به گزارش مفدا شاهرود، مطلب پیش رو برگرفته از کتاب روضههای رضوان نوشته "محمدجعفر یاحقی" از نشر "سخن" است.
این کتاب دارای بخشهایی از کتاب تاریخ بیهقی بهصورت تقطیع شده(مانند شعر نو) است. قسمتهایی که ویژگیهای زیباییشناختی و شاعرانه ای را داراست. اینک بخشهایی از مقدمه کتاب را بخوانید:
«بیهقی و شعر! آن هم شعر آزاد و نیمایی؟
تعجبی ندارد؛ من از سالها پیش به این خاصیت نثر بیهقی پی برده بودم - چنان که دیگران - و پی جویی آن را در کلاسها به دانشجویانم خاطر نشان میکردم. مگر نمیگوییم شاملو در شعر سپید با بیهقی پیوند داشته است؟ مگر نیست که بارها شنیده و خواندهایم دولت آبادی در نویسندگی شاعرانهاش به بیهقی نظر داشته است؟ من شیفتگی دولت آبادی به بیهقی را در همایش بزرگداشت ابوالفضل بیهقی که اول آبان ۱۳۸۶ در سبزوار تشکیل داده بودیم، از نزدیک دیدم و از زبان خود او شنیدم.
... شاعرانه های بیهقی نه بر رسم روزگار موزون و مقفّی، که بیشتر آهنگین و برخوردار از طنین شعری است هرچند که وزن و تقطیع نیز بکلی در حوزه شاعرانههای او غریبه و بیکار نمانده و میتوان، اگر ضرورتی داشته باشد، پارههای اندک و بسیاری از نثر او را تقطیع کرد و بر قالبهای شعر سنتی نیز عرضه داشت.
... در این گزینش بنا نداشتم همه عبارتهایی را که به نظرم موزون میآید و از آن رایحه شعری به مشام میرسد، استخراج کنم بلکه بیشتر بنا را بر این گذاشتم که نمونهای از شاعرانههای بیهقی را که نکتهای، پیامی و حرفی برای مخاطب امروز داشته باشد، خواه با این حرف موافق باشیم خواه مخالف، از میانه روایتهای تاریخ او بیرون کشم و چنان که میفهمم و میپسندم پاره بندی کنم تا خواننده را به حسی شعری رهنمون شوم، که گمان میکنم بیهقی و نثر تاریخ بیهقی را از آن طریق بهتر و شیرینتر میتوان حس کرد. اگر در این کار به خطا رفته باشم، باید پیشاپیش از خواننده با ذوق پوزش بخواهم و دست او را برای گزینش و پارهبندی دیگری که خود او میپسندد باز بگذارم.»
اینک عبارات:
*
آنچه تقدیر است
ناچار بباشد
و در غمناک بودن
بس فایده نیست.
*
که هیچ چیز نیست که به خواندن نیرزد
که آخر هیچ حکایتی
از نکتهای که به کار آید
خالی نباشد.
*
درویشِ گرسنه
در محنت و زحیر(آزردگی) و،
توانگرِ با همه نعمت، چون مرگ فراز آمد
از یکدیگر باز نتوان شناخت.
*
این است علی و روزگار درازش
و قومش،
که به پایان آمد!
و احمق کسی باشد
که در درین گیتیِ غدّارِ فریفتکار
بندد!
و نعمت و جاه و
ولایت او را
به هیچ شمرد.
و خردمندان
بدو فریفته نشوند.
*
مرد آنگاه آگاه شود که
نبشتن گیرد و
بداند که پهنای کار چیست.
*
اما غرض من آن است
که کتاب خود بلندپایه نمایم
و بنایی بزرگ افراشته گردانم
چنان که ذکر آن
تا آخر عمرِ روزگار باقی ماند.
*
اسکندر مردی بود که
آتش سلطانی وی نیرو گرفت
و بر بالا شد
روزی چند سخت اندک
و پس خاکستر شد. گرد عالم گشتن چه سود؟
پادشاه ضابط باید.
*
و حق را
همیشه حق میباید دانست و
باطل را
باطل.
*
گفتی طشتی بر سر من ریختند
پر از آتش.
ارسال نظر