به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهرهمندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماههای آتی برگزار میشود و علاقهمندان میتوانند در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشتههای مختلف وجود نداشته و عموم علاقهمندان میتوانند در این جشنواره شرکت نمایند.
جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بینالمللی است که ده دوره از برگزاری آن میگذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار میشود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان میتوانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.
استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سالهای گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا، آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کردهاند.
در اینجا داستان«مهمان ناخوانده» به قلم فائزه کشتکار، کارشناسی مهندسی بهداشت حرفهای از دانشگاه علوم پزشکی قم را باهم میخوانیم:
«مهمان ناخوانده»
کفشش را با یک ریتم نامظنم به کف پارکت شده میکوبد؛ صدایش انگار توی قفس آهنی با فرکانس بیشتری در گوشم اکو میشود.
از جیغ مبهم یک زن در انتهای سالن و گریههای دلخراش دختری که کنارم نشسته است، دلم هر لحظه بیشتر آشوب میشود؛ پیرمردی گوشه اتاق نشسته و با چشمهایش دارد من را قورت میدهد.
مقنعهام را تا روی پیشانیم جلو میکشم؛ دستم را روی دلم فشار میدهم و با ابروهای در هم قفل شده از این مطب کثیفی که گورستان طفلهای ناخواسته شده است بیرون میزنم؛ هوا برای نفس کشیدن کم میآورم.
نگاهم به اتوبوس آنور خیابون می افتد؛ دنبالش میدوم و از پلههایش دوتا یکی بالا میروم، باز مثل همیشه هیچ صندلیای خالی نیست.
مجبور میشوم دستم را به میله سرد و جرم گرفته وسط بگیرم تا خودم را سرپا نگه دارم.
قفس خیالاتم شکسته شده و فکر چند ماه بعد، مسئول خوابگاه و شکم بالا آمدهام دارد مثل خوره مغزم را میخورد.
ترس در تک تک سلول های بدنم تزریق شده است.
هر هفته نوبت میگیرم و میروم توی آن ساختمان سیاه؛ مینشینم کنار دخترهایی که غبار خاکستری روی سرنوشتشان پاشیده شده و هر بار مغزم از قلبم خواهش میکند که بشکند این آیینه عذاب را از وجودم و هر بار لحظههای آخر پا پس میکشم.
دلم از الان برای غربت این بچه میسوزد که هیچکس، هیچ کجا منتظر آمدنش نیست؛ غریبتر از این بچه، منم که کلاف سردرگم زندگیم از دستم رها شده است و هر روز بیشتر گره میخورد.
هوا برای نفس کشیدن کم میآورم، اولین ایستگاه پیاده میشوم و پیاده راه میافتم سمت خوابگاه، نخ به نخ کام میگیرم تا به اون قفس برسم. بخاطر تکه اضافی توی وجودم باید سیگار را کنار بگذارم.
به خودم و خودش قول میدهم که امشب آخرین بار است و از الان به این تلاش مذبوحانهام لبخند میزنم.
آخرین نخ را درمیآورم. جعبهش را توی مشتم فشار میدهم.
روی لبهایم آتشش میزنم؛ هوا آنقدری سرد هست که فرق بین دود و نفسهایم قابل تشخیص نباشد.
جلوی در نگهبانی آخرین کام را عمیق میگیرم و فیلترش را زیر کفشم له میکنم تا غرغر های مسئول شیفت شب این خراب شده رو سرم آوار نشود.
نزدیک عید است و اکثر بچهها وسایلشان را جمع کردند و رفتهاند؛ آنهایی هم که هنوز ماندند تک و توک شبها برمیگردند خوابگاه و اینجا شبیه خانه ارواح شده است.
سرم را میاندازم پایین و از کنار اتاقک نگهبانی که صدای رادیوش را تا ته زیاد کرده رد میشوم؛ خودم را میرسانم به سالن بزرگ پر از پلههای پهن که منتهی میشود به اتاق ۸ تخته پر از دلتنگی و کارهای عقب مانده.
بیخیال از کنار پله میگذرم ومنتظر آسانسور میشوم؛
در آسانسور فلزی روغن گرفته باز میشود اوپراتور با صدای نازک تیزش اعلام میکند که رسیده به همکف.
میروم سرم را میچسبانم به آیینه و نگاه میکنم به دختری که نمیشناسمش، همان من است فقط چند سال پژمردهتر ، همان من که امشب به خودش قول داده است نگه دارد این مهمان ناخونده را؛ همانی که دو ماه است سیاه پوش عزای عاشقترین آدم زندگیش است.
