به گزارش مفدا تهران، دفتر ایثارگران، در ادامه مصاحبه با رزمندگان غیور هشت سال دفاع مقدس و به مناسبت روز جانباز با دکتر احسان پورمحمدیان گفت وگو کردیم.
لطفا خودتان را معرفی کنید، متولد چه سالی هستید؟ کدام شهر و کدام محله؟
در آغاز سخن به مقام شامخ شهدا ادای احترام کنم و روز جانباز را به همه جانبازان گرامی تبریک می گویم. احسان پورمحمدیان و در حال حاضر مدیر دانشجویان شاهد و ایثارگر دانشگاه علوم پزشکی تهران هستم. ۲۸ بهمن ماه ۱۳۳۹ در شهر کاشان در محله «پنجهشاه» کاشان به دنیا آمدم. روز تولدم جمعه و با شب اول ماه مبارک رمضان مصادف شد.
کاشان شهری تاریخی با قدمت هفت هزار ساله و دارای جاذبه های گردشگری فراوان است؛ از یک طرف در حاشیه کویر و از طرفی دیگر هم جوار نواحی کوهستانی و خوش آب و هوا است.
پس از چند سال از محله «پنجه شاه» نقل مکان کرده و به محله «چاه حاجحسینعلی» رفتیم. یکی از ویژگی های کاشان مناره ها و منبع ابی است، چون کاشان شهری در حاشیه کویر و کم آب است، هنگام ساخت شهر مناره ها و منبع آبی درست میکردند و آب را در آن ذخیره می کردند و بعد در لولهها جاری میشد. هنوز هم این منبع آب دارد.
در همین جا از همه خوانندگان محترم دعوت می کنم برای یکبار هم که شده سفری به این دیار تاریخی و فرهنگی داشته باشند. کاشان علاوه بر آثار تاریخی فراوان، فرهیختگان و علمای بزرگی را به خود منتسب کرده است، برای نمونه فیض کاشانی، محتشم کاشانی (سراینده رباعیات معروف برای امام حسین ع)، غیاث الدین جمشید کاشانی (ریاضیدان) و ...، به همین جهت کاشان به شهر دارالمومنین شهرت دارد.
یعنی هنوز از این منبع آب استفاده میشود؟
بله. مناره بلندی است با مخزنی بزرگ در بالا، با بدنهای آجری و مناره سنگی؛ جالب است که در تمام این سالها خم به ابرویش نیامده و تخریب نشده است.
چند خواهر و برادر هستید؟
چهار برادر و دو خواهر، من فرزند دوم بودم و فرزند اول محسن بود که در عملیات آزاد سازی فاو هنگام نصب پل شناور در اثر بمباران جنگنده های رژیم بعثی به شدت مجروح و در اردیبهشت 65 به درجه رفیع شهادت نائل شد.
شغل پدر چه بود؟
نانوا بود.
در کاشان به کدام مدرسهها رفتید؟
دوره ابتدایی را در دبستان محمدرضا شاه خواندم. ابتدایی را پنج سال خواندیم و بعد از آن وارد دوره راهنمایی شدیم، در واقع دومین دورهای بودیم که با نظام جدید وارد دوره راهنمایی شدیم چون دانشآموزان نظام قدیم شش سال ابتدایی میخواندند و بعد وارد دبیرستان میشدند که دوره دبیرستان هم شش سال بود. برادرم شهید محسن نظام قدیم خواند.
دوره راهنمایی را به مدرسه عارف رفتم، این مدرسه خانهای قدیمی بود که اجاره کرده بودند، حیاط کوچکی داشت و دور تا دور حیاط در دو طبقه اتاق بود که به عنوان کلاس از آنها استفاده می شد. بعد دبیرستان پهلوی رفتم. البته بعد از انقلاب نامشان تغییر کرد، نام دبستان شهید اکبر جهانی و نام دبیرستان به امام خمینی (ره) شد. دبیرستان امام خمینی مفاخر و بزرگان زیادی راتربیت کرد، در دفاع مقدس 114 شهید و تعداد زیادی جانباز و رزمنده تقدیم انقلاب کرده است.
مادرم معلم قرآن بوده و هست. از آنجا که در خانواده مذهبی بزرگ شده بودم، شخصیت ما در فضاهای مذهبی شکل گرفت مرتب در جلسات قرآن شرکت میکردم. در دوران نوجوانی جلسات حفظ حدیث داشتیم.
