به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهرهمندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماههای آتی برگزار میشود و علاقهمندان میتوانند در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشتههای مختلف وجود نداشته و عموم علاقهمندان میتوانند در این جشنواره شرکت نمایند.
جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بینالمللی است که ده دوره از برگزاری آن میگذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار میشود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان میتوانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.
استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سالهای گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا، آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کردهاند.
در اینجا داستان «حوالی میدان مین» از فاطمه زهرا ترخان، کارشناسی بهداشت عمومی دانشگاه علوم پزشکی قم و برگزیده بخش ادبی جشنواره دهم سیمرغ را باهم مرور میکنیم:
وقت خوبی برای مردنش نبود. به خودم پوزخند میزنم. چه کسی توی این دنیا در وقت خوبی مرده است؟
اگر جلال بود، میگفت: «حاجی بابا!». اذان صبح را که زدند با وضو دراز کشید رو به قبله و دیگر نفسش درنیامد. من اگر باشم، میگویم: «هیتلر!»
هیتلر مرگ را به نگاههای سرزنشبار ترجیح داده بود. به نگاههای پر از نفرت. به مجرم شناخته شدن. من نمیتوانستم توی چشمهای جلال مجرم باشم. نمیتوانستم بجای زندانبان، زندانی باشم. سالها جان کنده بودم برای قدغن شدن اشک توی چشمهایم. قدغن شدن لرزیدن زانوهایم. محکم میکوبیدم به استخوان کشکک زانو. به خودم می گفتم: «نباید بلرزی... نباید بلرزی!»
نمی فهمیدم که می لرزم یا نه. توی آمبولانس که داشت تمام دل و رودهام از سرعت راننده و ترمزهایش در هم میریخت، گفتم: «شما کاری جز نوشتن بلد نیستید؟»
مرد بود. جزئیات قیافهاش را یادم نیست. کلیاتش را هم. فقط میدانم مرد بود که کنار دست من تندتند ورقهای را پر میکرد. گفت: «کار من همین است.»
صدایش توی سرم مثل منور صوت میکشید. مدام میپرسید: «اخیرا تصادف داشته؟ ضربه به سر؟ سابقهی جراحی؟»
من فقط میپرسیدم: «زنده میماند؟ زنده؟» در دهان مرد برای جواب هایم، فقط سکوت بود. می خواستم خرخرهاش را بجوم. کمرم از حجم خالی پشت سرم تیر میکشید.
آمبولانس که ایستاد مثل دیوانهها پریدم پایین. نمی توانستم منتظر بمانم. دویدم. هوا تاریک بود و کسی پاهایم را نمی دید.
وارد سالن که شدم، از بیرفت و آمدی آدمها ترسیدم؛ از راهروها که تمام نمیشد تا برسم به ایستگاه پرستاری. داد کشیدم: « مریض آوردیم خبرتان. کجا گموگورید؟»
گیر کرده بودم توی انفرادی انگار. کسی صدایم را نمیشنید.
دریچهی سفید رنگی باز شد. مردی با چشمهای پفدار سرک کشید به بیرون. گفت: «آرام باش خانوم.»
قیافهاش یادم نیست ولی سردیاش خوب یادم مانده. نمیفهمید که مریض آوردهام. مریضی که وقت خوبی برای مردنش نبود.
نگاهم را انداختم پایین. کفش به پاهایم نبود. حس لرزش خفیفی کشکک زانوهایم را تکان داد. به خودم نهیب زدم. از خودم بیزار میشدم.
چشمهای پفدار چرخید و به تختی افتاد که مادرشوهرم را میآورد. تخت رفت تا آخرین اتاق سالن و چرخید پشت یک پرده. دو پرستار به بالای تخت اضافه شدند. من به هیکل مادرشوهرم نگاه می کردم که انگار از همیشه کوچکتر شده بود. قیافهاش را بیهوش و بیرنگ نمی شناختم. بازشدگی چینهای پیشانیاش را مدتها ندیده بودم. از آرامش توی چهرهاش میترسیدم. باورش سخت بود اما صدای کوبیدن قلبم را میشنیدم.
