فاطمه تودهخرمن، همسر شهید مدافع امنیت محمدحسن شمس که ۲۷ اسفند در تهران به شهادت رسید، در گفتوگویی صمیمی و سرشار از ناگفتههای زندگی مشترک با مفدا قزوین از روزی میگوید که یک انگشتر عقیق در عکس خواستگارش توجه او را جلب کرد؛ از مردی که خانه را «بیت حضرت زهرا(س)» میدانست؛ از پدری که تربیت فرزند را با عمل معنا میکرد و از رزمندهای که بارها گفته بود: «اگر این جنگ تمام شود و من شهید نشوم، داغش به دلم میماند.» این روایت، حکایت عشق، ایمان، خانواده و مردی است که سالها در آرزوی شهادت زیست و سرانجام به آرزوی دیرینه خود رسید.
نخستین آشنایی شما با شهید محمدحسن شمس چگونه رقم خورد؟
ما از طریق دو نفر از دوستان مشترک با یکدیگر آشنا شدیم و با اطلاع خانوادهها روند آشنایی ما آغاز شد. از همان ابتدا همه چیز در چارچوب خانواده پیش رفت و همین مسئله باعث شد با آرامش و اطمینان بیشتری بتوانیم یکدیگر را بشناسیم.
اولین تصویری که از شهید در ذهن شما ماندگار شد، چه بود؟
شاید برای بسیاری عجیب باشد، اما چیزی که بیش از هر چیز توجهم را جلب کرد، انگشتر عقیقی بود که در دست داشت؛ آن روزها حدود ۲۰ یا ۲۱ سال داشتم و دیدن جوانی در آن سنوسال با چنین ظاهر و حالوهوایی برایم متفاوت بود. همان موقع با خودم گفتم این فرد به احتمال زیاد دین دار، اهل زندگی و فردی مسئولیتپذیر است. بعدها که بیشتر ایشان را شناختم، متوجه شدم برداشت نخستینم تا چه اندازه به واقعیت نزدیک بوده است.

زندگی مشترک شما در چه شرایطی آغاز شد؟
۲۹ بهمن ۱۳۹۵ عقد کردیم و ۲۲ مرداد ۱۳۹۷ مراسم ازدواجمان برگزار شد. آقا محمدحسن در آن زمان سرباز بود و از نظر مادی تقریباً هیچ امکاناتی نداشت؛ نه خانهای داشت، نه خودرویی، نه شغل ثابتی و نه پساندازی. اما آنچه برای من اهمیت داشت، صداقت و اطمینان خاطری بود که در حرفها و رفتارش وجود داشت. همیشه میگفت: «تمام تلاشم را میکنم تا خوشبختت کنم.» در تمام سالهای زندگی مشترک نیز نشان داد که به این قول پایبند است.
یکی از زیباترین خاطرات آن روزها به بعد از مراسم عقدمان بازمیگردد؛ زمانی که مستقیم به مزار شهدا رفتیم تا آغاز زندگی مشترکمان را با یاد شهدا گره بزنیم. هر دو احساس میکردیم این کار برکت ویژهای به زندگی ما خواهد داد.
چه ویژگیهایی در شهید محمدحسن شمس باعث شد مطمئن شوید او انتخاب مناسبی برای زندگی مشترک است؟
آنچه بیش از هر چیز مرا به او مطمئن میکرد، صداقت، مسئولیتپذیری و ایمانش بود. محمدحسن اهل شعار نبود و هر آنچه را باور داشت، در عمل نشان میداد. با وجود اینکه از نظر مالی شرایط ویژهای نداشت، نگاهش به زندگی امیدوارانه بود و برای ساختن آینده تلاش میکرد. همین ویژگیها باعث شد احساس کنم میتوانم با اطمینان در کنار او زندگی مشترکم را آغاز کنم.

محمدحسن در زندگی مشترک چه ویژگیهایی داشت؟
اگر بخواهم در یک جمله او را توصیف کنم، باید بگویم خودش را آخر از همه میدید. من و بچهها همیشه اولویت نخست زندگیاش بودیم. هیچگاه ندیدم آسایش خودش را به آسایش ما ترجیح دهد.