در دبیرستان دبیر دینی ما شخص روحانی خوش فکر و انقلابی به نام آقای حاج شیخ محمد مدنی، فرزند آیتالله مدنی کاشانی بود. از یادم نمیرود در جشنهای نیمهشعبان عید غدیر و اعیاد مذهبی بزرگ، با بچههای کلاس، گروه سرود تشکیل میداد و جشن های بزرگ و باشکوهی را در مسجد میانچال برگزار میکرد، مردم سطح شهر در آن جلسات شرکت میکردند، ایشان نقش به سزائی در روشنگری افکار مردم و ترویج انقلاب داشت چندسال پیش به رحمت خدا رفت، ان شاءالله روحشان متنعم از رحمت الهی باشد.
چطور با امام آشنا شدید؟
اسم امام را از حدود ده الی دوازده سالگی میشنیدیم، البته نامش را نمیگفتند و اگر میخواستند نامش را ببرند میگفتند «آقا»، چون بردن نامش جرم بود. ما رساله آیت الله خمینی را در خانه داشتیم، چون ساواک فضای رعب و ترس ایجاد کرده بود. رساله با نام آیتالله خویی چاپ شده بود، چون چاپ رسالة آیتالله خمینی ممنوع بود، ورقهای جداگانه با نام آیتالله خمینی ابتدای رساله میگذاشتند. رساله را به هر کسی نمیفروختند، باید آن شخص را میشناختند و به او اعتماد میکردند تا رساله بدهند. توی خانه رساله را داخل چند تا سوراخ مخفی میکردیم تا اگر ساواک به خانه ریخت، نتواند آن را پیدا کند.
شما یا اعضای خانواده فعالیت سیاسی داشتید؟ مثلاً مادر برای خانمها جلساتی بگذارند؟
زمانی که انقلاب شد من دبیرستانی بودم ولی از کودکی در جلسات مذهبی شرکت میکردم؛ از جمله کلاس های قرائت قرآن، حفظ حدیث و یا تزکیه نفس و خودسازی به استادی حجه الاسلام اسحاق مشکینی که از دبیران دبیرستان و فردی بسیار مومن، شجاع و آراسته به اخلاق نیکو بودند، هفتهای یکبار به طور مخفیانه به منزل ایشان می رفتیم و در خلال بحث تزکیه مسائل سیاسی هم مطرح می کردند. خاطرم هست در دوران انقلاب رهبری تظاهرات کاشان هم به عهده ایشان بود، امروز ایشان از اساتید دانشگاههای کاشان هستند.
یادم نمیرود در تابستان سال 57 که جرقههای انقلاب زده شده بود، در بعضی مساجد کاشان پس از نماز مغرب و عشاء در حمایت از امام خمینی شعارهایی میدادند مثل «درود بر خمینی»؛ و برای اینکه بچههای انقلابی شناخته نشوند، بعد از نماز یکنفر پای کنتور برق میایستاد برق را قطع میکرد تا همهجا تاریک شود و بچهها شعار دهند. چون ممکن بود در بین جمعیت کسانی جاسوس باشند که شما را لو دهند، با این روش چهرهها مشخص نمیشد و افراد شناسایی نمیشدند. با این شیوه در مساجد شعار میدادند. شاید اوایل تنها در یک مسجد این اتفاق میافتاد ولی کمکم یک مسجد تبدیل به دو مسجد و بهمین ترتیب تا تعداد بیشتری از مساجد این روش را ادامه دادند. روزهای اول شاید در حد یک الی دو دقیقه شعار می دادند. کمکم جرأتها بیشتر شد، مردم قویتر و شعارها طولانیتر شد.
اواخر شهریور 57 قبل از باز شدن مدارس تعدادی از همکلاسی ها و هم مدرسه ای ها که در جلسات تفسیر قرآن شرکت میکردیم، دور هم جمع شدیم تا برای مهرماه که به مدرسه می رویم، برنامهای برای تظاهرات بچینیم. با توجه به اینکه رئیس دبیرستان از عمال رژیم بود حدس میزدیم بیاید و ما را به نظم و انضباط دعوت کند. پس شب اول مهر با بچهها نشستیم و صحبت کردیم تا فردا که روز افتتاحیه ست و مدیر دبیرستان به همین مناسبت سخنرانی میکند، چه کنیم تا بتوانیم شعار دهیم. ایدههای مختلفی مطرح شد:
«مرگ بر شاه» میگیم!
نه «درود بر خمینی» میگیم! اونجوری سخته.
نه یه هورایی میکشیم تا نظم بهم بخوره!
