دوشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۰ - ۱۰:۲۳

برگزیدگان جشنواره سیمرغ؛

جشن بی‌کسی

تنهایی

« جشن بی‌کسی» داستان کوتاهی به قلم رومینا نیک اندیش کارشناسی بازیگری کارگردانی از موسسه آموزش عالی نبی اکرم(ص) است که در دوره «دهم» جشنواره بین‌المللی سیمرغ در بخش «فرهنگ سلامت» حضور پیدا کرد و موفق به کسب رتبه دوم شد.

به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بین‌المللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهره‌مندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماه‌های آتی برگزار می‌شود و علاقه‌مندان می‌توانند در پنج بخش تئاتر،‌ فیلم، ادبی، ‌هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشته‌های مختلف وجود نداشته و عموم علاقه‌مندان می‌توانند در این جشنواره شرکت نمایند.

جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بین‌المللی است که ده دوره از برگزاری آن می‌گذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار می‌شود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان می‌توانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.

استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سال‌های گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا،  آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کرده‌اند.

در اینجا داستان « جشن بی‌کسی» از رومینا نیک اندیش کارشناسی بازیگری کارگردانی از موسسه آموزش عالی نبی اکرم(ص) و برگزیده بخش ادبی جشنواره دهم  سیمرغ را باهم مرور می‌کنیم:

جشن بی­‌کسی

یک وجب و سه انگشت! دوباره گردنش را اندازه گرفت. درست بود! آن زمان که نشانه­‌های ایراد ظاهری­­اش آشکار شد، بالای سر مادرش رفت. خوابیده بود. آرام با انگشت­هاش طول گردن او را اندازه گرفت. هفت انگشت بود. بعد از محاسبه به این نتیجه رسید که آنچه او را از رابطه با دیگران منع می­کرد، اختلاف نه سانتی گردنش با گردن­های دیگر بود. همان شب دور از چشم همسایه‌­ها پلاک خانه­‌هایی را که عدد نه در آن دیده می­شد، با چاقو خراشید. خوشحال بود که هر هفته فقط هفت روز بود. در غیر این صورت نُه شنبه‌­ها روز اقدام به جرم و جنایت­های احد محسوب می­شد. وقتی معلم سر درس تاریخ گفته بود که اهالی اسپارت بچه­‌های ناقص را می­کشتند، همه­‌ی شاگردان برگشته و به احد نگاه کرده­ بودند. حتی وقتی برای اولین و آخرین بار مادرش را به خواستگاری فرستاده بود، دختر گفته بود:

-" مگر آدم قحط است که من زن آن گردن­دراز شوم؟"

او زیر لب به پدر خود فحش می­داد که چنین تخم بدترکیبی را در رحم مادرش کاشته بود: گردنِ دراز، گونه‌­های کبود و چشم­های ریز!  زمانی که فیلم " گوژپشت نوتردام " را دید، دستی به پشتش کشید. روزها مثل شخصیت اصلی فیلم راه می­رفت. از میان تمام برنامه‌­های تلویزیونی این یکی عمیق­ترین تاثیر را بر او گذاشته بود. مدام در ذهنش مرور می­کرد که " گوژپشت نوتردام " چگونه تنهایی‌­اش را با صدای ناقوس کلیسا پر می­کرد.

از فکر فیلم بیرون آمد و به حیاط چشم دوخت. چند گربه برگ­های خشک را له کردند و بدنشان را به دیوار مالیدند. کمی بعد مادرش سر رسید. نفس نفس می­زد و ناله می­کرد. دستش را به دیوار تکیه داد و نیمی از حیاط را پیمود. گربه‌­ها به طرفش دویدند. مادر نایلونی از کیفش بیرون آورد و لاشه­‌های گوشتی را که از قصابی ­گرفته بود، در دهان گربه‌­ها انداخت. وارد خانه شد و قربان صدقه‌­ی احد رفت. به آشپزخانه رفت. گاز را روشن کرد و اسپند آتش گرفته را دور سر احد چرخاند.

-" اسپند دونه دونه.. اسپند سی و سه دونه.. قوم و خویش و بیگونه.. بترکه چشم حسود و دیوونه.."

خم شد و صورت احد را بوسید.

 احد در آستانه‌­ی نوزده سالگی بود. نه سالگی او با تمام امیدها و خوش‌بینی‌­ها گذشته بود. همسایه‌­ها می­گفتند هنوز بچه است و به مرور زمان ایرادات ظاهری هم برطرف خواهد شد. اما زمان چیزی غیر از یک چهره­‌ی غیر طبیعی برایش دست و پا نکرد. حالا منتظر بود اتفاقی او را از تجربه­‌ی بزرگترین بحران زندگی­اش باز دارد. اما چه اتفاقی؟ این سوال را بارها از خود می­پرسید. 