در هشت سال زندگی مشترک، شاید مجموعاً یک سال آشپزی کرده باشم. بیشتر اوقات صبحانه، ناهار و شام را آقا محمدحسن آماده میکرد. گاهی تا ساعت یک یا دو نیمهشب بیدار میماند تا غذای فردای مرا آماده کند. میگفت: «نمیخواهم با رسیدگی به بچهها خسته شوی.» حتی زمانی که از محل کار به خانه برمیگشت، پیش از استراحت سراغ کارهای خانه میرفت و سعی میکرد بخشی از مسئولیتهای زندگی را بر عهده بگیرد.
نگاه شهید به خانواده و خانه چه بود؟
همیشه میگفت: «میخواهم این خانه بیت حضرت زهرا(س) باشد.» دوست داشت تصویر یا تابلویی از حضرت زهرا(س) در خانه نصب کنیم. هر زمان از او بابت زحماتش تشکر میکردم، میگفت: «من در خانه حضرت زهرا(س) خدمت میکنم و این کارها منت ندارد.» همین نگاه باعث شده بود فضای خانه رنگوبوی معنوی خاصی داشته باشد و بسیاری از تصمیمها و رفتارهای روزمره ما نیز بر همین اساس شکل بگیرد.
درباره فرزندانتان و نگاه شهید به تربیت فرزند بگویید.
خداوند به ما یک دختر و یک پسر به نامهای مهدا و مهدی یار عطا کرده است. مهدا خانم سهساله و آقا مهدی یار ششماهه است. زمانی که دخترمان به دنیا آمد، پدرش کام او را با تربت امام حسین(ع) برداشت و از همان روزهای نخست بر تربیت دینی فرزندان تأکید داشت؛ او معتقد بود تربیت فرزند تنها با نصیحت کردن شکل نمیگیرد. همیشه میگفت بچهها بیش از آنکه به حرفهای ما گوش دهند، رفتارمان را میبینند. به همین دلیل تأکید داشت ابتدا خودمان به آنچه از فرزندان انتظار داریم، عمل کنیم.
این نگاه در عمل چگونه نمود پیدا میکرد؟
از همان سالهای نخست کودکی، مهدا خانم را با مسجد، هیئت و جلسات مذهبی آشنا کرده بود. آموزش سورههای کوتاه قرآن را آغاز کرده بود و نسبت به تربیت دینی فرزندان حساسیت ویژهای داشت. البته هیچگاه به اجبار اعتقاد نداشت و میگفت باید محبت اهلبیت(ع) را در دل فرزندان نشاند تا خودشان با علاقه مسیر درست را انتخاب کنند.
«پدرت قهرمان شده؛ برای همین عکسش همهجاست»
دختر سهساله شهید اکنون تا چه اندازه پدرش را میشناسد و چگونه با نبود ایشان کنار آمده است؟
برای یک کودک سهساله، درک مفهوم شهادت آسان نیست. گاهی وقتی از کوچه و خیابان عبور میکنیم و عکسهای پدرش را بر دیوارها و تابلوهای محله میبیند، با شوق به تصویر اشاره میکند و سراغ پدرش را میگیرد.
در چنین لحظاتی دلتنگ و بیقرار میشود و میپرسد: «بابا کجاست؟» من هم در حد فهم یک کودک برایش توضیح میدهم که «پدرت قهرمان شده است؛ برای همین عکس او را همهجا نصب کردهاند.»
شاید امروز معنای این جمله را بهطور کامل درک نکند، اما روزی به طور کامل درک خواهد کرد پدرش برای دفاع از مردم، امنیت کشور و ارزشهایی که به آنها ایمان داشت، جان خود را فدا کرده است.
