به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهرهمندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماههای آتی برگزار میشود و علاقهمندان میتوانند در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشتههای مختلف وجود نداشته و عموم علاقهمندان میتوانند در این جشنواره شرکت نمایند.
جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بینالمللی است که ده دوره از برگزاری آن میگذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار میشود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان میتوانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.
استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سالهای گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا، آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کردهاند.
در اینجا داستان «مرزنشین» از بلال فتاحی، کارشناسی پرستاری دانشگاه علوم پزشکی لرستان و برگزیده بخش ادبی جشنواره دهم سیمرغ را باهم مرور میکنیم:
مرزنشین
چند ماهی بود انبار را به این روستا منتقل کرده بودند. همیشه لیست بارها را مینوشتم و به کولبرها میدادم فقط چند بار_ آنهم به اصرار دوستان_ به کوه رفته بودم. کمکم با مردم روستا اُخت شده بودم و آن روز هم قرار بود بروم تا انبارهای مرز را چک کنم و گزارش را به دست مدیر انبارها برسانم. نیمههای شب بارها را تحویل کولبرها دادم. مسیر را بلد نبودم و با گروه اول دنبال ژیار و ناصر راه افتادم. بیشتر مسیر سربالایی بود و نای حرف زدن نداشتیم. گاهی برای استراحت کمی سرپا میایستادیم و دوباره راهمان را در تاریکی ادامه میدادیم. بیشتر مسیر را رفته بودیم. دمدم های صبح بود. خط مرزی را رد کرده بودیم؛ و میشد نور زرد انبارها را در مه و برف دید. دانههای برف از ابر جدا میشدند و لایههای تازهای روی برف انباشته میشد. بارها را روی برف گذاشتیم و بهشان تکیه دادیم تا گروه بعدی هم به ما ملحق شوند. تعدادشان زیاد بود و پشت سر هم بهآرامی نزدیکمان میشدند. همان نفر اولی تا به گروه ما رسید کمرش را راست کرد، دستانش را به شال کمرش تکیه داد و گفت: «پس زانکو کجاست؟»
گفتم: «زانکو مگر با شما نیست؟»
«زانکو زودتر از ما آمد که به شما برسد.»
ژیار گفت: «بچهها زانکو این مسیرها را خوب بلد نیست. بارها را زودتر تحویل بدهیم و برگردیم.»
ناصر گفت: «من برمیگردم شما بارها را تحویل بدهید.»
ژیار ناصر را صدا زد: «ناصر چند دقیقه بیشتر نمانده. سریع برمیگردیم.» ناصر بار را روی برف رها کرد و رفت. من و ژیار هم به بچهها گفتیم: «شما بار خودتان را رساندین، بیاین بار ما را هم ببرین.» بارها را زمین گذاشتیم. آنها رفتند و ما در مسیر برگشتیم. نه سنگی و نه صخرهای دیده نمیشد، آسمان به زمین نزدیک شده بود و در پیوستی وهمآلود همهجا را سفیدپوش کرده بود. هر قدم که جلو میرفتیم برف جای پایمان را میپوشاند. انگار باد و برف دستبهیکی کرده باشند که هر اثری غیر از خودشان را محو کنند. هرچند قدم که میرفتیم زانکو را صدا میزدیم و غیر از پیچش صدای خودمان در میان زوزهی باد جوابی نمیشنیدیم.
ناصر در میان برف میدوید. گاهی تا کمر در برف فرومیرفت و مثل شناگر تازهکاری که بخواهد خود را از غرق شدن نجات دهد خودش را بالا میکشید. من و ژیار هم دنبالش میرفتیم. ناصر از ما جلو زده بود و در میان مه دیده نمیشد. سربالایی را طی کردیم. به قلهی کوه رسیده بودیم. اگر تابستان بود میتوانستیم تپههای اطراف روستا و جادهای که دور تپهها میپیچید تا به روستا _در سینهی آفتابگیر دره_ برسد را ببینیم، اما آلان بیشتر از چند قدم جلو پایمان را نمیتوانستیم ببینیم. ناصر در سینهکش کوه زانکو را صدا میزد. ژیار هم نفسزنان او را صدا میزد که آرامتر برود و مواظب خودش باشد. ناصر گوشش به حرف ما بدهکار نبود و راه خود را میرفت.
