یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵ - ۰۸:۳۶

بخش نخست سفرنامه اردوی فرهنگی ـ تفریحی «قرار همدلی»؛

از دیوارهایی که فریاد می‌زنند تا پلی که شهر را در آغوش می‌گیرد

روایت تصویری | اردوی دانشجویی قرار همدلی (گروه دوم دختران)

در بخش نخست سفرنامه اردوی فرهنگی ـ تفریحی «قرار همدلی»، فاطمه صادقی، دانشجوخبرنگار مفدا مشهد، از سفر دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی مشهد به تهران، بازدید از موزه عبرت و تماشای معماری و نورپردازی پل طبیعت روایت می‌کند؛ سفری که تجربه‌هایی متفاوت از تاریخ و جاذبه‌های پایتخت را در کنار هم قرار داد.

به گزارش مفدا مشهد، فاطمه صادقی، دانشجوی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی مشهد و دانشجوخبرنگار مفدا، در سفرنامه‌ای از اردوی فرهنگی ـ تفریحی «قرار همدلی»، تجربه‌های خود از این سفر و بازدید از جاذبه‌های تاریخی و گردشگری تهران و شمال کشور را روایت کرده است. این سفرنامه در دو بخش منتشر می‌شود که در بخش نخست، روایت سفر دانشجویان به تهران، بازدید از موزه عبرت و تماشای پل طبیعت را می‌خوانید.

از مسجد تا بامداد تهران

ساعت نزدیک به سه بعدازظهر بود و آفتاب بی‌رحمانه بر آسفالت جلوی مسجد می‌تابید. دخترانی با جثه‌های ظریف و چمدان‌های به‌مراتب سنگین‌تر کنار هم ایستاده بودند؛ هوا بوی انتظار داشت، همان بوی آشنای سفر که با کمی عرق و عطر و هیجان قاطی می‌شود. چند نفری هم با ساک کوچک و سبک‌بار ایستاده بودند؛ انگار از قبل می‌دانستند قرار است چه بر سر کمر و شانه‌ها بیاید.
بالاخره دو اتوبوس از پیچ خیابان پیدا شدند. مسئولان اردو، لیست‌ها را در دست گرفتند و اسم‌ها را بلند خواندند. هر اسم که خوانده می‌شد، یک قدم به سمت در اتوبوس برداشته می‌شد. چمدانم را در جایگاه بار گذاشتم — سنگین بود، اما آن لحظه فقط به صندلی و پنجره فکر می‌کردم. اتوبوس کم‌کم پر شد؛ پر از صدا، خنده، همهمه و آن شورِ خاصی که فقط در سفرهای جمعی می‌جوشد. مقصد را همه می‌دانستیم: تهران.
سفر به مقصد تهران آغاز شد.

پانزده ساعت سفر با اتوبوس و توقف‌های بین‌راهی، مثل فیلمی طولانی گذشت. بعضی خوابیدند، بعضی آواز خواندند و بعضی فقط به تاریکی جاده خیره شدند. ساعت حدود چهار بامداد بود که خبر پیچید: «وارد تهران شدیم.» همگی بیدار بودیم. از پنجره، نام خیابان‌ها را در نور کم‌جان چراغ‌ها می‌خواندم. وارد خیابان باهنر شدیم و اتوبوس‌ها جلوی اردوگاه ایستادند.

حالا نوبت چمدان‌های سنگین بود؛ همان‌ها که موقع بستن فکر می‌کردیم «لازم‌اند» و حالا مثل کوهی روی شانه‌ها سنگینی می‌کردند. زیر لب خودمان را سرزنش می‌کردیم: «چرا این‌قدر وسیله؟» اما چاره‌ای نبود. قرار شد دو ساعت استراحت کنیم و بعد راهی برنامه‌ی تهران شویم.

