعار خود چنین کردهاند. ما فقط به بعضی ابیات اشاره میکنیم و خواننده میتواند مثالهای بیشتر را در دیوان شعر او بیابد.»
نکتهی جالب توجه این است که دکتر توکلی صابری درسخوانده رشته داروسازی است اما به علت علاقه به علوم انسانی و ادبیات، در این زمینه نیز فعالیت میکند که تصحیح سفرنامه ناصرخسرو یکی از همین هاست. دکتر صابری توکلی در طی چندین سال تمام مسیری را که ناصرخسرو پیموده را طی کرده است که باعث شده برخی از مشکلات و دشواریهای زبانی که در سفرنامه بوده است رفع شود، همچنین حاصل این سفرِ پابهپایِ ناصرخسرو کتابی است با عنوان "سفر برگذشتنی". خود مصصح نیز توضیح میدهد:
«نویسنده، سفرنامه در دست، مسیر سفر ناصرخسرو را رفته و از کشورها، شهرها، روستاها، دروازهها، بازارها، مسجدها، کلیساها، آرامگاهها، چشمهها، نیل سنجها، آبشارها، دژها، قلعهها، مزارها و گورستانهایی که در سفرنامه سخنی درباره آنها آمده است بازدید کرده، محل بعضی از شهرها و دیهها را که نامشان عوض شده و یا به اشتباه آنها را نابودشده میدانستند، یافته و بعضی عبارات و مجهولات متن سفرنامه را در مورد موقعیت شهرها، مکانها و رویدادها روشن کرده است. علاوه بر آن بارها خواندن متن سفرنامه در همان محلی که ناصرخسرو آنجا را توصیف کرده و نیز خواندن اشعار و دیگر کتابهای او، نویسنده را یاری داده تا حدی زبان او را درک کند.»
در این یادداشت همانطور که گفته شد به زندگانی ناصرخسرو پرداخته میشود. این یادداشت در سه بخش تنظیم شده که بخش اول آن اینجا میآید. امیدوارم مفید باشد.

تولد و جوانی ناصرخسرو
ناصرخسرو در تیر یا مردادماه سال ۳۸۲ هجری شمسی برابر با ۳۹۴ هجری قمری در پنجمین سال سلطنت سلطان محمود غزنوی در قبادیان که روستایی است در نزدیکی بلخ در شمال خُلم و شرق مزارشریف زاده شد و لقب قبادیانی از این جهت در نام او آمده است:
بگذشت زهجرت پس سیصد نودو چار بنهاد مرا مادر بر مرکز اغبر
...نام کوچک او ناصر است که این نام را بارها در سفرنامه و اشعارش تکرار میکند:
ناصر، غلام و چاکر آن کس که این بگفت/جان و خرد رونده بر این چرخ اخضرند
همان ناصرم من که خالی نبود/از من مجلس میر و صدر وزیر
...نام پدرش خسرو بوده است که در سفرنامه و اشعارش به شکل ناصرِخسرو یا ناصر بن خسرو آورده است: تحقیق شد که ناصرخسرو غلام اوست/آن که بگویدش که دو گوهر چه گوهرند
...بکن در گوش کین در ثمین است/حدیث ناصر بن خسرو این است
...علاقه او به زادگاهش در اشعار و سفرنامه نمایان است:
ازیرا تو به بلخ چون بهشتی/ وزینم من به یمگان مانده مسجون
...ای باد عصر اگر گذری بر دیار بلخ/بگذر به خانه من و آنجای جوی حال
...ناصرخسرو در مرو زندگی میکرده و لقب «المروزی» در نام او نشانه سکونتش در مرو است...ناصرخسرو و برادر بزرگش، خواجه ابوالفتح، در حکومت غزنویان و سلجوقیان مقامی بالا داشتند و ناصرخسرو تا پیش از ۲۶ سالگی، دربار محمود و سپس دربار پسرش مسعود غزنوی را همان طور که در سفرنامه میگوید دیده بود. او تا پیش از سفر حج خود به کارهای اداری و رسیدگی به حسابهای دولتی مشغول بوده است. او ریاضیدان برجستهای بوده و میگوید بهترین کتاب ریاضی را نوشته که هیچ کس در خراسان راه حل مسائل ریاضی آن را پیدا نکرده است. احتمالا مهمترین کارش رسیدگی به امور مالیاتی و حسابهای دولتی بوده است، چون در سفر و سرکشی به شهرهای اطراف مرو بوده که آن خواب اثرگذار و سرنوشتساز را در جوزجانان میبیند و بعد هم لازم بوده برای تسویه حسابهای شخصی و دولتی به شهرهای دیگر برود تا بتواند عازم حج شود. ...دست کم ما از وجود دو برادر او اطلاع داریم: یکی به نام ابوسعید و دیگری به نام ابوالفتح، که در ابتدا و در انتهای سفرنامه از آنها نام میبرد. برخی معتقدند که ناصرخسرو مجرد بوده، ولی با توجه به خصوصیات روحی ناصرخسرو و این که مرد بسیار معتقد و دیندار بوده، احتمال نمیرود که او مجرد بوده است. در اشعارش نیز اشارههایی است به این که زن و فرزند دارد:
