سه‌شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۲ - ۱۱:۲۵

ناصرخسرو در صحرای عربستان

صحرا

ناصرخسرو متکلم، فیلسوف، منجم و شاعرِ اسماعیلی مذهب در سال ۳۹۴ هجری قمری متولد شد. او در سال ۴۳۷ پا به سفری ۷ ساله گذاشت که رهاورد آن سفرنامه ناصرخسرو شد. بخشی از این سفرنامه که شاید بتوان گفت سخت ترین بخش سفر او را روایت می کند را با هم مرور می کنیم.

به گزارش مفدا شاهرود، ناصرخسرو در چندین جای از سفرنامه تاکید دارد که مطالبی که می‌گوید براساس اختصار است، مگرنه می‌توانست خیلی طولانی باشد. در طی سفر از خیلی از شهرها و روستاها، ناصرخسرو به گفتن نام و ظاهر آنان-بصورت مختصر-صحبت می‌کند، حتی در جاهایی که چندین هفته یا چندین ماه سکونت دارد چیزی بیشتر یکی دو خط نمی‌نویسد و فقط برای بعضی از مکان‌ها مثل شهر بیت‌المقدس، مصر و مکه توضیحات بیشتری ارائه می‌دهد. ناصرخسرو در سفر خود چهار بار به مکه می‌رود و پس از انجام چهارمین سفر مکه تصمیم به بازگشت می‌گیرد. مسیر بازگشت ناصرخسرو از عرض بیابان عربستان عبور می‌کند که شاید بتوان گفت این بخش از سفر برای ناصرخسرو، سخت‌ترین بخش بوده‌است. چراکه ناصرخسرو چندین ماه در این بیابان مخوف مجبور به توقف و سکونت می‌شود به این علت که کاروان‌های بسیار کمی از این مسیر عبور می‌کنند و سفر بدون کاروان در این مسیر بسیار خطرناک است. در این یادداشت قسمتی از سفرنامه که مربوط به این بخش است را مختصراً می‌آوریم.

متن سفرنامه از کتاب "سفرنامه ناصرخسرو" به تصحیح"محمدرضا توکلی صابری" می‏باشد.

ناصرخسرو می‌نویسد:

«وداع خانه‌ی خدای تعالی کردم. روز آدینه نوزدهم ذی‌الحجه سنه اثنی و اربعین و اربعمائه(۴۴۲ه.ق) که اول خردادماه قدیم بود... دوشنبه بیست و دوم ذی‌الحجه به طائف رسیدیم که از مکه تا آنجا دوازده فرسنگ باشد. طائف ناحیتی است بر سر کوهی. به ماه خرداد چنان سرد بود که در آفتاب می‎بایست نشست...»

ناصرخسرو سپس توصیف کوتاهی از طائف دارد و به مقبره‌ی عبدالله ابن عباس( که خلفای عباسی از نسل او هستند.) می‌رود. و پس از طائف به راه خود ادامه می‌دهد تا اینکه:

«کوه و شکستگی بود که می‌رفتیم و هر جا حصارک‌ها و دیهک‌ها بود. در میان شکست‌ها حصارکی خراب به من نمودند، اعراب گفتند: این خانه لیلی بوده است، و قصه ایشان عجیب است. و از آنجا به حصاری رسیدیم که آن را مُطار می‌گفتند. و از طائف تا آنجا دوازده فرسنگ بود.»

پس از مطار به ناحیه‌ی شرب می‌رسد. که در آنجا حاکم و سلطانی وجود ندارد و هرجا کسی رئیس است. ناصرخسرو مردم این ناحیه را دیودار(مجنون و دیوانه) و خونی‌رنگ(خونخوار و آدمکش) توصیف می‌کند که دائما درحال جنگ با یک‌دیگرند:

«... و از آنجا به ناحیتی رسیدیم که آن را شرب می‌گفتند. آنجا خرماستان بسیار بود، و زراعت می‌کردند با آب چاه و دولاب. و در این ناحیه گفتند هیچ حاکم و سلطان نباشد و هر جا باشد رئیسی و مهتری به سر خود. و مردم دیودار و خونی‌رنگ، همه روزه با یکدیگر جنگ و خصومت کنند. و از طائف تا آنجا بیست و پنج فرسنگ می‌داشتند.»

پس از خروج از شرب به حصاری به نام جَزع می‌رسد و در آنجا پانزده روز اقامت می‌کند زیرا خَفیری(راهنما) نبود که او را از این مسیر بگذراند، چون:

«و عرب آن موضع... هرکه را بی‌خفیر یابند بگیرند و برهنه کنند. پس از هر قومی خفیری باشد تا از آن حد بتوان گذشت.»

