تهرااااااااااااااان؟؟
من، مهدی کشاورز، دانشجوی فوریت های پزشکی دانشکده علوم پزشکی گراش و همکارمفدا هستم.
همهچیز از شبی شروع شد که با من تماس گرفتند و خبر این همایش و دعوت شدن من به اولین اردوی مفدا را اعلام کردند. اولین کلمهای که گفتم این بود: تهرااااااااااااااان؟؟
بله! من به همایش سالگرد دهسالگی پایگاه خبری مفدا در وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی کشور و همچنین اولین سفرم به تهران دعوت شده بودم.
از همان لحظه، کلی سؤال و ابهام در ذهنم به وجود آمد. شاید اگر همان لحظه از من میپرسیدید قرار است چه چیزی از این همایش نصیبم شود، جواب مشخصی نداشتم؛ اما چون در دانشگاه برنامهها و همایشهای مختلفی برگزار کرده بودیم، تصور نسبتاً سادهای از یک همایش در ذهنم داشتم.
راستش قبل از اینکه وارد همایش شویم، بیشتر از اینکه بدانیم قرار است چه چیزی یاد بگیریم، کنجکاو بودیم ببینیم این دو روز قرار است چطور بگذرد.
بعد از خروج از خانه و حرکت به سمت محل همایش، هرچه به مقصد نزدیکتر میشدم، شوق و هیجانم بیشتر و بیشتر میشد. انگار سفری در پیش داشتم که قرار نبود هیچوقت از ذهنم خارج شود.
رسیدیم به صبح شروع برنامه. من و دوستانم آنقدر عجله داشتیم که حدود یک ساعت قبل از شروع برنامه، در پارک کنار وزارت نشسته بودیم و منتظر شروع مراسم بودیم! میشود گفت از شدت هیجان اینقدر زود خودمان را رسانده بودیم.
بعد از ورود، فضای رسمی وزارت، تعداد زیاد شرکتکنندگان و در عین حال حس صمیمیت و همدلیای که بین اعضا و دانشجویان دانشگاههای مختلف وجود داشت، اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد؛ چیزی که واقعاً خیلی فراتر از آن بود که انتظار داشتم.

از گیت ورودی عبور کردیم و با راهنمایی اعضای وزارت به سمت سالن همایش رفتیم. هر طرف را که نگاه میکردیم، پوستر یا تصویری از مفدا دیده میشد. ترکیب رنگهای آبی و نارنجی، معماری ساختمانهای سفید و کاشیهای کف، فضای جالبی ایجاد کرده بود. سکو و مانیتورهایی که در ابتدای سالن قرار داده بودند هم فضای زیبایی برای عکاسی دانشجوها ساخته بود.
بعد به طبقه دوم رفتیم تا صبحانه بخوریم. کره، مربا، حلواشکری، چای و... یک صبحانه خوب را برایمان رقم زد.
پایین آمدیم و از در سالن وارد شدیم. با استقبال گرم کادر اجرایی روبهرو شدیم و پس از خوشامدگویی، جلیقهای با طرح مفدا به ما دادند. آن را پوشیدم و وارد سالن شدم.
داخل سالن تعداد زیادی دانشجو با کاورهای طرح مفدا دیدم و دکور زیبایی که فضای دلنشینی ایجاد کرده بود. همینجا بود که فهمیدم قرار نیست با یک همایش معمولی روبهرو باشیم.
سخنرانی اول بیشتر برای آشنایی با موضوعات و فضای همایش گذشت و هر بخش، نگاه متفاوتی نسبت به موضوع اصلی به ما میداد.
یکی از مهمترین اتفاقاتی که برای من افتاد، این بود که بعضی موضوعات را از زاویهای دیدم که قبل از آن به ذهنم نرسیده بود. برای من، ارزش این برنامه فقط در اطلاعاتی که ارائه شد نبود؛ بلکه در این بود که باعث شد درباره بعضی موضوعات دوباره فکر کنم.
شاید مهمترین چیزی که در روز اول یاد گرفتم، یک نکته مشخص نبود؛ بلکه نوع نگاه کردن به موضوعات بود.
در پایان صحبتهای هر سخنران، کار جالبی که انجام داده بودند، ایجاد پنل پرسش و پاسخ بود. فضایی فراهم کرده بودند که دانشجوها بتوانند بهصورت مستقیم سؤالهای خود را از مسئول مربوطه بپرسند و واقعاً ایده جالبی بود.
بخش پرسش و پاسخ برای من جالب بود، چون متوجه شدم سؤالهایی که در ذهن ما وجود دارد، دغدغه خیلی از دانشجوهای دیگر هم هست.
بعد از ناهار واقعاً نیاز به خواب داشتیم و روند برنامه کمی کسلکننده پیش میرفت. بیشتر دانشجوها هم فکر کنم همین نظر را داشتند. البته طبیعی بود که بعد از چند ساعت برنامه، کمی خستگی هم سراغمان بیاید؛ اما همین خستگی هم بخشی از تجربه واقعی این دو روز بود.
بعد از سخنرانی و خوردن نسکافه و کیک، ما را سوار اتوبوس کردند تا به دیدن برج میلاد برویم. برای من که اولین بار بود به برج میلاد میرفتم، خیلی هیجانانگیز بود. با آسانسور به بالای برج رفتیم و از آن بالا به تماشای پایتخت نشستیم. عکاسی از آن ارتفاع واقعاً بینظیر بود.

