به گزارش مفدا، جشنواره کشوری "خاطره نویسی عهد جانانه" با حمایت معاونت فرهنگی و دانشجویی وزارت بهداشت و به همت دانشگاه علوم پزشکی اهواز در محورهای پنجگانه "خاطرات کادر درمان در مراکز درمانی و بهداشتی"، "خاطرات دانشجویان از فعالیتهای فرهنگی و جهادی"، "خاطرات دانشجویان در خط مقدم مقابله با کرونا"، "خاطرات کارکنان و دانشجویان نظام سلامت در دوران بیماری" و "خاطرات خانواده کادر درمان در دوران شیوع بیماری" برگزار شد.
«خاطرات ایام کرونا در پایگاه بهداشتی هدایت مرکز بازه شیخ مشهد»
از روزی که فهمیدیم کرونا به ایران پاگذاشته روز به روز دلهرهها ونگرانیها بیشتر میشد. بعضی از شهر ها وضعیت سفید بود و بعضی از شهر ها قرمز. خبر از تعطیلی مدارس، دانشگاهها، سینماها، اتوبوسها و ... به گوش میرسید. خیابانها حسابی خلوت شده بود. اثری از زائر نبود مغازهدارها همه کلافه شده بودند مردم همه گوش بودند و چشم. مدام از رسانهها اعلام میکردند تا شکست کرونا در خانه میمانیم. حال و روز بسیاری از شهرهای دیگر هم خوب نبود. هیچ جا رنگ و بوی عید را نداشت حتی هیچ کس برای قرائت فاتحهای سر قبر عزیزانشان در پنجشنبه آخر سال حاضر نشد مردم دلشان میخواست خبر هایی مبنی بر اینکه کرونا پایان یافت به گوششان برسد باید بیست و چهار ساعته در خانه میماندند. اما کادر بهداشتی و درمانی حوزه سلامت در دل این بیماری باید سنگر بانی میکردند و در خانه ماندن برای آن ها معنایی نداشت. هرروز با کسانی بر خورد می کردند که هر لحظه ممکن بود در اثر این ارتباط جانشان به خطر بیفتد. کما اینکه هر چند روز یک بار خبر فوت تعدادی از مدافعین سلامت از جمله نرجس خانعلیزاده به گوش میرسید .تنها کاری که مردم میتوانستند انجام دهند این بود که درخانه بمانند و جان یکدیگر را به خطر نیندازند و باعث از دستدادن جان برکفان مدافع سلامت نباشند.
غربالگری کرونا
از نخستین روزهای شیوع بیماری کرونا که به اوایل اسفند برمیگردد. روزهایی که تعداد مراجعان علاوه بر مراکز درمانی به شکل عجیبی در بهداشت به عنوان خط اول پیشگیری، افزایش پیدا کرده بود و افرادی مراجعه میکردند که نشانه های ابتلا را داشتند. از آنجا که در سنگر نخست دفاع که باشی مدام پروتکلهای بهداشتی دستور میدهند«که مراقب مردم واطرافیان باش» دیگر ما خود را نمیدیدیم. آن چه جلوی چشممان بود سلامتی مردم بود. طبق دستورالعملها، داروهایی برای بعضی از مراجعه کنندگان توسط پزشک تجویز میشد. برخی از افراد به قرنطینهی خانگی راهنمایی میشدند و عدهای که به مشاوره عفونی نیاز داشتند به سطح ۲، راهی مراکز سی تی اسکن می شدند. علاوه بر مراجعات حضوری افراد به بهداشت، هریک از مراقبین سلامت باید جمعیت تحت پوشش خود را که قریب به ۳۷۰۰ نفر بودند را غربالگری میکرد. من هم باید کم کم غربالگری را شروع میکردم. با شماره ۴۰۳۰ هر مراقب سلامت میتوانست با تلفن وآدرس مراجعه کنندههای خود که از طریق سامانه سینا بارگذاری شده بود تماس برقرار کند.
۴۰۳۰ الو......الو الو الو شماره برای افراد آشنایی نداشت یا رد تماس میدادند و یا اینکه بعضی افراد ما را به مسخره میگرفتند. اما باتلاش رسانهها به مردم اطلاع رسانی شده بود که اگر این شماره با شما تماس گرفت حتما پاسخگو باشید خدا رو شکر اوضاع بهتر شد روز های بعد عدهای محدود بودند که پاسخ نمیدادند.
یادم نمی رود آن روزهایی که در پشت تلفن از مردم می خواستم که در خانه بمانند ولی اکثر اقشار ضعیف و یا خانم هایی که به هر دلیلی خود سرپرست خانوار بودند گریه سر می دادند و می گفتند: اگر در خانه بمانیم چگونه جواب کودکان گرسنه خود را بدهیم؟شما نمی دانید که چقدر سخت است آن هنگامی که چشم در چشم بر سفره های خالی می نشینیم و چیزی جز بشقاب های شرم و خجالت عاید خانواده مان نمی شود.
چاره ای نداشتیم باید پای حرف های دلشان می نشستم و به زخم های دلشان التیام می بخشیدم و.... غربالگری کرونا با خانه ی مراقبین سلامت همراه شده بود . ایام عید از ۸صبح تا ۱۱ شب در حال تماس با افراد بودیم و با انجام آن عده ی زیادی از افراد را که کرونا داشتند ولی به هیچ مرکز بهداشتی یادرمانی مراجعه نکرده بودند را راهی مراکز تعیین شده از سوی دانشگاه می کردیم. تازه این اول کار بود مجدد روزهای آینده، علاوه بر شناسایی افراد جدید باید پیگیری کسانی که هر مشکلی (تنگی نفس، سرفه، تب ولرز،کرونای قطعی یا مشکوک ..) داشتند را انجام می دادیم.