ارادت شهید به اهلبیت(ع) چگونه بود؟
زندگی محمدحسن با محبت و ارادت به اهلبیت(ع) گره خورده بود. حتی برای سادهترین کارهای روزمره نیز نیت الهی داشت. میگفت: «اگر ورزش میکنم، برای این است که بتوانم سرباز بهتری برای امام زمان(عج) باشم.» بسیاری از کارهای عادی زندگی را با نیت قرب الهی انجام میداد و تلاش میکرد در همه ابعاد زندگی، رضایت خداوند را در نظر بگیرد.

یکی از روایتهای خاص زندگی شهید، انس او با یاد مرگ در نوجوانی است. ماجرا چه بود؟
از دوران نوجوانی به بهشت زهرا(س) میرفت. گاهی نیمهشبها داخل قبرهای خالی میخوابید و حتی سنگ لحد را روی خود قرار میداد. وقتی علت این کار را از او میپرسیدند، میگفت: «میخواهم با جای ابدی خودم انس بگیرم تا کمتر به سمت گناه بروم.» برای او یاد مرگ موضوعی ترسناک نبود؛ بلکه عاملی بود برای مراقبت بیشتر از اعمال و رفتار و فرصتی برای محاسبه نفس.

چه زمانی متوجه شدید شهادت آرزوی همیشگی اوست؟
تقریباً از همان سالهای نخست زندگی مشترک. هر بار که تولدش فرا میرسید یا مناسبتی پیش میآمد، از اطرافیان میخواست برای شهادتش دعا کنند. این موضوع برای او یک شعار یا احساس زودگذر نبود؛ واقعاً سالها با این آرزو زندگی کرد.
همیشه اصرار داشت از او عکسهای تکی بگیرم. گاهی به شوخی میگفتم: «این همه عکس به چه دردی میخورد؟» لبخندی میزد و میگفت: «این عکسها یک روز به کارت میآید.»
آن روزها حرفش را جدی نمیگرفتم، اما پس از شهادتش بارها و بارها به یاد این جمله افتادم.
آیا پیش از شهادت، نشانههایی وجود داشت که بعدها برایتان معنا پیدا کند؟
در دوران بارداری خوابی دیدم که محمدحسن در تاریخ ۲۷ خرداد به شهادت میرسد. در خواب گریه میکردم و به او میگفتم: «فرزندت را ندیدی.»
بعدها که ایشان در ۲۷ اسفند به شهادت رسید و پسرمان دقیقاً سهماهه بود، احساس کردم خداوند فرصتی به او داده بود تا فرزندش را ببیند و پس از آن به آرزوی دیرینهاش برسد.
روزهای جنگ چگونه سپری میشد؟
در روزهای جنگ، بسیار کم به خانه میآمد. از نهم تا بیستوهفتم اسفند ۱۴۰۴، شاید فقط دو یا سه بار توانست برای ساعاتی به خانه سر بزند. بیشتر زمان خود را در مأموریت سپری میکرد و همین موضوع نگرانیهای زیادی برای ما ایجاد کرده بود در همان مدت کوتاهی که در خانه بود بارها جملهای را تکرار میکرد که هنوز در ذهنم مانده است. میگفت: «اگر این جنگ تمام شود و من شهید نشوم، داغش به دلم میماند.» شهادت برای او یک آرزوی واقعی بود؛ آرزویی که سالها برای رسیدن به آن دعا کرده و در انتظارش زندگی کرده بود.
آخرین دیدار شما با شهید چگونه گذشت؟
آخرین باری که به خانه آمد، فرصت زیادی برای ماندن نداشت. با این حال، مثل همیشه سعی میکرد نگرانیهایش را بروز ندهد و بیشتر درباره آینده فرزندانمان صحبت میکرد. هنگام خداحافظی آرامش عجیبی داشت؛ آرامشی که هرچه بیشتر به آن فکر میکنم، بیشتر احساس میکنم از رسیدن به آرزوی دیرینهاش خبر داشت.
آخرین گفتوگوهای شما درباره آینده خانواده چه بود؟
گاهی از آینده بچهها نگران میشدم و درباره روزهای پس از خودش از او سؤال میکردم. در پاسخ میگفت: «الان هم بیشتر روزها پیش شما نیستم، اما وقتی شهید شوم دستم بازتر است و بیشتر میتوانم کمکتان کنم.»