ژیار چند بار زانکو را صدا زد و باز جوابی نشنیدیم. ناصر هم دیده نمیشد و جواب مارا نمیداد. فقط با صدایش بود که میفهمیدیم در مسیر راه میرود. در سراشیبی به اولین پرتگاه رسیدیم. ناصر بالای پرتگاه ایستاده بود و دستانش را دور دهانش گرفته بود، به هر طرف میچرخید و با صدای بلند زانکو را صدا میزد؛ اما صدایش در میان برف و باد گم میشد. ناصر پرتگاه را دور زد. من و ژیار چند بار زانکو را صدا زدیم و به دوروبرمان نگاه کردیم. در میان مه هیچچیز را نمیشد دید. نفیر باد شبیه صدای زنی بود که از دور مویه میکند. هوا سرد بود. کلاهم را روی گوشم کشیدم. ژیار خودش را جمع کرده بود و دستانش را زیر بغلش گرفته بود. ناصر فریاد کشید: «آکو بیاین پایین» ما هم دنبال ناصر پرتگاه را دور زدیم. ناصر جلوی اشکوت اینجاوآنجا میدوید، داد میزد و زانکو را صدا میزد. چشممان به گونی زرد بزرگی افتاد. هنوز کمی از آن زیر برف بیرون مانده بود. شروع کردیم به کنار زدن برف. ناصر بالاتر از من و ژیار برف را چنگ میانداخت. یکلحظه ایستاد و گفت: «کاوه...» و دیگر هیچی نگفت. ماتش برده بود. مثل کسی که منتظر ایستاده باشد که نقاشی ماهر صورتش را با چشمانی گشاد شده و دهانی نیمهباز تصویر کند. وقتی بالاسر جسد رفتم صورتش کبود شده بود انگار خون به صورتش آمده بود و همانجا یخزده بود. پلکهایش خشک بودند و هیچ حرکتی در صورتش دیده نمیشد. هیچ شباهتی با زانکو نداشت، انگار برای نقش یک جانی در فیلمهای ترسناک صورتش را تغییر داده بودند. یکلحظه امید داشتم زنده باشد. مثل امیدِ آدم به چیزهایی که هرگز رخ نخواهد داد. سرم را روی سینهاش گذاشتم. خشکشده بود و هیچ حسی از وجودش دریافت نمیشد. ژیار مرتب و بیوقفه برفهای دور جسد را کنار میزد. توجه نمیکرد زانکوست یا نه؟ من فقط چند بار دیده بودمش. هر وقت من بارها را بهشان میدادم زانکو نبود. بیشتر وقتها دانشگاه بود و نمیآمد. وقتهایی که تعطیل بود میآمد کولبری. دستان ژیار قرمز شده بودند. یکلحظه سرم را بالا آوردم و گفتم: «ژیار، یعنی زانکو هم مرد؟» جوابم را نداد. سرش را پایین انداخته بود و نگاهش را از ما میدزدید. ناصر مبهوت به جسد نگاه میکرد. چشمانش پر از اشک بود و صدایش درنمیآمد.
دست ناصر را گرفتم. گفتم: «برادر فردا نوبت من و تو هم میشود معلوم نیست اصلاً کسی بالاسر ما بیاید یا نه.»
ناصر گفت: «حالا من چکار کنم؟ باچه رویی سرم را بلند کنم. من بدون زانکو دیگر زندگی نخواهم داشت.»
