در ادامه نوشته پیشین که برگزیدهای از متن تاریخ بیهقی بود اینکه به قسمت دوم مطلب میرسیم:
و حسنک را سوی دار بردند و
به جایگاه رسانیدند،
بر مرکبی که هرگز ننشسته بود
و جلادش استوار ببست و
رَسَنها فرود آمد،
و آواز دادند که سنگ دهید؛
هیچ کس دست به سنگ نمیکرد و
همه میگریستند،
خاصه نشابوریان
پس مشتی رند را سیم دادند
تا سنگ زنند.
و مرد خود مرده بود
که جلادش رسن به گلو افگنده بود و
خفه کرده.
اینت حسنک و روزِ دارش!
او رفت و
این قوم که این مکر ساخته بودند،
نیز برفتند
-رحمه الله علیهم-
و این افسانهای است
با بسیار عبرت.
احمق مردا که دل در این جهان بندد!
که نعمتی بدهد
و زشت بازستاند!
*
و مادرِ حسنک
زنی بود سخت جگر،
او را چنان شنودم
که دو سه ماه این حدیث
پنهان داشتند،
چون بشنید
جَزَعی نکرد،
-چنان که زنان کنند-
بلکه بگریست به درد،
چنان که حاضران
از درد او خون بگریستند.
پس گفت:
«بزرگا مردا که این پسرم بود!
که پادشاهی چون محمود
این جهان بدو داد و
پادشاهی چون مسعود،
آن جهان!»
*
در پس بیمی نِه
و در پیش
امیدی نِه.
*
چون ادبار آید،
همهی تدبیرها خطا شود.
*
دریغ باشد
این چنین رویی
زیر خاک کردن!
*
و سخت دشوار است بر من،
که بر قلم من چنین سخن میرود
ولکن چه چاره است!
در تاریخ محابا(ملاحظه) نیست.
*
مردمان این بقعت را
سلاح،
دعای سحرگاهان است.
*
داد از دنیای فریبنده
بباید ستد و،
راه دیگر گرفت و
خوش بزیست و
خوش بخورد.
*
قلم را لَختی بر وی بگریانم
تا تشفّییی(آسوده خاطری) باشد
مرا و خوانندگان را.
*
ترا چیزی بیاموزم:
نگر،
تا کار امروز
به فردا نیفکنی،
که هر روزی که میآید
کارِ خویش میآرد.
*
گذشته گذشت،
تدبیر کار نو افتاده باید کرد.
ارسال نظر