فضای ترسناکی بود، اوضاع طوری بود که به کنار دستی خودت نمیتوانستی اعتماد کنی، ممکن بود همکلاسیات فرزند ساواکی و یا جاسوس باشد و تو را لو دهد. نهایتاً رأی بر این شد که «مرگ بر شاه» میگوییم و شلوغ میکنیم. فردا صبح که به دبیرستان رفتیم و برای افتتاح سال تحصیلی سر صف ایستادیم، مدیر دبیرستان آمد و گفت: اینجا محیط آموزشی است؛ و از لزوم رعایت نظم و انضباط حرف زد. از بس فضا ی رعب و ترس حاکم بود بچههایی که قرار بود شعار بدهند و شلوغ کنند بههم نگاه کردند و جرات نکردند شعار بدهند، اتفاقی نیفتاد و بچههاسرکلاس رفتند.
ساختمان دبیرستان از حیاط چند پله میخورد، دبیرستان در دو طبقه یک طبقه زیرزمین و یک طبقه بالا بود. در طبقه بالا روبروی پله ها سالن بزرگ آمفی تئاتر و دو طرف راهرو وجود داشت که بچهها وارد کلاسها میشدند. همینطور که بچه ها داشتند میرفتند سر کلاس توی مسیر میگفتند: "پس قرار دیشب چی شد؟" باید به آنها حق میدادیم ولی از طرفی همه را ترسانده بودند و فضا امنیتی بود و بچهها جرأت نکردند شعار دهند. دو ساعت سرکلاس رفتیم، زنگ تفریح بین ساعت اول و دوم بچهها در راهرو ساختمان مدرسه شروع به هو کردن و سروصدا کردن کردند، چون راهرو نیمه روشن بود، چهره کسی به وضوح دیده نمیشد و به این ترتیب کلاس های بعد تشکیل نشد.
فردای صبح بچهها داخل حیاط آمدند، شعارهایی تهیه کرده بودند و شعاردهندهها دو دسته بودند؛ یکدسته شعار میدادند و دسته دیگر جواب میدادند. حیاط دبیرستان بسیار بزرگ بود، وسط حیاط هم آبنمای گردی با چهار خیابان در چهار طرف بود. بچهها دور این آبنما جمع میشدند، دور میزدند و شعار میدادند. دبیرستان پهلوی کنار مجسمة محمدرضا شاه واقع شده بود به آن میدان مجسمه میگفتند. مجسمه از داخل دبیرستان پیدا بود. بخشی از دبیرستان را برای بزرگ کردن میدان خراب کرده بودند؛ یعنی ساختمان آزمایشگاهها را خراب و جزئی از میدان شد، بین مدرسه و میدان هم دیواری کشیدند. چند روزی که گذشت، بچه ها حین تظاهرات گفتند: باید این دیوار را خراب کنیم، سر جای قبلی برگردانیم. همه پشت دیوار ایستادند، صلوات فرستادند و دیوار را خراب کردند.
به این ترتیب کمکم مردم شهر به دانشآموزان پیوستند. دبیرستان شد کانون تظاهرات، اوضاع طوری شده بود که هر دو روز یکبار رئیس مدرسه را عوض میکردند تا تظاهرات را کنترل کنند تا جایی که حجتالاسلام مشکینی را رئیس مدرسه کردند. گفتند: "او را بگذاریم تا از جنس خودشان باشد و بتواند آنها را کنترل کند. آقای مشکینی هم از وقتی مدیر مدرسه شد، خودش رهبری را به عهده گرفت. صبح با خودش شعار میآورد، بچهها را دو دسته میکرد و شعارها را بینشان قسمت میکرد، در دبیرستان باز بود و مردم هم وارد حیاط میشدند؛ چون دیوار خراب شده بود و مجسمه هم نزدیک مدرسه بود، نیروهای گارد هر روز آنجا دور میدان میایستادند.
شنبه هفته بعد که شد؛ یعنی همان "شنبه سیاه کاشان"، نیروهای پلیس دستور گرفتند به دبیرستان حمله کنند. آن روز نیروهای گارد آمدند و در حیاط گاز اشکآور انداختند تا بچهها شعار ندهند و سرکلاس بروند، بچهها برای خنثیکردن گاز اشکآور نیمکت ها را جلوی ورودی ساختمان گذاشتند روی آنها نفت ریختند و آتش زدند. پلیس هم که از قبل دستور یورش به مدرسه را داشت اوضاع را که اینگونه دید بهانه ای بدست آورد که وارد دبیرستان شود، چند بار اخطار داد که اینجا مرکز آموزشی است و بلافاصله با آرایشی نظامی وارد دبیرستان شدند. بچهها از ترس دویدند و سرکلاسها نشستند چون فکر می کردند که نیروهای گارد اجازه ورود به کلاس را ندارند، گاردی ها وارد کلاسها شدند و شروع به کتکزدن بچهها کردند. خیلی از بچهها زخمی شدند، یکی از بچهها هر دو بازویش شکست، یکی هم جمجمهاش ترک برداشت.