موزه عبرت؛ دیوارهایی که فریاد می‌زنند

ساعت نُه صبح، کنار اتوبوس‌های شهری ایستادیم — کوچک‌تر، ساده‌تر و آماده برای روزی که هنوز نمی‌دانستیم چه در آستین دارد. خبر دادند: «اولین برنامه، بازدید از موزه عبرت است.» اسمش برایمان آنقدرها آشنا نبود؛ توی ذهنمان دنبال معنایش گشتیم — شاید جایی تاریخی، شاید موزه‌ای معمولی. اما همان اسم هم بوی هیجان نمی‌داد؛ بوی چیز دیگری داشت. بوی سنگینی.

جلوی ساختمانی ایستادیم که در نگاه اول هیچ چیز عجیبی نداشت. اما روی درب ورودش، با خطی رسمی و سرد، نوشته شده بود: «ساواک شهربانی کشور شاهنشاهی — کمیته مشترک ضد خرابکاری». واژه‌ها مثل سنگی سرد در معده‌ام فرود آمدند.

از دیوارهایی که فریاد می‌زنند تا پلی که شهر را در آغوش می‌گیرد

وارد که شدیم، اولین چیزی که دیدم، دیوارها بود؛ دیوارهایی پوشیده از پلاک‌های کوچک که روی هرکدام، نامی حک شده بود — نام خودش، نام پدرش، شغلش در زمان دستگیری و تاریخی که دستگیر شده بود. ردیف پشت ردیف، دیوار پشت دیوار. اینجا فقط چند اسم نبود؛ اینجا صدها زندگی بود که در قاب‌های فلزی کوچک جا مانده بودند. همان‌جا بود که وحشت، آرام‌آرام به جانمان چنگ انداخت. می‌دانستیم امنیت داریم، می‌دانستیم اینجا فقط یک موزه است، اما این اسم‌ها از چیزی خبر می‌دادند که ناخودآگاه می‌دانستیم ترسناک خواهد بود؛ مثل بوی دودی که از اتاقی در بسته می‌آید.

جلوتر رفتیم. ماشین‌های کلاسیک و رنگارنگ در حیاط پارک شده بودند و روی هرکدام تابلویی بود: «لیموزین متعلق به رئیس ساواک». آن‌قدر این ماشین‌ها خوش‌رنگ و نوستالژیک بودند که هر طرف را نگاه می‌کردی، یکی از بچه‌ها را می‌دیدی که گوشی به دست، از زاویه‌ای جدید عکس می‌گیرد. خنده‌های کوتاه، ژست‌های توریستی. هنوز نمی‌دانستیم زیر پوست این حیاط چه خبر است.

بعد وارد سالن سینمایی شدیم. چراغ‌ها خاموش شد و فیلم، روایت کمیته‌ای را نشان داد که به اصطلاح «ساواک» نام داشت. تصاویر، مصاحبه‌ها، صداهایی که از گذشته می‌آمدند. قربانیان. شکنجه‌ها. و آن‌وقت بود که دیوارهای اطرافمان — همان دیوارهایی که موقع ورود فقط «دیوار» بودند — کم‌کم معنا پیدا کردند. گویی هر ترک روی دیوار، صدای فریادی بود که سال‌ها پیش در همان اتاق‌ها پیچیده بود. دیگر هیچ‌کداممان آن بچه‌های شوخِ جلوی ماشین‌های کلاسیک نبودیم.

به چند گروه تقسیم شدیم و هر گروه یک لیدر داشت. بخش‌های مختلف ساختمان را طوری طراحی کرده بودند که گویی زمان در آنجا متوقف شده بود. مجسمه‌هایی از افراد نظامی ساواک ساخته بودند — آن‌قدر شبیه به واقعیت که چند لحظه شک می‌کردی نکند نفس می‌کشند. و بعد، لیدر ما را به بخش سلول‌های انفرادی برد. کنار یکی از عکس‌ها ایستاد و پرسید: «این فرد را می‌شناسید؟» همه به هم نگاه کردیم. ذهنمان دنبال اسم‌ها گشت؛ افراد معروف، روحانیان، عارفان. هیچ‌کدام شبیه آن عکس نبودند. لیدر کمی ناامید، سکوت کرد. بعد گفت: «این عکس مربوط به خود من است. من هم زمانی اینجا زندانی بودم.»

