نوشته پیشرو برگرفته از کتاب "سفرنامه ناصرخسرو" به تصحیح "محمدرضا توکلی صابری" است. در دو بخش قبل تا اقامت ناصرخسرو در مصر گفتیم و اینک در آخرین بخش ادامه سخن را پی میگیریم.
دعوت آشکار و تبلیغ
اسماعیلیان در زمان غزنویان و سلجوقیان به شدت تحت تعقیب و آزار قرار داشتند و آنها را با نام اهل بدعت، قرمطی، ملحد، رافضی و بَددین سرکوب میکردند. سلطان محمود غزنوی در ری و عراق دست به کشتار شیعیان زد. خلفای عباسی هم به آنها یاری میدادند، زیرا اسماعیلیان علاوه بر دعوی حقانیت مذهبی، دعوی حقانیت سیاسی هم داشتند. آنها برای کشتار شیعیان و فاطمیان از هیچ کاری فروگذار نمیکردند. دانش وسیع ناصرخسرو و صراحت گفتار و جهانبینی وسیع او که به راحتی میتوانست جواب مخالفان را بدهد و در بحث بر آنها غلبه کند، عشق او به خاندان پیامبر(ص) و پایداری و اصرار او بر مذهب خود و بیزاری از سلجوقیان و عباسیان باعث شد افراد بسیاری با او دشمنی کنند. ناصرخسرو در سال ۴۴۴ هجری قمری در پنجاه سالگی به بلخ رسید و بیدرنگ مبارزه بیامان خود را شروع کرد:
نکرد از جملگی اهل خراسان/ کسی زو بیشتر با دهر پیکار
بدین رست آخر از چنگال دنیا/ به تقدیر خدای فرد قهار
تبلیغ تشیع و تبلیغ برای المستنصر بالله خلیفه فاطمی، به عنوان جانشین برحق پیامبر و خلیفه واقعی مسلمانان، به مذاق روحانیان که عموما اهل سنت بودند و نیز سلجوقیان که خلیفه عباسی را در بغداد به رسمیت میشناختند گران میآمد. بنابراین دستگاه مذهبی و دستگاه دینی هر دو علیه او دست به کار شدند. او مجبور شد، شهر به شهر بگریزد. در زمان وی، به دستور عبدالملک کُندُری، وزیر طغرل بیک سلجوقی، به طور عموم شیعیان را بر منابر خراسان لعن میکردند و ناصرخسرو به عنوان یک مبلغ بزرگ شیعه از این طعن و لعن مستثنا، نبود.
من شیعت حیدرم تو کن عفو/ این یک گنه بزرگوارم...
او به فقهای زمان خود سخت میتازد... و واعظان بیدانش را سرزنش میکند... ولی فقط امام بلخ دشمن او نبود، بیشتر علمای خراسان و در پی فتواهای آنان، مردم به طور کلی با او مخالفت میکردند. با آن که رجال خراسان و دوستان قبلیاش برایش پیام میفرستادند اگر از راه خود برگردی، دوباره عزیز و محترم خواهی بود... اما چون او انسانی معتقد بود، بر مذهب خویش پایفشاری میکرد و در جواب آنها پاسخ میداد:
ای دهر، جز از من بجوی صیدی/ نه مرد چنین مکر و افتعالم...
به این ترتیب مردم بر او میشورند و او را از خانه میرانند... او مدتی به مازندران میگریزد، چون امیران آنجا شیعی مذهب بودند... این مازندران همان ناحیه تُخارستان است که در شمال افغانستان کنونی واقع بوده است. اما در آنجا هم نمیپاید و شهر به شهر از بلخ دور و دورتر میشود. دشمنی علمای مذهبی و دستگاه سیاسی سلجوقیان که از خلیفه عباسی در بغداد دستور میگرفتند، باعث شد پیوسته جایش را تغییر دهد و از شهری به شهر دیگر بگریزد... و خویش و بیگانه از ترس از او دوری جستند:
بنالم به تو ای علیم قدیر/ زاهل خراسان، صغیر و کبیر
چه کردم که از من رمیده شدند/ همه خویش و بیگنه بر خیر خیر؟...