گفتم: «ناصر الآن ما باید هرچه سریعتر جنازه را به روستا برسانیم. کار دیگری از دستمان برنمیآید. زیاد اینجا بمانیم خودمان هم به فردا نمیرسیم.» من و ژیار، جسد را از داخل برف درآوردیم. کفشهایش توی برف جامانده بود. جورابش را روی شلوار کردیاش بالا کشیده بود. برف میبارید و کولاک میکرد. شال را از دور کمرش جدا کردیم. با شال چوبدستیهایمان را به عرض یک آدم به هم بستیم و در طول چوبها پیچاندیم. تابوتی درست کردیم. سرش لخت بود و کلاهش در برف جامانده بود. من شانهها و ژیار پاهایش را گرفت. خشکشده بود و همانطور روی تابوت ساختگی گذاشتیمش. ژیار چون مسیر را بلد بود دودستهی تابوت را روی شانههایش قرارداد. من هم انتهای تابوت را گرفتم. ناصر هم پشت سر من میآمد. جلوی خودش حرف میزد؛ گاهی با صدای بلند میگفت: «بدبخت شدم، کاوه بدبخت شدم.» صدای گرگ از دور شنیده میشد. برف در هم میلولید و روی سروصورتمان مینشست. به ژیار گفتم: «وقتی به خانه برسیم باید به کژال چی بگوییم؟»
_«نمیدانم. خدا کند خودشان زودتر بفهمند.»
_ناصر گفت: «کاش اصلاً به خانه نرسیم. لااقل من نرسم.»
ژیار گفت: «ناصر مگر تقصیر از توست؟. زانکو که اولین نفر نیست. همین امسال چند نفر سقوط کردند. حتی بعضیها کشته شدند.»ناصر جلو خودش حرف میزد و جواب نمیداد.
در یک سراشیبی تند قرارگرفته بودیم. ژیار گفت: «اینجا کلاً صخره است. اگر ازاینجا سالم پایین برویم تا خانه جان سالم به درمیبریم. باید یواش راه برویم. اگر زیاد یکنواختی برف به هم بریزد ممکن است برف دچار بهمن شود.» خیلی آرام حرکت میکردیم. من جای پای ژیار و ناصر جای پای من، پا میگذاشت. گاهی پایمان روی سخره میلغزید و کمی برف روی صخره حرکت میکرد. برای همین روی برف کمی میایستادیم و دوباره شروع به حرکت میکردیم. ناصر پشت سر من بود و چوبدستی را در برف فرومیبرد و راحتتر قدم برمیداشت.
با کمک ژیار از صخره پایین رفتیم. ژیار گفت: «اینجا سطحش آرام است اما برف زیادی به خود گرفته است.» هر قدمی که میگذاشتیم با زور زیادی از برف بیرون میآوردیم. بعضی جاها برف شل بود و تا کمر در برف میرفتیم. خسته شدیم و تابوت را روی برف گذاشتیم. سیگاری روشن کردم. برف شبیه ملحفه روی جسد را پوشانده بود. نمیدانستم صورتش را پاککنم یا نه؟ جرات نداشتم به صورتش دست بزنم. سیگارم را کشیدم. تابوت را دوباره روی شانههایمان برداشتیم. راههای با خطر بهمن و پرتگاهها را که طی کردیم. ژیار گفت: «ناصر تو برو خبر مرگ زانکو را برسان.»
ناصر گفت: «من نمیتوانم»
گفتم: «ناصر باید بروی و چند نفر کمک بیاوری. هرلحظه ممکن است پاسگاه کمین کند. اگر ببینند که باری را حمل می کنیم. آنوقت کارمان تمام است.»
ناصر توی برف دوید و هرچه بیشتر تلاش میکرد سرعت بگیرد، بیشتر توی برف فرومیرفت.
به پایین کوه رسیدیم و وارد جنگلهای بلوط شده بودیم. روی شاخههای بیبرگشان را برف پوشانده بود. گاهی راه بین بلوطها تنگ میشد. تابوت به شاخههایشان میخورد و برفِ رویِشان، رویِ سر و گردنمان میریخت.
از بین بلوطها راهمان را ادامه دادیم. خسته شده بودم. گفتم: «زیار خسته نیستی؟ کمی بنشینیم.»
گفت: «کوه ما را به دنیا آورده است. خستگی برایمان معنی ندارد.» تابوت را آرام روی برف گذاشتیم. نشست، زانویش را بغل کرد و ادامه داد: «کاوه با زانکو خیلی دوست بودیم اما دیگر گریهام نمیگیرد. مثل نعشکشها شدهام، انگار مسافری دارم که باید جابهجایش کنم.»
گفتم: «کار سختی است و ریسک زیادی هم دارد.»