در نهایت فردی به نام ابوغانم عَبس بن البَعیر به ناحیه‌ی جزع می‌آید و ناصرخسرو او را به عنوان خفیرِ خود می‌گیرد. در ادامه سفر ناصرخسرو با خفیر دیگری راه خود را ادامه می‌دهد و به جایی می‌رسد که پیرمردان هفتادساله‌ی آنجا برای او حکایت می‌کنند که در عمر خود به جز شیر شتر هیچ نخوردند، چرا که در آن ناحیه به جز علف شور که شتر آن را می‌خورد هیچ چیز دیگر نیست. و جالب اینکه آنان گمان می‌کنند همه‌ی جهان همین‌طور است! :

«قومی عرب بودند که پیران هفتادساله مرا حکایت کردند که در عمر خویش به جز شیر شتر هیچ نخورده بودند. چه در آن بادیه‌ها چیزی نیست اِلّا علفی شور که شتر می‌خورد. و از چاه‌ها آب می‌کشند که شتر می‌خورد. و ایشان خود گمان می‌بردند که همه عالم چنان باشد.»

پس از آن ناصرخسرو از قومی به قوم دیگر می‌رود. در مسیر از ناحیه‌ی ثریّا که کوه‌های بلند و گنبدی شکلی دارد عبور می‌کند. ناصرخسرو از سختی‌های راه و کمبود غذا می‌گوید تا هنگامی که به ناحیه‌ی فَلَج می‌رسد:

«همراهان ما سوسمار می‌دیدند می‌کشتند و می‌خوردند. و هر کجا عرب بود شیر شتر می‌ستدند. من نه سوسمار می‌توانستم خورد و نه شیر شتر. و در راه هر جا درختکی بود که باری داشت، مقداری که دانه ماشی باشد، از آن چند دانه حاصل می‌کردم و بدان قناعت می‌نمودم. و بعد از مشقت بسیار و چیزها که دیدیم و رنجها [که] کشیدیم، به فَلَج رسیدیم، و بیست و سیوم صفر. از مکه تا آنجا صدوهشتاد فرسنگ بود.»

ناصرخسرو فلج را بصورت ناحیه‌ی بزرگی توصیف می‌کند که تبدیل به خرابه شده است. مردمان آنجا را «دزد و مفسد و جاهل» معرفی می‌کند و زراعت در اینجا بسیار محدود است و غذا کمیاب. در اینجا ناصرخسرو به جز دو سَلّه(زنبیل) کتاب هیچ چیز دیگری ندارد. او چهار ماهِ طاقت‌فرسا را در اینجا می‌گذراند:

«این فلج در میان بادیه است. ناحیتی بزرگ بوده است ولیکن به تعصب خراب شده است. آنچه در آن وقت که ما آنجا رسیدیم آبادان بود مقدار نیم فرسنگ در یک میل عرض بود. و در این مقدار چهارده حصار بود. مردمکانی دزد و مفسد و جاهل ... و ایشان را اندک زراعتی باشد و هر مردی خود را روزی به ده سیر غَله اِجری کرده باشد، که آن مقدار به نان پزند، و از این نماز شام تا دیگر نماز شام، همچون رمضان، چیزکی خورند... و این مردم عظیم درویش و بدبخت باشند. با همه درویشی همه روزه جنگ و عداوت و خون کنند... و من بدین فلج چهار ماه بماندم به حالتی که از آن صعب‌تر نباشد. و هیچ چیز از دنیاوی با من نبود الا دو سَله کتاب. و ایشان مردمی گرسنه، برهنه و جاهل بودند، هرکه به نماز می‌آمد البته با سپر و شمشیر بود، کتاب نمی‌خریدند.»

ناصرخسرو بر دیوار مسجد فلج بیتی را خوشنویسی می‌کند و دور آن را منقوش میکند. اهل آنجا که از این کار او تعجب کرده بودند و شگفت‌زده شده بودند-زیرا که احتمالا چنین چیزی را به عمر خود ندیده بودند- پیشنهاد کار به ناصرخسرو می‌دهند که باعث نجات ناصرخسرو از وضع نامناسبش می‌شوند:

«مسجدی بود که ما در آنجا بودیم. اندک رنگ شَنجرف و لاجورد با من بود، بر دیوار آن مسجد بیتی بنوشتم و به رنگ، شاخ و برگی در میان آن بردم. ایشان بدیدند، عجب داشتند، و همه اهل حصار جمع شدند، و به تفرج آن آمدند. و مرا گفتند که «اگر محراب این مسجد نقش کنی، صد مَن خرما به تو دهیم.» و صد مَن خرما نزدیک ایشان مِلکی بود... چون با من شرط کردند، من این محراب نقش کردم. و آن صد من خرما بدادند که فریادرس ما بود، که غذا نمی‌یافتیم و از جان ناامید شده بودیم، که تصور نمی‌توانستیم کرد که از آن بادیه هرگز بیرون توانیم افتاد. چه به هر طرف که به آبادانی داشت دویست فرسنگ بیابان می‌بایست برید، مخوف [و] مهلک. و در آن چهار ماه هرگز پنج من گندم به یک جا ندیدم.»