گر عیالت بود دی فرزند و زن/ بر عیال اکنون چرا گشتی عیال؟
در بعضی ابیات نیز «ای پسر» دیده میشود که ممکن است مفهوم عام داشته باشد، ولی از آنجا که کنیهاش ابومعین[در لغت به معنای کسی که پدر «معین» است.] بوده و این نوع نام گذاری نشانه فرزندی به نام معین است، احتمال میرود که او فرزندی به نام معین داشته است. او در ابتدای سفرنامه خود را «ابومعین ناصر بن خسرو القبادیانی المروزی» معرفی میکند:
حکمتی بشنو به فضلای مستعین/ پاک چون ماء معین از بومعین
...ناصرخسرو به شدت به زن و فرزند و خویشاوندانش علاقه داشت و فراق آنها در روحیه او تأثیری ناگوار داشت. او این موضوع را بارها و با احساس در اشعار خود تکرار کرده و از دورانی که در کنار هم بودهاند صحبت کرده و سعادت و نیک بختی خود را فقط بودن در کنار آنها میداند:
گه یاد دهد آن زمان که بودی/ پیشم شده جمله تبار و آلم
...خانواده او آن طور که از اشعارش بر میآید، خانوادهای مرفه بودند که در مرو به کارهای دولتی و دیوانی اشتغال داشتند ...ناصرخسرو هم کار دبیری میکرده و هم کار دیوانی، و با امیران نزدیک و هم پیاله بوده: دستم رسیده بر مه ازیرا که هیچ وقت/ بی من قدح به دست نگیرد همی امیر
...همان ناصرم من که خالی نبود ز من/ مجلس میر و صدر وزیر
...نسب سیادتی[سیّد بودن] که به او میدهند پایه و اساس درستی ندارد و اگرچه در بدخشان به طور شفاهی او را «حضرت سیّد» میخوانند، این نام به روستای «حضرت سید» مربوط است که به طور کتبی آن را «حضرت سعید» مینویسند. لقب سیّد و شاه که برای ناصرخسرو به کار بردهاند، بیشتر از لحاظ احترامی است که برای او داشتهاند و امروزه هم اسماعیلیان و به ویژه اهالی بدخشان او را سید یا شاه ناصر میخوانند...خود او نسب خود را پاکیزه و بیعیب و از «نسل آزادگان» یعنی ایرانیان اصیل میداند:
هم از روی فضل و هم از روی نسبت/ ز هر عیب پاکیزه چون تازه شیرم
من از پاک فرزند آزادگانم/ نگفتم که شاپور بن اردشیرم
سیما و اندام ناصرخسرو
توصیف ناصرخسرو از خودش او را مردی بلند قد و خوش سیما و بانشاط در جوانی نشان میدهد، و این به آن علت است که او از طبقات بالای جامعه و از خانوادهای صاحب مال و مرفه بوده است. در مورد ثروت و دارایی و ملک خود میگوید:
شاد چون گشتی براندندم به قهر از بهر دین/ از ضیاع خویش و از دار و عقار ای ناصبی
از جوانی هم در کار دولتی بوده و وضعیت مادی خوبی داشته، ولی در پیری به علت تنهایی و غم و غصه خمیده قد و موی سفید بوده است. نشانه این سلامت جسمانی را میتوان در سفر از مکه به لحسا و عبور از شمال شنزارهای عربستان معروف به رُبع الخالی دید. او میگوید که از بیتالمقدس به مکه از فلج به لحسا را پیاده رفته است. فقط شخصی با نیروی جسمانی زیاد میتوانست بر همه مشکلات این سفر غلبه کند. باید توجه داشت که سفر طولانی حج که بخش اعظم آن پیاده روی بوده، بر جسم او اثر گذاشته است. اگر شخصی در حدود ۲۰۰ فرسنگ پیادهروی کند، مفاصل مچ پا و زانویش به کلی آسیب میبیند. و او حدود دو هزار و دویست و بیست فرسنگ پیاده و سواره در شرایط سخت و گرمای کشنده مصر و عربستان و کویت و ایران بدون آب و غذای کافی سفر کرده بود، که به طور حتم بر وضع جسمانی او تأثیر عمیق گذارده بود. اما بیشتر از سختی جسمانی، دل شکستگی و آوارگی و افسردگی و تنهایی بر روان او اثر گذاشته بود...