_«قبلاً پدرم میگفت از جنگ و توپخانه که بهتر است.»
گفتم: «حالا که بهتر نیست.» بلند شد. ایستاد، نفسی بالا آورد و گفت: «مجبوریم.»
در سکوت راهمان را ادامه دادیم. نزدیک راه داری شده بودیم. ژیار گفت: «میدانی ناصر چرا برای زانکو نگران است؟»
_«نمیدانم فکر کنم برادر ناتنیاش باشد.» وارد راهداری شدیم ماشین سبک نداشتند. یک کمپرسی آنجا بود. من و ژیار تابوت را بلند کردیم و راننده رفته بود بالای تاج وسط تابوت را گرفت و داخل تاج گذاشت. من و ژیار رفتیم بالا و کنار تابوت نشستیم. همچنان برف روی جسد مینشست. دیگر چیزی از جسد پیدا نبود. ماشین به سمت روستا راه افتاد.
ژیار گفت: «ناصر کژال را دوست دارد. وقتی زانکو میرفت دانشگاه ناصر همیشه مواظب کژال و مادرش بود. مادر کژال فراموشی دارد، الآن پسرش را هم نمیشناسد.»
_«پس زانکو راحت شد.»
جاده را برف گرفته بود و ماشین راهداری با مالیدن جاده پیش میرفت. آرام از پیچهای دور تپه به سمت روستا پایین میرفت. سرد بود. من و ژیار دستانمان را زیر بغلمان گرفته بودیم و مثل جنین در شکم مادر، خودمان را جمع کرده بودیم. ژیار به جسد سفیدپوش نگاه میکرد و ماتش برده بود و سرش را تکان میداد. به انتهای جاده آسفالت رسیدیم. ماشین راهداری ازآنجا جلوتر نمیرفت. مردهای روستا غیر از چند نفر همه آمده بودند. ابتدای جاده خاکی به ما رسیدند. دو سر تابوت را گرفتیم و روی شانههای چند نفر گذاشتیم. مردها ساکت بودند. بعضیهایشان دست روی صورتشان گذاشتند و شانههایشان تکان میخورد. گاهی جایشان را عوض میکردند. کسی حرف نمیزد. یک نفر که من از چند ماهی که به این روستا آمده بودم ندیده بودمش، بغضش ترکید. همه با او بغضشان ترکید و سرشان را پایین انداختند و هقهقِ گریه سر دادند.
تا روستا نیم ساعتی راه بود. پایمان تا زانو در برف فرومیرفت. آرام حرکت میکردیم. صدای رودخانه در دره پیچیده بود. چند کفتار حیوانی را گرفته بودند و داشتند لتوپارش میکردند. خونش روی برف ریخته بود و بخار نرمی از میان گوشتش بیرون میزد. بعضیها روی پشتبامها ما را نگاه میکردند. مسنترها پشت پنجرهها دیده میشدند. بچهها را میدیدیم که از کوچهها به سمت مسجد سرازیر میشدند. به پل رسیدیم که راه را به مسجد ختم میکرد. پل باریک بود. یک نفر ابتدا و یک نفر انتهای تابوت را گرفتند تا از روی پل عبور کنند. مردهایی که نیامده بودند، کنار مسجد در حال رفتوآمد بودند. بعضیهایشان چوبهای خشک بلوط را از خانهشان میآوردند. بعضیها آتش روشن کرده بودند. چند نفر با بغلهایی از چوب به سمت قبرستان میرفتند. زنهای روستا کنار مسجد بهصورت دایره ایستاده بودند. مادر موسی وسطشان بود و آرام گریه میکرد. تا ما را دید خودش را به سمت تابوت کشید. موهایش را میکشید. صورتش را با ناخن میکند و خون بیرون میجهید. چند زن دستش را گرفته بودند. یکی دیگر روسریاش را دور سرش میپیچید. گفتم: «ژیار کژال چقدر آرام است.» هیوا کنار دست ژیار گفت: «به کژال چه ربطی دارد.» نگاهش کردم و گفتم: «زانکو مگر برادر کژال نیست؟» هیوا گفت: «مگر این موسی نیست؟ زانکو چی شده؟» به ژیار نگاه کردم. ژیار ماتش برده بود. هیوا گفت: «صبر کنید، چیزی نگویید تا میبرندش داخل. اگر زانکو نبود من به حاج حسن میگویم.» ناصر کنار دیگهای روی آتش ایستاده بود. به کژال نگاه میکرد. چند مرد بین زنان و مردان حایل شدند. مردانی که تابوت را حمل میکردند باعجله تابوت را به مردهشور خانه بردند. مادر و خواهر موسی گریه میکردند و خودشان را به سمت در مسجد میکشیدند، با دست به در میکوبیدند؛ اما در را بسته بودند و اجازه نمیدادند زنها داخل بروند.