شب که به خانه برگشتیم، هنوز انرژی نسکافه، نوشیدنی و کیکی را که علیرضا برایمان آورده بود داشتیم! با همفکری هم به یکی از دوستانمان که ساکن تهران است زنگ زدیم. اینقدر خوشحال شد که نگو! آمد دنبالمان و رفتیم در دل شهر.
از میدان آزادی تا برج میلاد، از اتوبان همت تا تونل توحید رفتیم. چقدر خوب بود! طبیعتاً بعد از این همه گشتن، صحبت کردن و خندیدن، بالاخره آدم گرسنه میشود. زدیم کنار و یک شام در حد اعلا خودمان را مهمان کردیم. بهبه! عجب غذایی!
خسته شدیم و به خانه رسیدیم. عهد کردیم که ساعت پنج از خواب بیدار شویم و آماده و سرحال برای روز دوم برویم.
فکر کنم میدانید چه شد!
آره... آنقدر خسته بودیم که با هشدار ساعت شش و سیزده دقیقه آقا سروش از
خواب پریدیم! شاید بتوان گفت فاصله خانه تا وزارت را ده دقیقهای طی کردیم، ولی بالاخره رسیدیم!
وقتی روز دوم رسید، دیگر فضای همایش برایمان کاملاً ناآشنا نبود و احساس میکردیم بخشی از این محیط شدهایم.
روز دوم هم مثل روز اول با صرف صبحانه شروع شد، با این تفاوت که این بار میزبان وزیر محترم بهداشت، درمان و آموزش پزشکی بودیم. آقای دکتر ظفرقندی برای ما صحبت کردند و سالن همایش شلوغتر از همیشه شده بود؛ خیلی شلوغ!
بعد از صحبتهای جناب وزیر و مراسم پایانی همایش، عکس یادگاری گرفتیم و به سمت سالن غذاخوری برای صرف ناهار رفتیم.
چیزی که این همایش را برای من متفاوت میکرد، ترکیب فضای علمی، دوستانه و تجربههای مختلفی بود که در طول این دو روز شکل گرفت. فضای همایش فقط به سخنرانیها محدود نمیشد؛ گفتوگوها، آشناییها و حتی زمانهای کوتاه بین برنامهها هم بخشی از تجربه ما بودند.
عصر به خانه رفتیم و یک چرت عصرانه زدیم که از خواب شب بیشتر میچسبه!
از آنجایی که شب قبل با رفیق تهرانیمان خیلی خوش گذشته بود، دوباره به او زنگ زدیم. این بار خودش پیشنهاد ایرانمال را داد و ما هم نه نگفتیم!
به سمت ایرانمال رفتیم و وای خدای من! چقدر بزرگ بود! من تا آن روز چنین مرکز خرید بزرگی ندیده بودم. خدای من، این مجتمع در دل خود جنگل داشت! همهچیز خیلی زیبا بود، مخصوصاً کتابخانه ایرانمال.
بعد از حدود سه ساعت چرخیدن در ایرانمال و گرفتن عکسهای خیلی زیاد، به سمت شهر رفتیم و باز هم دنبال غذا!

بعد از گرفتن غذا، کمی تنوع به خرج دادیم و در یک بوستان نزدیک نشستیم و غذایمان را خوردیم. در کنارش هم بازی پانتومیم سریع پنجثانیهای را انجام دادیم. واقعاً شب عالیای بود؛ جاتون خالی!
کمکم وقت رفتن فرا میرسید. باید به خانه میرفتیم و وسایل سفر را جمع میکردیم. هرطور بود، از شبهای تهران و دوست تهرانیمان دل کندیم و رفتیم خانه. میشود گفت تا صبح تقریباً نخوابیدیم.
بعد از این دو روز، با خودم فکر کردم که شاید بعضی فرصتها را نباید فقط به چشم یک برنامه یا یک رویداد دید؛ بعضی از آنها میتوانند شروع یک مسیر جدید باشند.
اگر بخواهم تجربه این دو روز را در یک جمله خلاصه کنم، میگویم که این همایش بیشتر از آنکه فقط چیزی به ما یاد بدهد، باعث شد خودمان بیشتر فکر کنیم.
شاید در لحظه پایان هنوز نمیتوانستیم دقیقاً بگوییم چه چیزی از این دو روز با خودمان میبریم، اما میدانستیم که تجربه متفاوتی را پشت سر گذاشتهایم.
حالا که چند روز از آن دو روز گذشته، وقتی به آن فکر میکنم، میبینم چیزی که برایم باقی مانده فقط اطلاعات و مطالبی که شنیدم نیست؛ بلکه مجموعهای از تجربهها، آدمها، گفتوگوها و خاطراتی است که فکر میکنم ارزشش را داشت که برایشان وقت بگذاریم.
و شاید تمام ماجرا از همان یک کلمه شروع شد:
تهرااااااااااااااان؟؟
ارسال نظر