تحصیلات ناصرخسرو
ناصرخسرو تا پیش از رفتن به سفر حج در چهل و دوسالگی، مردی فاضل و دبیری کاردان بود. او در زمینههای مختلف علوم زمان خود، مانند ریاضیات، منطق، پزشکی، کلام، فلسفه و ادبیات، تحصیل و تحقیق کرده بود تا چنین منصبی را پیدا کند و مانند رودکی و حافظ قرآن را حفظ کرده بود...ناصرخسرو در ادبیات فارسی و عرب بسیار وارد بود و سطح ادبی خود را چنین توصیف میکند:
مرکب شعر و هیون علم و ادب را/ طبع سخن سنج من عنان و مهار است...
عربی او بسیار خوب بوده است، نه تنها در سطح سرودن اشعار، بلکه همچنین در سطح مکالمه؛ چنانکه در بصره وقتی در حمام بوده و گرمابهدار عربی حرف میزند او پاسخش را به عربی میدهد...اطلاعات عمومی و فلسفی عمیقی داشت و چندین کتاب در زمینه فلسفه و کلام نوشت...دانش وسیعی در حساب و هندسه و نجوم داشت... دانش او در نجوم بسیار فراتر از دیگران بود. در سفرنامه وقتی به بصره میرسد، علت جزر و مد خلیج فارس را توضیح میدهد که بعدها نیوتون تا حدودی در کتاب اصول ریاضی خود توضیح ریاضی آن را ارائه داد...از پزشکی هم به اندازه لازم میدانسته، زیرا در این سفر طولانی، به ویژه از مکه به لحسا، که نمیتوانسته بهجای آب شیر شتر بخورد و فقط به دانهی ماشی قناعت میکرده، اطلاعات پزشکی کافی داشته تا سلامت خود را حفظ کند.
ناصرخسرو خط خوشی داشته و نقاشی هم بلد بوده است، چون در عربستان در مسجد فلج با شنجرف و لاجوردی که همراه داشته بیتی مینویسد و شاخ و برگ رنگی بر محراب آنجا نقاشی میکند و صد من خرما مزد میگیرد که « فریادرس ما بود که غذا نمییافتیم و از جان ناامید شده بودیم که تصور نمیتوانستیم کرد که از آن بادیه هرگز بیرون توانیم افتاد»...
ناصرخسرو اطلاعاتی وسیع از ادیان دیگر داشت و نه تنها در مورد زرتشتیان، مسیحیان و کلیمیان بررسی کرده بود، بلکه در مورد دین هندوان، مانویان، و صابئین که جزو ادیان غیرابراهیمی بود و اطلاعات ناقص و گاه نادرستی را که در کتابهای عصر خویش در مورد مذاهب غیراسلامی آمده بود در حد زمان خود میشناخت. درباره همه آنها در دیوان خود چیزی گفته و با آنها به گفت وگو پرداخته است...
او عشقش به کتاب را، همچون یار و امین و رازدار، چنین توصیف میکند:
مرا یاری است چون تنها نشینیم/ سخنگویی، امینی، رازداری..
او مردی کتابخوان، کتاب دوست و کتاب باز بوده است. برای مثال، پس از انجام حج سوم، دلیل برگشتنش را چنین توضیح میدهد: «و من چون حج بکردم، باز به جانب مصر برفتم، که کتب داشتم آنجا و نیت باز آمدن نداشتم» (سفرنامه، ص ۲۸۳). یا در فلج در عربستان با همه تنگدستی و بیپولی هنوز کتابهایش همراهش بود: «و هیچ چیز دنیاوی با من نبود الا دو سَلّه کتاب» (سفرنامه، ص ۳۲۶). و سرانجام وقتی مقروض و خسته و بیپول به سوی بصره میرود کتابهایش را بر شتری و برادرش را بر شتر دیگری مینشاند و خودش پیاده به دنبال شتر راه میافتد تا به بصره برسد (سفرنامه، ص ۳۲۷). در بصره از شدت بیپولی و تنگدستی خُرجینکی را که کتابهایش را در آن میگذاشت میفروشد و با برادرش به گرمابهای میرود تا دَمی گرم شوند (سفرنامه، ص ۳۳۵)
ناصرخسرو پس از تحصیل همه علوم و دیدن جهان، چارۀ خویش را در سپردن خود به خاندان پیامبر میداند: شفای جان ندیدم هیچ دانش/ مگر از دعوت آل پیمبر...
ادامه دارد...
ارسال نظر