به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهرهمندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماههای آتی برگزار میشود و علاقهمندان میتوانند در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشتههای مختلف وجود نداشته و عموم علاقهمندان میتوانند در این جشنواره شرکت نمایند.
جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بینالمللی است که ده دوره از برگزاری آن میگذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار میشود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان میتوانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.
استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سالهای گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا، آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کردهاند.
در اینجا داستان «گزارش واقعی یک خودکشی» از مهدیس صفری رودبار، دکتری پزشکی دانشگاه علوم پزشکی گلستان و برگزیده بخش ادبی جشنواره دهم سیمرغ را باهم مرور میکنیم:
اگر شما این را میخوانید، لابد من مرده ام. اول اول باید بگویم که من دیوانه نیستم. "این را در صحت کامل عقل مینویسم"
یادم می آید یک کتابی سارا به من داده بود. خانمه یادداشت خودکشیش را این طوری شروع کرده بود. از آن خانمهای شیک و پیک فرانسوی بود. از همانها که لباس های قشنگ قشنگ میپوشند و عطرهای خدا تومنی به خودشان میزنند. لابد پیراهن های پف پفی ساتن و ابریشم میپوشیده و کلاه های پردار سرش میکرده. لااقل تو اون کتابه که این طوری بود... حالا بگو چرا خودکشی کردی زن حسابی؟ مرده رفت که رفت. تو قشنگ بودی. جوان بودی. دو تا بچه هم که نیاورده بودی پایت گیر باشد. مثل من بدشانس نبودی، که بذارد برود، برادر معتادش تو را بگیرد. لابد یک تحصیل کرده ی قلعه داری چیزی میآمد سراغت. من اگر یک خانم فرانسوی میبودم، شاید خودکشی نمیکردم. اگر فرانسوی بودم لابد بابا میگذاشت درس بخوانم. انگلیسی یاد میگرفتم و ریاضی... شاید هم نه. از ریاضی خوشم نمیآید. اما کتاب میخواندم. پیانو هم یاد میگرفتم... سارا یک چیز دیگر داشت. ویالون یا نمیدانم چی. کتاب موسیقی هم داشت. یک بار داد به من، از رویش نقاشی کشیدم. نقاشی هاش ساده و سیاه بودند. بعدا کتاب را داد به خودم. دارمش هنوز. دارم میبینمش. صالح تکه پاره اش کرده، شیدا هم خودکاریش. صدای گریهاش میآید. من بروم کی میآید مادرشان بشود؟ حسین مثل آن خانم فرانسویه اس. من نباشم یکی دیگر پیدا میکند. یه دختر بدبخت دیگه. باید بیاید بالا سر این سه تا موجود. دلم از الان برایش میسوزد. شاید نباید بروم؟ اگر شیدا را هم ۱۰ سالگی شوهر بدهد چی؟؟؟ اگر نذارد درس بخواند چی؟؟؟؟ نکند شیدا ۱۷ سالگی خودکشی کند؟ نمیدانم. شاید شیدا قوی باشد. الان که خوب از پس داداش بزرگه برمیآید. شاید شوهرش هم درست حسابی از آب در آمد و گذاشت درس بخواند. شاید حتی رفت دانشگاه! کسی چه میداند؟ شاید مثل علی بود مرده. شاید هم نبود. من که نیستم ببینم. اصلا شاید هم بهتر باشد شوهرش بدهد. چه کار کند توی این خراب شده با داداش بزرگی که زور میگوید و پدری که بهتر است مردشور ببرتش. لابد من نباشم شیدا را کتک میزند... شیدا را باید ببرم با خودم شاید؟
یادم میآید سارا سرش را کرده بود توی کتاب، روی جلدش عکس یک پسر عینکی چشم سبز بود. بهش گفتم: "اسمش علیه" چشمهاش مثل دو تا توپ رنگی پشت ویترین مغازه، پشت عینکش گرد شد: "کی؟؟؟؟؟؟؟؟"
کتابش را از دستش گرفتم و ورق زدم: "نامزدم..." ورق میزدم اما به عکس نمیرسیدم. پرسیدم: "کتابت عکس نداره؟"
از دستم گرفت کتاب را : "نه. ولی قصه اش خیلی قشنگه"
صفحه ای که میخواند را نشانم داد: "هری پرسید: دوئل جادوگری دیگه چیه؟"
کتاب را بستم و گفتم : " ولی کتاب قصه که بی عکس نمیشه"
گفت: "فردا یکی برات میارم؛ اما تو داشتی یک چیزی میگفتی. نامزد؟"
نمیدانستم چی اینقدر عجیب بود برایش. زینب هم ۱۱ سالش بود که عروسی کرد. گفت: "مدرسه چی؟"
دکمه ام را باز کردم. مدرسه؟ خانم سمیع را خیلی دوست داشتم. نه فقط چون مامان سارا بود، چون بهترین آدم دنیا بود. نه این که من بگویم ها. همه میگفتند. قصه ها را او تعریف میکرد برایمان. کتاب های سارا را هم او میخرد. همیشه ی خدا میخندید. کاش میشد معلم میشدم مثل او. آن موقع ها آرزویم این بود. هر کار میکردم خانم فرانسوی که نمیشدم هر شب بدوم بروم مجلس رقص فلان مالک و بهمان ارباب. معلم شاید میشد که بشم. ولی آخرش که چی؟ بالاخره که باید ازدواج میکردم. مگر خانم سمیع هم ازدواج نکرده بود؟