ایام عید تمام شد و ما بر خلاف دیگر کارمندان دولت باید سرکار میرفتیم علاوه برکار های روزمره در بهداشت (واکسیناسیون، مراقبت کودکان و مادر باردار و..) باید غربالگری را به اتمام می رساندیم تا اینکه یک روز یک مادر باردار که با تنگی نفس به بهداشت مراجعه کرد. پزشک آزمایشات لنفوپنی و سی ارپی را درخواست نمود بعد از ظهر آن روز تماس گرفتم تا مطمئن شوم آزمایشات را انجام داده است که خدا را شکر گفت: جواب آن تا دو روز دیگر آماده است. هر روز تماس می گرفتم و حالش را میپرسیدم تا اینکه جواب آزمایش بالنفوپنی پایین مشخص شد و توسط پزشک به مشاور عفونی ارجاع شد. اما این مادر عزیز با شنیدن این خبر دنیا جلوی چشمش تیره و تار شد. راه می رفت و می گفت:"آن زمان که کرونا نداشتم همسرم به من اهمیت نمی داد حال اگر بفهمد که این بیماری را دارم بطور کلی از چشمش خواهم افتاد."... اما حالا که دارم خاطراتم را مرور می کنم باید بگویم نگران نباشید، آمنه خانم با پیگیری ها و همکاری در درمان الحمدالله امروز حالش خوب است. دیگر خستگی امانمان را بریده بود.کلافه شده بودیم. از طرفی بار مسئولیت زندگی به عنوان یک مادر و از طرفی مسئولیت های بهداشت.... صفحه گوشی تلفن همراه هر مراقب سلامت علاوه بر مخاطبین شخصی افراد کرونایی و یا افراد مشکوک به آن بیماری هم اضافه شده بودند و مدام با آنها در ارتباط بودیم. در پایگاه بهداشتی با دیگر همکاران یک تیم سلامت بودیم.کارشناش بهداشت محیط و مبارزه با بیماری ها کار گندزدایی منازل بیماران کرونایی و یا آن دسته از افرادی که در درمان همکاری نمی کردند را پیگیری و بررسی می کردند .آن قدر با بیماران کرونایی و اطرافیانشان تماس گرفته بودیم که دیگر ما را جزئی از خانواده خود میدانستند و وقتی میفهمیدند که به این بیماری غلبه کردهاند در پوست خود نمیگنجیدند و از شما چه پنهان با شادی و نشاط آنها ما هم شاد میشدیم. اما موارد محدودی هم بودند که به علت بیماری زمینهای (مانند: اسم، دیابت، فشارخون و....) کرونا جانشان را گرفته بود و وقتی خبرفوتشان را میشنیدیم چارهای جز تأسف و عرض تسلیت و غربالگری دیگر اعضای خانواده نداشتیم. اول صبح روز پنج شنبه بود که صدای قدم های یک خانواده همراه با سرفههای عجیبی که داشتند، سکوت پایگاه بهداشتی را شکست انگار در هر قدمی که برمیداشتند این صدا شنیده میشد.کرونا....کرونا کرونا...
توجه همهی مراقبین به سمت آنان رفت ناخودآگاه به احترام آنها از جا بلند شدم یک پدر و مادر همراه با دختری مضطرب و نگران... بعد از سلام تبسنج را برداشتم و زیر بغلشان گذاشتم باید به گونهای با آنها برخورد میشد که حتی یک نقطه هم از انسایت آنها کم نمیشد یا به عبارتی بر کرامت انسانی آنها افزوده میشد چرا که اینجا غرب نبود ایران بود ایرانی آمیخته با آموزههای بهداشتی و اسلامی چندین مراجعهکننده با سرفههای این خانواده پا به فرار گذاشتند. یک جوان رو به پیرمرد کرد و گفت:" به چه زبانی باید بگویند، در خانه بمانید؟ کجاست آن فاصله اجتماعی که رعایت میکردید؟ که اگر این چنین عمل میکردید امروز به این بیماری مبتلا نبودید..." با عصبانیت درب پایگاه بهداشتی را برهم زد و از آنجا بیرون رفت. تب سنج را برداشتم دمای بدن.۵/۳۸ در آن لحظه چیز عجیبی توجهم را به خود جلب کرد تمام صورت پیرمرد خیس شده بود اشک هایش مجال صحبت به او نمیداد.
گفتم: از حرفهای آن جوان ناراحت شدید؟
آن پیرمرد گفت: خستهام خسته از زمانه خستهام از قضاوتهای عجولانه خستهام و...راستش را بخواهید من غسال بیماران کروناییام درد و رنجی که به تنم عارض شده را خود نخریده ام ؛ بلکه ثمرهی محبتی است که به هم نوعانم بعد از مرگشان داشتهام. آن پیرمرد با بغض در گلو آهسته آهسته از پایگاه بهداشتی به سمت آمبولانسی که منتظرش بود قدم برمیداشت و من با نگاهی پر از تاسف و همدردی در انتظار فردایی بهتر، فردایی پر از امید، نشاط و شادابی و سلامتی تمام هم وطنان بودم و من....