اولین بار توی زندگی بود که نمیدانستم باید چکار کنم. جلال به این روحیاتم میخندید. به متلک صدایم میزد: «خانم همه چیزدان!» میدانستم خوشش نمیآمد زنش همه چیز را بداند. میدانستم اصلا از دانستن «زن» خوشش نمیآمد. فکر میکرد من هم باید مثل مادرش رفتار کنم.
نشستم روی صندلی فلزی سالن. سردیاش فرو میرفت توی تنم. میخواستم چشم هایم را ببندم و یک ساعت برگردم به عقب.
وقتی که جلال در را بست و گفت: «برنمیگردم تا این ماجراها بین شما دونفر فیصله پیدا کند.»
همان لحظه باید داد میکشیدم. به دنبالش میدویدم و میگفتم: «من را با این زن تنها نگذار!»
به دنبالش ندویده بودم. مثل احمق ها ایستادم و فکر کردم شاید این میتواند اولین پیروزی بعد از قبول شدن امتحان دانشکده افسری باشد. بهترین روش برای آنکه جلال باورم کند. به آرزوهایم برای تغییر دنیا، نیشخند نزند. هی مادر و خواهرهایش را نکوبد توی سرم که آنها آشپزند و خانهدار و شوهر پرست. میدانستم که قدرتش را دارم. خواستم به مادرش توضیح بدهم که اصلا ناراحتیهایشان برای من مفهوم نیست. دست از سرم بردارند. دنیای من از دنیای آنها جداست. من بلد نیستم مثل آنها پیمانهی لوبیاقرمز دستم باشد که قرمه سبزی تبدیل به خوراک لوبیا نشود. مثل آنها که بلدنیستند موقع تیراندازی پایشان را کجای خط آتش بگذارند تا تیر به مرکز هدف بخورد. فکر میکردم ذهن همهچیزدانم می تواند با منطق به خواب زدهی آنها مقابله کند. احمق بودم که مثل شوالیهها جلوی در آشپزخانه ماندم و رفتن جلال را نگاه کردم. باید میدویدم به دنبالش. آن لحظه نمیدانستم که جلال وسط میدان مین رهایم کرده. از فکرش مغز و کمرم تیر میکشید. پشتم خالی بود. سرد بود. اگر پرستار میآمد و میپرسید: «چرا از بالای پلهها هلش دادید؟» من باید چه میگفتم؟ باید از کجای ماجرا شروع میکردم تا باور کند؟ باید توضیح میدادم از همان روزهای اول که پایم به خانهی مادرشوهر باز شد مثل رئیس جمهورها با من رفتار کردند؟
که حرفها با من در حد تعارفات ناهار و شام بود؟ باید میگفتم که رفتارشان برایم اهمیت نداشت و اصلا از این که من را متفاوت می دیدند خوشم می آمد؟ فقط گاهی... گاهی طاقت نمی آوردم، خشم و غربت خفهام میکرد و حس پناهندگانی را داشتم که در یک کشور چشم رنگی ناسیونالیست گیر کرده است؟! اصلا باید میگفتم که جلال همه چیز را برعکس میدید؟ در نگاهش متهم ردیف اول دعواها من بودم. زنی که آنقدر دیوار چیده تا کسی نزدیکش نشود. بیلبخند است. خودمانی نیست. آدم کنارش گرم نمیشود. حتی بلد نیست مثل زن های دیگر، یک قطره اشک بریزد! یا باید واقعیت را میگفتم؟ بدون تبصره و مقدمه. اینکه: «من هلش ندادهام خانم پرستار!»
کسی که به من اهمیت نمیداد. اورژانس خلوت بود. داشتند آمادهاش میکردند برای سیتیاسکن. تمام توانم را ریختم در صدا که نلرزد. حس میکردم چیزی در سرم گیج میخورد. از هر پرستاری که بیرون میآمد، می پرسیدم: «خوب می شود؟»
در گوشهایشان انگار پنبه فرو کرده باشند، سر نمیجنباندند. برای دادن فرم پر کرده به سرپرستار سعی کردم لرزش دستانم را پنهان کنم. چشمهایم تیز به چشمهای پرستار دوخته شده بود که ببینم لرزشم را فهمیده یا نه. سکوت بیمارستان بیشتر دلم را خالی میکرد. اگر به هوش نمیآمد چطور باید جواب جلال را میدادم. چطور باید باور میکرد که خشم من از خانوادهاش به اندازهای نبوده که بخواهد تنی را از بالای پلهها هل بدهد؟ بعد از رفتن او، این مادرش بوده که با غیظ کیفش را برداشته تا برود. وقتی قبلش داد کشیده بود که: «من از همان اول به ازدواج شما رضا نبودم. زن باید زن باشد. نه مثل تو با چشمهای ازرق شامی و پر غضب!»