فرار به یمگان و زندگی در تبعید
... از شعرهای او میتوان حدس زد که مدتِ حرکت آزادانه و تبلیغ ناصرخسرو بیش از چند سالی نبوده است، زیرا او در پنجاه و نه سالگی، نُه سال پس از بازگشت به بلخ، در کتاب زادالمسافرین که در سال ۴۵۳ هجری قمری تألیف شده است در مورد نفی بلد خود میگوید: «جهال امت که ما را بددین خواندند و بر ما غلبه کردند و از مسکن و شهر خویش ما را براندند»(ص ۴۰۲). با توجه به ابیات دیوان به نظر میرسد چند سال پس از رسیدن به بلخ آواره میشود و پس از سفر کوتاهی به مازندران (تخارستان) و لاهور و مولتان در پاکستان، مجبور به اقامت در یمگان میشود:
مانده به یمگان به میان جبال/ نیستم از عجز و نه نیز از کلال
فرار ناصر خسرو به یمگان نقطه آغاز مبارزه علنی او با حکومت میشود. در آن زمان شیعیان را که در اقلیت بودند با القابی مانند معتزلی، رافضی، قرمطی، باطنی، بددین و تأویلی یاد میکردند و خودش هم این را میداند:
نام نهی اهل علم و حکمت را/ رافضی و قرمطی و معتزلی
گر بدین مشغول گشتم لاجرم/ رافضی گشتستم و گمراه نام
اما در پاسخ آنها میگوید:
آن همی گوید مرا بددین/ که به جز نام نداند ز مسلمانی
او مردی آزاده، سازشناپذیر و صریح بود و پس از سکونت در یمگان دیگر آزادی کامل یافته بود که بیپرده سخن بگوید و به اصطلاح به سیم آخر زده بود و شمشیر را از رو بسته بود. از هیچ کس باکی نداشت و از سرودن شعر علیه سلجوقیان ترک زبان و خلیفة عرب زبان بغداد و علمای حامی آنها ترسی نداشت... میتوان گفت که او به شاعری انقلابی تبدیل شده بود و آرزویش برافکندن دستگاه سیاسی و دینی زمان خودش بود و در این راه هم از هرگونه فداکاری دریغ نمینکرد... اگر در سفرنامه که اولین کار او پس از بازگشت از حج بود و زبانی ملایم داشت و سربسته سخن میگفت، هنوز امید داشت که به طریقی مسالمت آمیز به فعالیت خود ادامه دهد، با سکونت در یمگان دیگر همه دیوارها پشت سرش خراب شده بود و آزادی کامل در نوشتن را پیدا کرده بود. او حب جاه و مقام نداشت و همه آثارش برای ترویج عقیده دینیاش بود. او به دور از خانه و خانواده و دوستان و آشنایان بسیار احساس تنهایی میکرد و خود را اسیر و زندانی در یمگان میدید و در اشعارش از این تنهایی شکایت میکند:
پانزده سال برآمد که به یمگانم/ چون و از بهر چه زیرا که به زندانم؟...
اقامت در یمگان و تنهایی و غربت و دوری از وطن به شدت بر روح و جسم او تاثیر گذاشته بود چنان که در مقایسه وضع جسمیاش با پیش از آن مینویسد:
تازه رویم به مثل لاله نعمان بود/ کاه پوسیده شد آن لاله نعمانم...
... پایان زندگی در یمگان
در شعری که برادر کوچکتر ناصرخسرو در رثای او نوشته است، تأکید میکند که ناصرخسرو در غاری در یمگان از نواحی بدخشان فوت کرده است (جامع الحکمتین، ص۱۹). خود او نیز در دیوان شعرش دو بار به این موضوع اشاره میکند. به نظر میرسد که او در غاری زندگی میکرده است:
اهل غار پیمبرند همه/ هرکه با حجت اندرین غارند
من گشته هزیمتی به یمگان در/ بی هیچ گنه شده به زنهاری...
زندگی کردن در غار به این معنی است که او یا بسیار فقیر و ناتوان بوده، یا از شدت زهد به دنیا اعتنایی نداشته و به اختیار سکونت در غار را پذیرفته بوده است. مزار او در روستای حضرت سعید بر بالای تپهای در دامنه کوهی قرار دارد. این مزار از یک مسجد در حدود سه در چهار متر با یک پنجره کوچک و یک ایوان در حدود سه متر و نیم در چهار متر در جلوی آن تشکیل شده است. درون مسجد تاریک و غارمانند است و موقع غروب کمی آفتاب به آن میتابد. مزار ناصرخسرو شامل یک اتاق چهار در پنج متر است که در جلوی آن یک ایوان پنج در پنج متری قرار دارد. در دیوار شمالی و غربی و جنوبی درون مزار سه پنجره کوچک قرار دارد. با این حال، درون آن نیمه تاریک است. در گذشته بسیاری از افراد، به ویژه افراد مشهور، را در محل مسکونی خود دفن میکردند. مزار پیامبر اسلام، فردوسی، ملا هادی سبزواری و بسیاری دیگر از شخصیتهای مشهور در منزل خودشان بوده است. بعید نیست که ناصرخسرو هم در همین اتاقک زندگی میکرده و اشاره او به زندگی در غار همین محل نیمه تاریک بوده باشد.
در مورد طول زندگی او نظریههای مختلفی وجود دارد. حداقل سنی که برای ناصرخسرو از نوشتههایش میتوانیم به دست آوریم و قطعی است، شصت ودوسالگی است که در شعری به آن اشاره دارد.
شصت و دو سال است که کوبد همی/ روز و شبان در فلکی هاونم
[اما طبق بررسیهای بیشتر به این نتیجه میتوان رسید که] سال ۴۸۱ که ناصرخسرو ۸۷ساله بوده است، قابل قبولترین تاریخ وفات اوست.