مفداایران - حوالی طلوع خورشید سه شنبه یکم شهریور ماه بود، بچههای دانشگاه ایران دور هم جمع شده بودیم، اشتیاق و هیجانمان، نوید اتفاقات خوب را میداد، اتفاقاتی از جنس همبستگی و امید.
آن روز، قطار مفداییمان به راه افتاد، قطاری که مارا با وجود گرمی هوا اما صدای خنده و چشمانی منتظر به ساری رساند، شهری که زیباییش حتی در مسیر هم توجهمان را جلب کرده بود.
در مجتمع محل اقامتمان مستقر شدیم. صبح روز بعد؛ کم کم همه چیز با شروع کلاسها و قرار گرفتن در محیط رویداد برایمان جدیتر شده بود، آنچنان که حتی در روزهای ایده پردازی با وجود خستگی زیاد و ساعتهای طولانی صحبت و مشورت کردن، اجرا و عملی کردن طرحمان تنها روزنه امید بود.
روز چهارم شهریور، روز تایید طرح که فرا رسید، تمام بچههای گروه مضطرب و آشفته بودیم، اما طولی نکشید که خبر تصویب شدن ایده را اعلام کردند و در همان لحظه تمام خستگیهای آن چند روز برایمان خاطره شدند، از آنجا بود که عزم جدیدی برای مرحله بعدی در ما ایجاد شد.
عقربهها دویدند و صبح شنبه، یک روز مانده به تحویل پروژه فرا رسید. گروه ایران همچنان در تکاپو بود، تکاپویی که شب آخر، ما را بدون خواب نگه داشت، آنچنان که دعا گویان در انتظار تکمیل پروژه بودیم.
در مراسم اختتامیه با اینکه گیج خواب بودیم، اما به ثمره رسیدن آن همه تلاش و نهایی شدن کار، از خواب هم شیرینتر بنظر میرسید.
آن قدر زود این شش روز سپری شد که باور اینکه باید به خانه برگردیم سخت بود. لحظه خداحافظی، تمام اعضا یکدیگر را به آغوش کشیده بودیم، آغوشی از ناراحتی برای اتمام سفرمان و البته سرشار از خوشحالی برای اینکه میدانستیم تازه همه چیز شروع شده است، شروعی نه تنها برای خودمان بلکه برای یک ایران.
نویسنده :مهسا واحدیان ابوترابی
ارسال نظر