حس میکردم زیر پوستم آتش روشن کرده بودند. گر گرفته بودم. میفهمیدم که لبهایم برای گفتنِ چیزی میلرزد اما صدایم در نمیآمد. مانتویش را دکمه نبسته، کیفش را زد زیر بغل. دقیقهای از کوبیدن در نگذشته بود که صدای فریادش را از راه پلهها شنیدم.
شانهام که تکان میخورَد، میفهمم صدای پرستار را هم نشنیدهام. انگار جملهای پشت لبهایم گیر کرده بود که با تکانش از دهانم بیرون میافتد. «خانم پرستار، خوب می شود؟»
پرستار میگوید: « پسرش را خبر کردید بیاید؟»
در دهانم چسب ریختهاند. باز نمیشود. زمزمهی خفهای رو به چشمهای منتظر پرستار میپرسد: «چرا جوابم را نمیدهید؟»
پرستار سر تکان میدهد. «باید منتقلش کنیم بخش مراقبهای ویژه.»
میخواهد برود که باز بر میگردد. خودکارِ در دستش را میگذارد در جیب. از چشمهای درشتش میترسم. مِن مِن میکند اما بلاخره میگوید: «احتمالا قبل از اینکه از پلهها سر بخورد، سکته قلبی کرده بود.»
چشمهای درشت میچرخند و دنیا دور سرم چرخ میخورَد. باید همان لحظه به دنبال جلال میدویدم. باید. حالا چطور به جلال تلفن کنم. رفته بود که وقتی برمیگردد دستش شیرینی باشد. رفته بود که عروس و مادرشوهر یک بار برای همیشه حرفهایشان را رودرروی هم بزنند. فکر میکرد مادرش میتواند پرچم سفید خانهی ما را بلند کند. با وعدهی یک آیندهی صمیمی از من بخواهد که قید رفتن به دانشکده افسری را بزنم.
با خودم فکر میکنم اگر مادرش خوب نشود تکلیف من چه می شود. دیگر با چه رویی از جلال اجازهی آرزوهایم را بگیرم. اصلا مگر دیگر آرزویی میماند؟ هرچه را این همه سال رشتم و برایش دویدم و خودم را به در و دیوار کوبیدم، پنبه میشود. همهی قدرتی که فکر میکردم برای به دست آوردنش از هر زنی لایق ترم. سرم تیر میکشد. معدهام می سوزد. مینشینم کنار سکوی ایستگاه پرستاری. روی زمین. میخواهم تف بیندازم به روی خودم. من غصه میخوردم. نه برای سلامتی مادر جلال. برای بلایی که قرار بود بر سر من نازل شود. فکرش هم بی شرمی بود اما من نباید شکست میخوردم. من نمیخواستم شکست بخورم. دیدن چهره ی آدمها بعد از آنکه بفهمند چه شده، زانوهایم را میلرزاند. نگاههای پر نفرت. سرزنش بار. ترس از شنیدن این جمله که: «ارزشش را داشت؟»
کاش مثل حاجی بابا مرده بودم!
کمرم را میگیرم و از جا بلند میشوم. پرستار تلفن را میگذارد روبهرویم.
میگوید: «مجبورید به پسرش زنگ بزنید.»
مجبورم برای یادآوری شمارهای که مثل کف دست آنرا حفظ بودم، سه بار گیجگاهم را به ستون بکوبم.حس میکنم افتادهام در باتلاق. چشم های پرستار روی صورت و بدنم می گردد. میدانم که لرزش زانوهایم را میفهمد. دیگر نمیخواهم چیزی را پنهان کنم. توانش را ندارم.
صدای مردانهای از آنطرف خط میگوید: «الو...»
قطرههای شوری لبم را تر میکند./
ارسال نظر