متن و دلنوشته خانم ملیکا غفاری دانشجو رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شیراز
?قبل ترها که یک کتاب با ژانر تاریخی برمیداشتم، وقتی به سوزوگدازها و از دست دادن ها میرسیدم، تندتر ورق میزدم و با بی حوصلگی عبور میکردم. اما این روزها خودم جزئی از آن کتاب تاریخم! ?میدانی؟! این روزهای زیسته ما شاید روزی به شکل کلمات روی کتابهای تاریخی نقش ببندد که بچه ها سر زنگ تاریخ با بی حوصلگی آن را ورق بزنند... اما نه! نقطه به نقطه آن نوشته ها و کلمات پر از تجربه زیسته است، پر از اشک، اندوه و امید بی پایان هر کدام از ما... حاصل شکسته شدن قلب هایمان برای بچه هایی که در آن مدرسه بودند! برای افرادی که روزی مجبور شدند خانه هایشان را ترک کنند! برای افرادی که عزیزانشان را دیگر ندیدند برای روزهایی که اخبار را میخواندیم و نوشته بود:« شنیده شدن صدای انفجار در... دیگر مهم نبود آن صدا در کدام نقطه از وطن شنیده شده بود، مهم این بود که چون وطن بود و هم وطن گویی قلب های ما بود که به درد می آمد، و می تپید برای جای جای این خانه و برای افراد این خانه...» ?این روزهای ما اگر کتاب تاریخی شود برای بچه ها، دلم میخواهد به آنها بگویم لطفاً مثل ما با بی حوصلگی صفحات آن را ورق نزنند، آنها حاصل لحظه لحظه عمر و جوانی ما بودند! حاصل حس کردن ضربان قلبمان برای این خاک! ?از این به بعد اگر کتاب تاریخی از هر گوشه دنیا ببینم آن را روی قلبم میگذارم و به شخصیت های آن خواهم گفت:« ببخشید اگر دیر فهمیدم که چه سختی هایی را تحمل کردید، دیر فهمیدم که چقدر قابل احترام هستید؛ چون خودم هم این روزها را گذراندم و تکه ای از تاریخ این خانه بودم، خانه ای که شجریان چه زیبا برایش میخواند: دچار تو نمی کند دل از هوای تو دل از هوای تو دل از هوای تو...» ? آثار ارسالی شما برای پویش از وطن بگو ?️طراح پوستر: محمد عرفان صادق زاده
ارسال نظر