حتی تأکید میکرد اگر روزی در زندگی به بنبست رسیدم، از ائمه اطهار(ع) کمک بخواهم و به لطف خدا امیدوار باشم.
خبر شهادت چگونه به شما رسید؟
ابتدا با ما تماس گرفتند و گفتند که مجروح شده است. پس از آن، برادر و پدر همسرم نیز تماس گرفتند. حدود ساعت چهار و نیم عصر ۲۷ اسفند ۱۴۰۴ بود که از ما خواستند شناسنامه محمدحسن را همراه داشته باشیم.
همان لحظه احساس کردم اتفاق اصلی رخ داده است. قلبم گواهی میداد که او دیگر به خانه بازنخواهد گشت.
نخستین دیدار با پیکر مطهر شهید چگونه بود؟
در معراج شهدا، وقتی او را دیدم، صورتش خاکی و آغشته به آثار باروت بود. هنوز هم آن تصویر از ذهنم پاک نشده است؛ وقتی صورتش را بوسیدم، خاک و باروت روی لبهایم نشست. لحظه بسیار سختی بود؛ اما در عین حال احساس میکردم به آرزویی رسیده که سالها برای آن زندگی کرده، دعا کرده و انتظار کشیده بود.
درباره الحاق بخشهای تفحصشده پیکر مطهر شهید و اتفاقاتی که در آن روز رخ داد، برایمان بگویید.
حدود ۲۳ روز از تدفین گذشته بود که خبر دادند بخشهایی از پیکر مطهر شهید پیدا شده است. برای الحاق این بخشها ناچار به نبش قبر شدیم. آن شب اتفاقی افتاد که برای همه حاضران عجیب بود. با وجود گذشت بیش از سه هفته، هیچ بوی نامطبوعی وجود نداشت. پیش از آنکه گلاب بریزند، عطر خاصی در فضا پیچید. حتی مسئول مزار که برای احتیاط ماسک های آماده کرده بود؛ از این اتفاق شگفتزده شده بود. امام جمعه شهر نیز با دیدن آن صحنه مدام ذکر میگفت و تحت تأثیر قرار گرفته بود.
اگر بخواهید مهمترین دغدغه شهید را در یک جمله بیان کنید، چه میگویید؟
دغدغه اصلی او جوانان بودند. همیشه میگفت جوانها باید با آگاهی و شناخت، جبهه حق و باطل را تشخیص دهند. بر اهمیت علم، بصیرت، پایبندی به ارزشها و تبعیت از ولایت فقیه تأکید داشت و معتقد بود دشمن بیش از هر چیز به دنبال تأثیرگذاری بر فرهنگ و اعتقادات نسل جوان است.

امروز پس از شهادت، جای خالی آقا محمدحسن را چگونه توصیف میکنید؟
نبودنش برای ما بسیار سخت است اما حضور معنوی او را در زندگی احساس میکنیم. بارها در مشکلات و سختیها حس کردهام که دستمان را گرفته و تنهایمان نگذاشته است. باور دارم شهدا زندهاند و محمدحسن نیز همچنان مراقب خانوادهاش است.
سخن پایانی
روایت فاطمه تودهخرمن از شهید محمدحسن شمس، تنها روایت یک رزمنده یا یک شهید نیست؛ روایت مردی است که پیش از حضور در میدان نبرد، در سنگر خانواده ایستاده بود. مردی که عشق به همسر، توجه به فرزندان، خدمت در خانه، ارادت به اهلبیت(ع) و دغدغه هدایت جوانان را در کنار روحیه جهادی و آرزوی شهادت جمع کرده بود؛ یکی از رازهای ماندگاری چنین انسانهایی نیز همین است؛ آنها پیش از آنکه نامشان بر سردر یادمانها نقش ببندد، در قلب خانواده و اطرافیان خود جاودانه شدهاند و خاطرهشان همچنان در میان روایتهای زندگی جریان دارد.
ارسال نظر