به گزارش مفدامشهد، نسیم پترامفر، روانشناس اداره مشاوره و سلامت روان دانشگاه، به سوال پرتکرار دانشجویان در خصوص هدف زندگی این گونه پاسخ می دهد؛
طبق دیدگاه روانشناسی وجود گرا،جستجو برای معنا شالوده سلامت روان و پادزهر خودکشی است.تهدید بی معنایی،پیشامد دیگر وجود انسان الست که اضطراب ایجاد می کند .
فرانکل معتقد بود که انسان ها با چیزی به نام "میل به معنا" برانگیخته می شوند که برابر با میل به یافتن معنای زندگی است.او استدلال کرد که زندگی حتی در بدترین شرایط ممکن هم باید معنایی داشته باشد. همه چیز را می توان از یک انسان گرفت بجز یک چیز:آخرین آزادی های انسانی اش.
" این عقیده مبتنی بر تجربیات فرانکل از رنج و نگرشش در یافتن معنا از طریق رنج بود."
در قرن حاضر عموم افراد این عقیده را دارند که هدف زندگی و آنچه به آن معنا می بخشد رسیدن به شادی و خوشحالی است.اما آیا این هدف باعث شده که بشر راضی تر از گذشته باشد؟
اغنا شدن (Eudemonia) واژه ای بود در یونان باستان که بویژه افلاطون و ارسطوبر روی آن تاکیید داشتند و ارزش دارد که بیشتر شناخته شود، چون نواقص معنایی یکی از شایع ترین اندیشه های دوران معاصر را برطرف می کند:اندیشه خوشحالی.
این روزها وقتی می خواهیم هدف زندگیمان را با کلمه بیان کنیم،معمولا به واژه شادی می رسیم. به خودمان و دیگران می گوییم منطق غایی مشاغل،روابط و گذران زندگی روزمره رسیدن به شادی و خوشحالی است. این ایده به نظر معصوم و بی ضرر می آید،ولی تاکیید زیاد روی کلمه شادی معنایش این است که وسوسه می شویم از خیلی از موقعیت های سخت ولی ارزشمند فرار کنیم یا مورد سوال جدی قرارشان دهیم . در یونان باستان عقیده نداشتند که هدف زندگی رسیدن به شادی و خوشحالی است بلکه رسیدن به eudemonia است که ترجمه آن اغنا شدن و به ثمر رسیدن است. وجه تمایز شادی و اغنا شدن در وجود رنج است. معمولا محتمل است که انسان اغنا شود و به ثمر برسد و همزمان تحت فشار،در عذاب جسمی و روحی و دلمشغول باشد و یا حتی خلقش خوش نباشد، این ظرافت روانشناختی از کلمات شادی و خوشحالی بدست نمی آید. سخت است که از شادی حرف بزنیم اما خوشحال نباشیم یا شاد باشیم اما همزمان رنج ببریم ولی این ترکیب روانی خیلی راحت با واژه متعالی و شریف اغنا شدن بیان می شود.
اغنا شدن تشویقمان می کند قبول کنیم که خیلی از برنامه های ارزشمند زندگی در مقاطعی با خوشحالی همراه نیستند و با این حال ارزش پیگیری دارند. کندوکاو در استعداد حرفه ای،مدیریت خانواده،حفظ یک ازدواج،راه اندازی یک کسب و کار و یا ورود به سیاست ،هیچ کدامشان به طور روزمره انسان را شاد و سرخوش و خندان نمی کنند در واقع همه اینها چالش هایی خسته کننده و فرسایشی هستند و باعث می شوند گاهی از کوره در برویم یا به ما زخم می زنند ولی با همه اینها در پایان زندگی حس می کنیم که ارزش داشته که انجام شان دهیم.
با این کارها به چیزی عظیم تر و جالب تر از خوشی وشادمانی می رسیم. اثر می گذاریم و تغییر ایجاد می کنیم .اگر اغنا شدن را در ذهن خود داشته باشیم دیگر تصور نمی کنیم که هدف زندگی بدون رنج است. آنگاه دیگر خود را سرزنش نمی کنیم که چرا همیشه شاد و خوشحال نیستیم. می فهمیم که هدف و تلاشمان برای چیزی مهم تر از لبخند زدن است . هدف ادا کردن حق مطلب در مورد توان بالقوه بشر است. کار کردن هرچند کوچک ،اما مهم برای بهبود و ارتقا گونه انسان