شب مادر کنار احد دراز کشید و طبق روال همیشه موهای پسرش را نوازش کرد. احد بالشی را که همیشه بغل می­کرد، محکم‌­تر گرفت. دستان مادر را نوازش کرد و به چشم­هاش خیره شد. می­دانست مادر هرگز قبل از او نمی­خوابد. چند خمیازه­ی کوتاه کشید. چشم­هاش را بست و خود را به خواب زد. کمی بعد مادر هم خوابید.  احد از جا بلند شد و آرام از خانه بیرون رفت. پرسه زدن در خیابان آرام­اش می­کرد. یکهو صدای پچپچه و خنده­ شنید. پاورچین به طرف صدا رفت. از طرفی صدای خس خس دمپایی­های پلاستیکی کلافه­اش کرد. آنها را از پا درآورد و زیربغلش نگه داشت. دختر و پسری سر کوچه­ی خلوت ایستاده بودند. پا برهنه نزدیک­تر رفت و پشت دیواری قایم شد. صحنه­ی بوسیدن را پایید. یکهو صدایی سکوت کوچه را به‌­هم زد. احد از جا پرید. دمپایی­‌ها لیز خورده و زمین افتاده بودند. اول نگاهی به دمپایی­‌ها بعد به دو جوان انداخت. در تاریکی نیمی از صورت دختر را دید. دختر انگشت­اش را به سمت احد نشانه گرفته بود. پسر چشم­هاش را تنگ کرد. احد عقب عقب رفت. پایش به دمپایی­ها خورد. تپش قلب امانش را بریده بود. پابرهنه تا خانه دوید. کوچه­ی تنگ و دراز را طی کرد. در را باز کرد و پشت آن سنگر گرفت. مثل یک سرباز ترسو بود در میدان جنگ! دستی به لباس­هاش کشید. متوجه شلوار خیسش شد. شرمگین حیاط را طی کرد. داخل حمام چپید تا دوش آب سرد بگیرد.

فردای آن روز خود را در خانه حبس کرد. همین­که فکر پرسه زدن در خیابان وسوسه­‌اش می­کرد، ترسی به جانش می­افتاد. سعی کرد خود را کل روز با گربه‌­ها سرگرم کند. چارچوب چوبی پنجره‌­ها را می­خراشید. دراز می­کشید و به سقف خیره می­شد. قوز می­کرد و طول حیاط را می­پیمود؛ بی­فایده بود. حسی او را به سمت در خروجی می­کشاند. به آرامی در را باز کرد و کوچه را دید زد. کسی را ندید. چیزی توجهش را جلب کرد. در خانه­ی همسایه­ نیمه باز بود. بند رخت از این سو به آن سوی حیاط کشیده شده بود. روی آن یک مانتوی قرمز براق پهن بود. قلبش شروع به تپیدن کرد. انگار کسی هلش می­داد تا به سمتش برود. به حیاط همسایه قدم گذاشت. به بند رخت نزدیک شد. انگشت­هاش را به طرف مانتو گرفت تا هرچه زودتر آن را بقاپد. گردنش را دراز کرد و مانتو را بویید. بوی صابون معطر می­داد. آن را از بند برداشت. با چشم­های نیمه باز مانتو را به آغوش کشید. گردن درازش را روی سرشانه­ها گذاشت. چشم­هاش را بست و شروع به رقصیدن کرد. در این میان صدایی شنید.

-" دخترم لباسارو از بند جمع کن."

احد از جا پرید. مانتو را زمین انداخت. با عجله از حیاط بیرون زد و باز پشت در خانه­‌شان سنگر گرفت. کمی بعد صدای قدم­های دختر را شنید. او را با مانتوی قرمز براق تجسم کرد.

هر صبح مادر با درد پاها و زانوهایش از خواب بیدار می­شد. برای احد عدسی می­پخت. تنها کسی­که برایش مانده بود، پسرش بود. باید با وجود درد زانو و پاهاش تنها دارایی­اش را حفظ می­کرد. حالا که روز تولد پسرش نزدیک بود، خیال داشت مراسمی دونفره برپا کند. از همسایه‌­ها ریسمان طلایی قرض بگیرد. بادکنک­های رنگی باد کند. کیک بپزد و زادروز او را جشن بگیرد. دو هفته تا آن­روز باقی مانده بود..

چند روز بعد دختر همسایه با یک کاسه آش نذری به خانه‌­شان آمد و با مادر وارد آشپزخانه شد. احد از اتاق بیرون آمد و کفش­های جفت شده­ی دختر را دید. گردنش را به طرفش دراز کرد. کفش بوی عرق پای دختر را به خود گرفته بود. چشم­هاش را بست و نفس عمیقی کشید. دماغش را داخل آن فرو برد و بویید. کف چرک کفش را لیس زد. دختر همراه مادر از آشپزخانه بیرون آمد. احد را دید؛ فرو رفته در کفش­هایش، با آن گردن دراز و زبانی آویزان. احد زبانش را بیرون کشید. نتوانست از صورت دختر چشم بردارد. شلوارش را خیس کرد. دوید سمت حمام و گریان زیر دوش آب سرد ایستاد..