رفتم پیش ناصر، دستش را گرفتم و کنارش ایستادم. ناصر گفت: «خدا را شکر کژال خیلی آرام است.» نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
صاحب بار آمد سمت ما و گفت: «شما جنازه را پیدا کردین؟»
گفتم: «آره»
گفت: «بار را چرا نیاوردید؟»
ناصر نگاهش کرد: «گفتم نتوانستیم. سه نفر بودیم.»
هیوا آمد سمت ما و درپوش روی دیگ را برداشت. نرمه بخاری از آبجوش بلند میشد و روشنایی آب دیده نمیشد. دستم را روی بخارش گرفتم. هیوا درپوش دیگ را گذاشت به من نگاه کرد. همزمان با ابروانش، سرش را عقب برد و گفت: «بیچاره کژال، حالا چکار کنیم؟»
ناصر درحالیکه به کژال چشم دوخته بود. یکلحظه نگاهش را برگرداند و گفت: «من میروم و بار را تحویل میدهم.»
چند نفر آمدند دیگهای آب داغ را به مردهشور خانه بردند. ناصر جورابش را بالاتر کشید. دستش را گرفتم و گفتم: «ناصر این موسی بود. زانکو معلوم نیست کجاست. دعا کن زنده باشد.» ناصر صورتش زرد شد، نمیدانست خوشحال باشد یا ناراحت. جاخورده بود. چند لحظه ماتش برد، بعد گفت: «پس من میروم دنبالش.» رفت و از پل عبور کرد. ماشین پاسگاه در میان برف به سمت روستا میآمد. فقط تیوتای پاسگاه در این وقتها میتوانست بیاید. زنجیر میبست و برف و یخ را درهم میشکست. چند نفر از کولبرها که پشت تویتا سوار شده بودند کنار پل پیاده شدند.
جنازه را شسته بودند و حاج علی جلوی مردها آمده بود که جسد موسی را ببرند قبرستان. مادر موسی هوره۱ میکرد. زنهای دیگر دورش جمع شده بودند و با صدای بلند گریه میکردند. مردها جسد را تا جلوی پل حمل کردند که کولبر ها یک جنازه را از تیوتا پیاده کردند. مردم نمیدانستند داخل تیوتا چه کسی است. همهجا ساکت شد. مادر و خواهر موسی هم ساکت شدند و نگاهشان را به آنطرف پل دوختند. فقط صدای رودخانه بود که سکوت را میشکست. بچههایی که بازی میکردند شبیه عکسی ناگهانی، ایستاده نگاه میکردند. دود آتش همهجا را گرفته بود. سگهای کنار رودخانه انگار از سکوت مردم تعجب کرده باشند، پارس کردنشان شروع شد.
سرگرد پیاده شد. به کولبرها گفت: «جنازه را ببرید.» جنازه را با تابوت پاسگاه بلند کردند. حاج حسن گفت: «زانکو ست؟» سرگرد گفت: «حاج حسن ما قرار نبود کسی را بکشیم، سرباز کمر به پایین گرفته بود. زانکو بدشانسی آورد تا کمر توی برف بود.»
ناصر زد زیر گریه. زنها پشت مردها بودند نمیدانستند جسد مال چه کسی است. روی سنگِ کنار ِ پل ایستادم و به کژال نگاه کردم. داشت ناصر را نگاه میکرد.
- آواز زمزمه گونه و با ریتم سنگین و کشدار است که با مضامین شادی یا غم از دست دادن عزیزان خوانده میشود.