پس از چهارماه زندگانی سخت در فلج، بالاخره کاروانی به فلج می‌رسد. مردی عرب از کاروان به ناصرخسرو پیشنهاد می‌دهد با سی دینار بصورت نسیه(چون ناصرخسرو در فلج پولی نداشت) او را به بصره ببرد و ناصرخسرو در ادامه می‌گوید:

«به ضرورت قبول کردم و هرگز بصره ندیده بودم. پس آن عربان کتاب‌های من بر شتر نهادند و برادرم را به شتر نشاندند و من پیاده برفتم روی به مطلع بَنات النَّعش.»

پس از این ناصرخسرو به ناحیه یمامه می‌رسد که مردمان آن شهر از علویانِ زیدی مذهب(شیعیانی که افتراق آنها از شیعیان دوازده امامی، از امام پنجم مشخص می‌شود.) هستند. پس از مدت کوتاهی اقامت در یمامه به سمت لَحسا می‌رود:

«لحسا شهری است بر صحرایی نهاده که از هر جانب که بدانجا خواهی رفت بادیه عظیم بباید برید.»

ناصرخسرو پس از توصیف ظاهر شهر، از سلطانی ابوسعید نام می‌گوید که مردم را از نماز و روزه بازداشته و وصیت کرده پس از مرگش شش فرزندش(باهم) امور پادشاهی را بگذرانند تا اینکه خود ابوسعید دوباره ظهور کند:

« و گفتند سلطان آن {...} مردم را از مسلمانی بازداشته بود و گفته: «نماز و روزه از شما برگرفتم.» و دعوت کرده بود آن مردم را که مرجع شما جز با من نیست. و نام او ابوسعید بوده است. و چون از اهل آن شهر پرسند که «چه مذهب داری؟» گوید: «من بوسعیدی‌ام.» نماز نکنند و روزه ندارند ولیکن به محمد مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم، و پیغمبری او مُقّرَند. ابوسعید ایشان را گفته است که «من باز پیش شما آیم»، یعنی بعد از وفات. و گور او به شهر لحسا اندر است. و مشهدی نیکو به جهت او ساخته‌اند. و او وصیت کرده است فرزندان خود را که «مدام شش تن از فرزندان من این پادشاهی نگاه دارند و محافظت کنند رعیت را به عدل و داد، و مخالفت یکدیگر نکنند تا من بازآیم.»

توصیفی که ناصرخسرو از حاکمان(شش پسر بوسعید) و مردم آنجا دارد مثبت است. مثلا می‌گوید اگر کسی تهی دست شد، دیگران به او کمک می‌کنند تا وضعیتش بسامان شود، یا اینکه اگر کسی به این شهر وارد شد و پیشه‌ای بلد بود اما مالی نداشت مردم آنجا در به راه انداختن کار و فعالیت او کمکش می‌کنند و در کل رابطه‌ی مردم شهر با حاکمان خود را احترام آمیز و همدلانه توصیف می‌کند. و جالب اینکه با وجود نماز نخواندن مردم آنجا، مردی عجمی به نام علی ابن احمد هست که مسجدی ساخته و مسافرانی که می‌خواهند در آنجا نماز بخوانند به این مسجد وارد می‌شوند و مردم رابطه خصمانه‌ای با مسجد و نمازخوانان آن ندارند:

«و اگر کسی نماز کند او را بازندارند ولیکن خود نکنند.»

ابتکار بوسعید قبل از مرگش هم جالب توجه است، چرا که قبل از مرگ به فرزندان خود می‌گوید وقتی دوباره ظهور کنم شما مرا نخواهید شناخت و نشانه‌ی من این است که اگر گردن مرا قطع کنید من دوباره زنده شوم:

«و گویند بوسعید گفته است فرزندان خویش را که «چون من بیایم و شما مرا بازنشناسید، نشان آن باشد که مرا به شمشیر من گردن بزنید، اگر من باشم، در حال زنده شوم.»

و ناصرخسرو اینطور نتیجه می‌گیرد:

«و این قاعده بدان سبب نهاده است تا کسی دعوی بوسعیدی نکند.»

آخرین توصیفی که ناصرخسرو از لحسا دارد در مورد بازار گوشت آنجاست:

«و در شهر لحسا گوشت همه حیوانات فروشند چون گربه و سگ و خر و گاو و گوسپند و غیره. و هرچه فروشند سر و پوست آن حیوان نزدیک گوشتش نهاده باشند تا خریدار داند که چه می‌خرد. و آنجا سگ را فربه کنند، همچون گوسپند مَعلوف تا از فربهی چنان شود که نتواند رفت. بعد از آنش بکشند و بخورند.»

ناصرخسرو پس از چندین ماه سفر طاقت‌فرسا از بیابان عربستان به بصره می‌رسد که برای اولین بار در چند ماه گذشته به گرمابه می‌رود. پس از اقامت در بصره رو به سوی بلخ می‌گرداند و سفر مرموز هفت ساله‌ی خود را خاتمه می‌دهد.

تهیه کننده: عارف نظری، عضو سرویس فرهنگی مفدا شاهرود

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.