از آن روز به بعد ماجرا زبان به زبان چرخید. هیچ­کس حوالی خانه­ی آنها پرسه نزد. حتی همسایه‌­های قدیمی! درد پاهای مادر از آن روز بیشتر شد و داروها اثر نکرد. در طول چند روز باقی مانده، احد دنبال راهی می­گشت تا خود را خلاص کند. اما چگونه؟ مادر تاب عزاداری را نداشت. قبلا راه حل­های دیگر را مرور کرده بود. - خونمونو عوض کنیم. اما کسی آن خانه­ی کوچک و قدیمی ته کوچه را نمی­خرید. –ازین شهر بریم. اما بعد به این نتیجه رسید که در همه جا یک پسر گردن دراز زشت است. تنها راه حل را در ذهن خود مرور کرد. همین باعث شد چند شبانه روز بیدار بماند و به همه چیز فکر کند. دو روز مانده به روز تولد راه حل را یافت. مادر ناله کنان برنامه­‌ی تولد را طبق روال خود عملی کرد. موی سر احد را کوتاه کرد و صورتش را تراشید. زمانی که مقابلش ایستاد تا نتیجه­‌ی کار را ببیند، صورتش گل انداخت. قربان صدقه­ی پسرش رفت. به آشپزخانه رفت و برایش اسپند دود کرد. باقی کارها را به فردا موکول کرد. شب که شد، رفت و از داخل کیف­اش یک رژ بیرون آورد و به لب­هاش زد. خندید و گفت:

-" باید آرایش کنم. ناسلامتی تولد پسرمه "

لب­هاش را به هم مالید. احد را سر جایش خواباند و مثل همیشه موهای احد را نوازش کرد. احد صدای خس خس نفس­های مادرش را شنید. دستان او را گرفت و نوازش­شان کرد. به چشم­هاش خیره شد. چشم­ها منتظر بودند احد به خواب برود. احد بالشی را که بغل کرده بود، محکم­تر گرفت. معطل نکرد. بالش را روی صورت مادرش گذاشت. با تمام قدرت فشار داد. خود را روی بالش انداخت و چنگ زد. بیشتر فشار داد. مچ دستان مادرش را زیر زانوان خود نگه داشت. مادر فریادهای خفه‌­اش را سر داد. پاهاش درهوا تکان خورد . احد بیشتر از قبل بالش را فشار داد. مادر پاهاش را باز و بسته کرد. انگشت­هایش را تکان داد. پاهاش را روی زمین کشید. احد سرش را روی بالش گذاشت و فشار داد. چند کلمه شنید:

-" شوخی.. نکن.. پا.. شو.. چیکار.. خفه.. آه.. احد.. می­میرم.. آه.. خف.."

 بعد از دو دقیقه پاهای مادر از حرکت ایستاد. دست­هاش کنار بدنش رها شد و قلبش دیگر نپتید. احد عرق صورتش را با آستین پاک کرد. نفس راحتی کشید. بالش را برداشت. دیگر کسی نبود که بخاطر مرگ او غصه بخورد. کنار جسد نشست. کل روز به حیاط چشم دوخت. تنها چند ساعت فرصت داشت فکرش را عملی کند. در و پنجره­‌ها را محکم بست. گربه­‌ها را دید که خود را به دیوار می­مالیدند. سلانه سلانه به آشپزخانه رفت. شیر گاز را باز کرد. آمد و کنار جسد نشست. می­توانست صدای آرام نشت گاز را بشنود. به صورت مادر خیره شد. چشم­های براقش به گوشه­ای خیره مانده بود. احد با آستین بینی­اش را پاک کرد. کم­کم داشت احساس سنگینی و سردرد می­کرد. گیجی و سوزش شدید گلو کلافه­اش کرده بود. آب بینی­اش بند نمی­آمد. احساس آشفتگی می­کرد. با دست­های لرزانش صورت مادر را نوازش کرد. صورتش هنوز داغ بود. احد به سختی نفس می­کشید. با چشم­های نیمه بازش مادر را دید که چشم باز کرده بود. مادر از جا بلند شد و بالش را به دیوار تکیه داد. لباسش را مرتب کرد و اشاره کرد به گاز. اسپند را بیرون آورد و قربان صدقه­‌ی احد رفت. بعد از آنکه کبریت را کشید، شروع به خواندن کرد:

-" اسپند دونه دونه.. اسپند سی و سه دونه.. قوم و خویش و بیگونه.. بترکه چشم حسود و دیوونه.."

احد با چشم­های نیمه باز، نفس­های سنگین کشید. دامن گلدار مادر را دید. گردنش را خم کرد. چشمش افتاد به بالش. نزدیک­تر رفت تا سرش را رویش بگذارد. رد قرمز رنگ رژ را روی بالش سفید دید. مادر گفت:

-" باید آرایش کنم. ناسلامتی تولد پسرمه "

 خندید و اسپند آتش گرفته را دور سر احد چرخاند.