علی برایم پارچه گل دار آورده بود. گلهاش قرمز بودن. بیبی برایم پیراهن دوخته بود باهاش. ولی دوستش نداشتم. پف پفی نبود. ساده و بلند بود. ولی پارچه ای که علی آورده بود قشنگ بود. گلهاش قرمز بودن. به خودش هم گفتم گل قرمز دوست دارم. یک روز برام از باغچه گل قرمز چید. کتاب سارا دستم بود آن روز. کتاب موسیقیه نه ها. یه کتاب داده بود بخوانم. گل را گذاشت توی دامنم و پرسید: "درس میخوانی؟"
گفتم: "نه" نگفتم داستان میخوانم. حتما باز میخواست بگوید که چه به درد میخورد و وقتم را تلف میکنم. آره آره میدانم میتوانم این موقع به مامان کمک کنم. حسنا اذیتش میکند. کار زیاد دارد. هشت تا بچه بزرگ کردن سخت است ولی من دوست داشتم بروم گم بشوم توی کتابهای داستان بدون عکس سارا. خب به مامان هم کمک میکردم. زهرا هم بهش کمک میکرد. البته زهرا ۸ سالش بود. مثل من خوب از پس کارها برنمیآمد... ولی خب من که داشتم میرفتم. بدون من هم کارهای خانه انجام میشد دیگر... گفت: "پس کتاب دوست داری"
نگفتم آره. نگفتم هم نه. البته او هم سوال نکرده بود. دوست داشتم؟ کتاب ریاضی ها را دوست نداشتم. کتاب علوم را هم نه... ولی کتاب سارا... گفت: "اونجا که من کار میکنم یه عالمه کتاب هست"
چی میگفت؟؟؟ پرسیدم: "راست میگی؟"
-آره به جون مریم. تهران تو چاپخونه کار میکنم
و از آن به بعد هر بار که میآمدیک کتاب میآورد. یکیشان کتاب آشپزی بود. یکی درباره سیره پیامبر. یکیشان را خیلی دوست داشتم. یه خانم پیری توش بود اسمش بود خانم مارپل. کارآگاه بود، اما آنی که از همه بیشتر دوست داشتم کوزت بود. حالا که فکرش را میکنم، کی بود میگفت کوزت بدبخت بود؟؟؟ یه چند سال پیش تناردیه ها زحمت کشید بعد هم ژان والژان امد نجاتش داد و لای پر قو بزرگش کرد. بعد هم آن پسرک انقلابی عاشقش شد و به خوبی و خوشی تا آخر عمر زندگی کردند. کوزت واقعی منم. مادرم مثل مادر کوزت نبود که برود کار کند پول بفرستد که من خوب زندگی کنم. بیشتر شبیه تناردیه ها بود. ژان وال ژان نازنینم چی؟ آمده بود من را نجات دهد اما حتی خودش هم نجات پیدا نکرد... بهش میگفتم: "علی، من رو با خودت ببر تهران. بذار بیام پیشت با هم زندگی کنیم" هر بار میگفت میبرمت. ولی الان نه. میگفت من کف چاپخانه میخوابم. تو را ببرم کجا؟ هر وقت خانه دار شدیم میبرمت. میگفتم بیا بعدا یک قلعه بخریم. سنگی و بزرگ. دور و برش هم پر زمین کشاورزی. آن وقت من هر روز لباس قشنگ میپوشیدم و دست بچه ها را میگرفتیم بریم مجلس رقص قلعه همسایه. لباس ساتن سبز پفی میخواستم و دستکش های مشکی. یک لباس آبی قشنگ هم برای دختر کوچولویمان. بعد تو دستم را میگرفتی و سوار کالسکه میکردی و من دامنم را بالا گرفته بودم که توی زمین های کشاورزی گل نشود و کل راه به زمین های پربار و سبز امسالمان فکر میکردیم و شب هم که خسته و کوفته برمیگشتیم و دختر کوچولو خواب بود من برایت کتاب میخواندم... هر بار میپرسیدم: "کی خانه دار میشیم؟"
و میگفت زود... خیلی زود. خیلی زودش خیلی زود رسید. حتما معنی "خانه" برای من و او فرق داشت. شاید هم خدا شوخیش گرفته بود. آره علی خانه دار شد ولی من را به خانه ش راه نمیدادند. تنگ بود و تاریک. اگر علی بود من هم مثل کوزت خوشبختیم همیشگی میشد. برنمیگشتم به زندگی با تناردیه ها. البته این بار تناردیه های جدید. چی بگم والا... تناردیه برای این یکی کم است.
خانم سمیع زنگ زده بود خانه. میگفت چرا مریم دیگر مدرسه نمیآید. میتواند هنوز هم برود مدرسه. با این که یک سال عقب افتاده الان میتواند کلاس اول راهنمایی بشود. به مامان گفته بود مریم استعداد دارد. ادبیات خیلی دوست دارد. دل توی دلم نبود. چه جمله عجیبی... دل توی دلم نبود؟ دل هم مگه توی دل میشود؟ دل دل است دیگر. بهتر است بگوییم دلم سر جایش نمیتپید. منتظر بودم که مامان چه میگوید. گفت زنگ بزنید به شوهرش. و گوشی را گذاشت. این شوهر جدید چه میفهمید درس و کتاب چی هست اصلا. علی که نبود که اگر بود همه چیز یک طور دیگه بود...
من و علی هیچ وقت هم خانه نشدیم، ولی الان میتوانیم همسایه شویم. میخواهم خانه ام را کنار علی بسازند. بالاخره میتوانم بروم پیشش. پیش ژان والژان و خوشبختی همیشگی. کوزت واقعی منم.