با هلیا منبری (دانش آموخته دانشکده علوم پزشکی گراش و مقام دوم بخش طنز جشنواره تیتر ۱۴) در سفر به اصفهان برای حضور در اختتامیه جشنواره همراه شوید :
سفر از صبح شنبه و پیوستن به همسفر ها شروع شد و تمام مسیر پر شد از مرور خاطرات دانشگاه و این که چه قدر دل تنگ آن روزها بودیم. جاده مثل اکثر مسیر های جنوب تعریف خاصی نداشت اما همین هم صحبتی ها و بوی قهوه آقای راننده که به قولی شارژش می کرد ما را تا مقصد سرزنده نگه داشت. بعد از چهار ساعت ما به شهر گنبدهای فیروزه ای رسیدیم، شهری که می گفتند نصف جهان است اما شاید برای خودش یک جهان کامل دیگر بود.
کارهای اقامت انجام شد و راهی علوم پزشکی اصفهان شدیم، جایی که در آن لحظه نمیدانستم قرار است چهار روز آینده را بدون حتی لحظه ای درنگ در آن جا سپری کنیم. غرفه ها کم کم برپا شد و می شد افکار و کلمات صدها نویسنده را دید که دارد روی میز ها چیده می شود.غرفه ها نشان می داد که دنیای نشریات چه قدر متفاوت شده و حالا می توان صدها صفحه نوشته را روی یک کارت یا یک بارکد جا داد.
آن روز انگار آن جا فقط اصفهان نبود، بچه ها تهران غرفه رو به رویی ما بودند و از طرف دیگر با یزد همسایه بودیم. انگار یک ایران کوچک آن جا جمع شده بود ، ما مسقطی گراش تعارف می کردیم و از آن سمت به ما قطاب تعارف می شد. همین طور که دسته ای داشتند آذری حرف می زدند، لهجه شیرین اصفهان هم به گوش می رسید و خلاصه این که تنها چیزی که آن جا احساس نمیکردی غربت بود ، به خصوص این که در بین این همه چهره جدید ما یک دوست قدیمی را دوباره پیدا کردیم و انگار میثم جعفریان هم خانه قبلی خود را پیدا کرده بود.

در روزهای بعدی ما انگار از این مراسم به آن مراسم و از این کارگاه به آن کارگاه شوت می شدیم و حتی دقیقه ای فرصت نداشتیم بفهمیم دارد چه اتفاقی می افتد، فقط ما بین این ها برای صرف ناهار و پذیرایی دقیقه هایی در نظر گرفته شده بود که با وسعت علوم پزشکی اصفهان که ماشاءالله برای خودش عمارتی بود، این دقایق هم یا صرف گم شدن می شد یا صرف گرفتن عضلات پا.
در بین تمام این شلوغی ها و خستگی ها ایده های زیادی به سرمان می زد و هم صحبتی با هر یک از شرکت کننده ها باز هم به من ثابت می کرد که نوشتن با قلم چه قدر فوق العاده و عجیب است و همین قلم است که می تواند ما را از پنجره اتاق به یک جهان دیگر پرت کند.
در تمام این سه چهار روز، تقریبا فقط چند ساعتی را گذاشته بودند برای اصفهان گردی که خدایی برای دیدن آن همه تاریخ و فرهنگ خیلی کم بود، همه چیز این قدر دقیق و فشرده برنامه ریزی شده بود که ما طی پنج دقیقه گز و سوغاتی را انتخاب کردیم و سهم ما از بریون و دوغ و گوش فیل اصفهان فقط تماشا از پشت شیشه شد.
روز اصلی اختتامیه و اعلام جوائز، از یک طرف نگرانی داشت ما را له می کرد و از طرف دیگر سخنرانی هایی که تمامی نداشتند. با وجود این همه شرکت کننده، صفحه ها اسم برای خواندن وجود داشت و هر بار با خواندن هر اسم نگرانی ما دوباره در صدای تشویق ها بیش تر می شد تا این که نوبت ما هم شد و اول اسم و بعد هم پسوند علوم پزشکی گراش دوباره ما را به یاد خودمان آورد و در نهایت با دو تا رتبه دوم در جشنواره اما با صد امتیاز و خاطره اصفهان را ترک کردیم و دوباره سوار ماشین آقای راننده و همراه بوی قهوه شدیم.
این سفر و تجربه با تمام خستگی هایش این قدر به ما یاد داد که می توانم صفحه ها از آن بنویسم و فکر می کنم که این تجربه تکه ای از قلب مارا مثل گنبدهای اصفهان برای همیشه فیروزه ای کرده باشد.
ارسال نظر