هوا در سینه‌ام حبس شد. لیدر شروع کرد به تعریف — چرا، چگونه، با چه اتهامی او را زندانی کرده بودند و شکنجه داده بودند. کلماتش آرام بود، اما هر کلمه مثل تیغی بود که آرام‌آرام پوست می‌کند. این همان نقطه‌ای بود که حس و حال آن دوران، از کتاب و فیلم و دیوار بیرون آمد و مستقیم نشست روی پوستمان. یکی از زندانیان همین‌جا، در نیم قرن پیش، حالا برای ما از آن زمان می‌گفت؛ جایی که قدم‌هایش را گذاشته، جایی که بدترین روزهایش را سپری کرده، و پله‌هایی که از آن‌ها بالا رفته — همان پله‌هایی که ما حالا از آن‌ها بالا می‌رفتیم.

بعد از آن، نوبت ناهار شد. راستش را بخواهید، این همه روایت، گرسنگی را از ما دور کرده بود. حال و نایی نداشتیم. معده‌ها خالی، اما دل‌ها سنگین. در رستوران خودِ ساختمان — با کاشی‌های رنگی و میزهای چوبی — غذا خوردیم. لقمه‌ها را آرام می‌جویدیم و به هم نگاه می‌کردیم. حرفی برای گفتن نبود. فقط صدای قاشق و چنگال، و صدای خفه‌ی فکرهایی که هنوز در آن سلول‌ها جا مانده بود.

پلی که شهر را در آغوش می‌گیرد

بعد از آن همه سنگینی، نوبت به یک انتخاب رسید: بازارگردی یا پل طبیعت؟ بچه‌ها به هم نگاه کردند. زمزمه‌ها بالا و پایین رفت. اما آخرش، دست‌ها بالا رفت و توافق شکل گرفت — قرار شد برویم پل طبیعت. راه افتادیم و از همان‌جا، پیاده‌روی شروع شد. و چه پیاده‌رویی! خیابان‌ها یکی پس از دیگری، پیچ به پیچ، و ما هنوز نرسیده بودیم. آفتاب کم‌کم داشت به سمت غروب می‌رفت و من زیر لب غر می‌زدم: «مگر در مشهد پل کم داریم؟» پاهایم سنگین شده بود. کفش‌هایم دیگر دوست‌داشتنی نبودند.

از دیوارهایی که فریاد می‌زنند تا پلی که شهر را در آغوش می‌گیرد

بالاخره رسیدیم. و آن‌وقت بود که فهمیدم چرا بچه‌ها این را انتخاب کردند. پل، فقط یک پل نبود؛ یک سازه‌ی عظیم و منحنی‌شکل بود که مثل درختی فلزی، ریشه در زمین و شاخه در آسمان داشت. معماری‌اش آن‌قدر چشم‌نواز بود که هر زاویه‌اش، یک قاب آماده‌ی عکس به نظر می‌رسید. بچه‌ها هرکدام گوشه‌ای ایستاده بودند و مشغول عکاسی. کم‌کم شب شد و پل، لباس دیگری پوشید. چراغ‌های رنگی، یکی‌یکی روشن شدند. آبی، سبز، نارنجی، بنفش — مثل نوری که از رگ‌های شهر می‌جوشید. پل دیگر فقط یک سازه نبود؛ یک تابلوی زنده بود که شهر را در آغوش می‌گرفت. حالا بیشتر از قبل دلت می‌خواست بمانی و به معماری ایرانی افتخار کنی.

بالاخره به اردوگاه برگشتیم — برای شام و استراحت.

از دیوارهایی که فریاد می‌زنند تا پلی که شهر را در آغوش می‌گیرد

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.