در این یادداشت دو حکایت کوتاه را از بوستان سعدی میخوانیم. این دو حکایت در عین داشتن مفهوم جالبِ توجه و طنزی خاص، زبانی ساده دارند.
حکایت اول
داستانی است درباره پیشبینی ناپذیر بودن دنیا. ما اتفاقات آینده را بر اساس احتمالات پیشبینی میکنیم، برای مثال اگر یک تاس داشته باشیم که بر پنج وجه آن الف و بر یک وجه آن ب باشد، و قرار باشد که در اثر انداختن تاس پیش بینی کنیم که چه حرفی میآید طبعاً بسیاری از ما میگویم الف. اما بعضی از مواقع آنقدر روی این پیشبینیها مطمئن هستیم که وقوع نتیجهای غیر از پیشبینی خودمان باعث تعجب ما خواهد شد. همانطور که اگر آن تاس را پرتاب کنیم و حرف ب بیاید متعجب خواهیم شد.
این حکایت سعدی هم همین را میگوید، کُردی از دردِ بیماری بر خود میپیچد، طبیب که او را معاینه میکند، میگوید بعید است که شب را به پایان ببرد و خواهد مُرد. اما در بیت آخر، همه چیز واژگونه میشود طبیب میمیرد اما کٌرد پس از چهل سال زنده میماند. بیت آخر واقعاً شگفتانگیز است، هر چیز که در چند بیت قبل رشته شده بود را پنبه میکند.
شبی کُردی از درد پهلو نخفت / طبیبی در آن ناحیت بود و گفت
از این دست کو برگِ رز میخورد / عجب دارم اَر شب بِپایان برد
که در سینه پیکانِ تیرِ تَتار / به از نُقلِ مأکولِ ناسازگار
گر افتد به یک لقمه در روده پیچ / همه عمر نادان برآید بِهیچ
قضا را طبیب اندر آن شب بِمُرد / چهل سال از این رفت و زندهست کُرد
حکایت دوم
این داستان حکایت کسانی است که به قول معروف دشمن شاد کُن هستند. فایدهای برای خود و دوستان ندارند که هیچ، بلکه آسیبزننده نیز هستند. اینجا هم کسی را میبینیم که کار مفیدی نکرده- و از قول داستان به جنگ کفار نرفته- اما شروع به غیبت میکند و در آن مایه میگذارد، تا اینکه درویشی جواب هوشمندانهای به او میدهد. دو بیتِ آخرِ حکایت را دریابید، واقعاً زیباست.
طریقت شناسان ثابت قدم / به خلوت نشستند چندی بهم
یکی زان میان غیبت آغاز کرد / درِ ذکرِ بیچارهای باز کرد
کسی گفتش ای یارِ شوریده رنگ / تو هرگز غَزا کردهای در فرنگ؟
بگفت از پسِ چار دیوارِ خویش / همه عمر ننهادهام پای پیش
چنین گفت درویش صادق نفس / ندیدم چنین بختبرگشته کَس
که کافر زِ پیکارش ایمن نشست / مسلمان زِ جورِ زبانش نَرَست