شبی دیو، با وهمِ تاریک و خشم
گشود آتشی بر حریمِ دو چشم
نمیدانست آن زهرآگین کلید
به درهای دوزخ خودش را کشید
به فرمان آن عقلِ بر عرشسوار
که طوفان شود گر دهد یک شعار
ز ایران برآمد خروشِ سپاه
چو آتش، چو طوفان، چو تندر، چو آه
برآمد خروشِ انتقام از کمین
فکند آن ستمکار را در زمین
ز دژهای خصم آتشی شعله زد
سپاهش ز حیرت، به زانو فتد
نه فریاد ماند و نه تیری، نه سنگ
فرو ریخت با ننگ، افسون و رنگ
چو موری به خود خفت و بیجان شد
به دستِ دلیران، پشیمان شد
پشیمان شد و راهِ توبه گرفت
به زاری، به خواری، به گودال برفت
دلِ خصم، ز ایرانیان زخم خورد
به یک حمله، بیچاره و مات مُرد
چو از خونِ پاکِ سلیمان دمید
ز وعدهٔ یزدان، جهان آرمید
ز فتح و ظفر دل به نصر آشناست
که آیاتِ حق، روشن و رهنماست
ارسال نظر