دستم را روی دلم فشار میدهم با صدای بلند میگویم : (آره کوچولو بابات عاشق ترین ادم زندگیم بود .)
آرومتر براش زمزمه میکنم: (میارزید اون روزا به این شبهای طولانی و پر از دلتنگی، میارزید؛ میگم که بدونی پشیمون نیستم و فقط خستهام.)
خودم را جمعوجور میکنم که پیاده شوم ولی در باز نمیشود، آسانسور حرکتی ندارد و حتی آن سمفونی بتهون هم دیگر پخش نمیشود.
ساعت ۸ شب ۲۷ اسفند است و من و این کوچولو و ترسی که آمده کنارم ایستاده سهتایی گیر کردیم که تنگی نفس میزند روی شانهام و یادآوری میکند حضور همیشگیاش را در زندگیم.
چند وقتی بود که دیگر نفس کشیدنم منظم شده بود و اسپری تنفسی را جایی نمیبردم؛ حتی چند روزی بود که تمام شده بود و بیاعتنا بودم به پر کردنش.
حالا امیدم به زنگ هشداری باشد که حتی کلیدش هم کنده شده؟!
یا به مشت زدن و جیغ جیغ کردن توی یک آسانسوری که ته سالن بزرگ است و چون عید است همه رفتند.
سه روز مانده به سال نو توی آسانسور یه خوابگاه ۵۰۰ نفری خالی از سکنه کم کم تمام میشود نفسهایم، جالبه ببینی مرگتو دقیقه به دقیقه؛
نبضی که شروع میکند کند زدن و انگشتهایی که سرشان کبود میشود، بدنی ک وارد بیحسی محض خواهد شد.
احتمالا فردا پیدایم نمیکنند؛ آن چند نفری هم ک توی خوابگاه هستند، صبح میآیند چهار بار دکمه آسانسور را فشار میدهند و نمیآد و با غر کج میشوند سمت پله و نبودم هیچ کسی را آزرده نمیکند و شاید هیچ کسی را غیر از مادرم؛ مادری که خودش هم وقتی رفت کسی را غیر از من آزرده نکرد.
شاید بعد از چند روز مستخدم که میآید تی بکشد بوی جسد دختر مو کوتاه چشم مشکی را که خدا بهش یک شبه توفیق اجباری داده را حس کند.
دستم را روی دلم فشار میدهم حالا چهار ساعت گذشته؛ انگشتهای کبودم دیگر نبض یواشم را حس نمیکنند و گلویم از جیغهای ممتددم به سوزش افتاده و نگهبانی که صدای رادیوش تا ته زیاد است؛ مچاله میشوم و قبول میکنم تمام شدن تباهی را.
میخوابم روی فلز های سرد و خاک گرفته و دستم را روی دلم فشار میدهم نگاهم میافتد روی نقاشی رنگ و رو رفته روی سقف، چطور تا الان ندیده بودمش!
شروع میکنم حرف زدن با بچهای که حتی نمیدانم دختر است یا پسر بچهای که تا چند ساعت پیش قرار بود قاتلش باشم و برایش از نقاشی میگویم: (یه خورشیده که زردی رنگاش داره به خاکستری میزنهُ در حال غروب کردن پشت صخرهای که موجهای آبی تیره دارن با خشم بهش هجوم میآرن.
میدونی صخره چیه؟ اگه اینجا حبس نمیشدیم یه روز نشونت میدادم؛ دو تا مرغ دریایی با منقار های باز دارن شیرجه میرن سمت آب، آبی به رنگ چشم های پدرت.
نمیدونم دختری یا پسر ولی حق داری این لحظههای آخری بدونی که قرار بود فردای اون تصادف لعنتی همون تصادفی که سیاه کرد زندگیم رو؛ مامان شرعیت بشم و اسمم بره توی شناسنامهاش. )
آخرین لحظاتمان دارد با تصویری از آرامش محض تمام میشود اشک تمام صورتم را تر کرده و من به این فکر میکنم که چقدر از نقاشش متشکرم که پایان قشنگی کشیده است برای من و این کوچولو،
برایش آرام زمزمه میکنم که مامان دوستش دارد، چشمهایم دارد سیاهی میرود، شاید این پاداش امتحانی بوده است که خدا به دست این بچه از من گرفته است و خودش دارد آبروی هردومان را میخرد.
چشم هایم را روی هم فشار میدهم و اجازه میدهم تا تاریکی مطلق احاطهمان کند.
ارسال نظر