شما هم زخمی شدید؟
نه، الحمدلله. وقتی شروع به زدن بچهها کردند، از لای دست و پا فرار کردم. بچهها برای آتش زدن نیمکت ها روی زمین نفت ریخته بودند زمین لغزنده شده بود و بچهها که موقع فرار سر می خوردند و پلهها را غلتزدند و پایین می آمدند. کنار حیاط دبیرستان، دیوار سرویسهای بهداشتی کوتاه بود و میتوانستی روی دیوار همسایه بروی و از طریق پشتبامها فرار کنیم. خیلی از بچهها از جمله خودم از همینجا فرار کردند. دبیرستان ما شاید اولین دبیرستانی در ایران بود که تظاهرات را شروع کرد و به دلیل زیاد بودن تعداد تظاهراتها و مردمیشدن آن، به تعطیلی کشانده شد.
در خلال این اتفاقات آقای مشکینی تظاهراتها را به بیرون دبیرستان کشاند. سه-چهار روزی که داخل دبیرستان شعار دادیم، دلها که محکم شد، ایشان گفتند به خیابان بروید، اما به سمت مجسمه نرفتیم، به سمت خیابان شاهعباس که امروز به آن خیابان امام خمینی (ره) میگویند رفتیم، تظاهرات کردیم و تا نزدیک زیارت حبیببنموسی رفتیم، آنجا تظاهرات تمام شد و بچهها به خانه رفتند.
روز بعد که دیدند خبری نشد، آیتالله مشکینی گفت که از طرف میدان میرویم. روز بعد میدان را کامل دور زدند، بعد هم که به مدرسه حمله و مدرسه تعطیل شد. از آن به بعد تظاهرات از مساجد شروع می شد. مساجدی در کوچهپسکوچهها که دسترسی پلیس به آنها کمتر بود، اگر مسجدی کنار خیابان بود پلیس مانع تظاهرات و فعالیتهایشان میشد، اما پلیس جرأت نمیکرد به کوچهها بیاید، احتمال میدادند مردم از بالای پشت بام خانه کوکتل مولوتف روی سرشان بیندازند، به خاطر همین جلوی ورودی خیابان صف میکشیدند تا با تظاهرات مقابله کنند. یکی ازهمین روزها که نیروهای گارد آمده بودند، هر کسی را در خیابان کتک می زدند و یا به سمتش شلیک می کردند، همان روز چندین شهید دادیم.
به دنبال کشتار مردم قم در نوزدهم دیماه 56 برای شهدای این وقایع مراسم ختم میگرفتند و چهلم شهدا در سراسر کشور برگزار شد. در مراسم چهلم، تظاهراتها بیشتر و پررنگتر شد. مردم هر روز صبح به تظاهرات میآمدند، در این اثنی، امام هم سخنرانیهایی میکردند. وقتی نوارهای سخنرانی امام از پاریس میآمد، من نوجوانی شانزده الی هفده ساله بودم. یادم هست مقداری پول جمع کردیم و تهران آمدیم. با اتوبوس رفتیم میدان توپخانه و حدود ده الی بیست کارتن بزرگ نوار کاست خریدیم. آن زمان دستگاهی داشتیم که خیلی جدید بود، در زیرزمین خانه یکی از دوستان نوارها را تکثیر میکردیم و روز تظاهرات نوارها را با قیمت تمام شده به مردم میفروختیم تا سخنرانی امام را در خانهها گوش کنند و آگاه شوند.
یکی از دوستان همکلاسی ام، اهل یکی از روستاهای کاشان شبانه به مدرسه روستا رفته و آزمایشگاه را خالی کرده بود، مواد اسیدی و گوگرد و هر چه لازم بود با خودش آورده بود، آنها را به من داد تا با آن کوکتل مولوتف درست کنیم. عده ای شبها روی دیوارها شعار نویسی می کردند، عده ای توی مساجد اعلامیههای امام را در جا مهری میگذاشتند تا هر کسی اعلامیهای راباخودش ببرد.
وقتی شنیدیم امام با وجود مخالفت دولت بختیار تصمیم به بازگشت به کشور گرفته، به منزل عمویم در تهران آمدیم و صبح زود برای مراسم استقبال رفتیم، همه ی خیابان ها مملو از جمعیت بود نتوانستیم به فرودگاه برسیم و جلوی دانشگاه تهران منتظر ماندیم، قرار بود امام در مسیر به بهشت زهرا در دانشگاه تهران هم سخنرانی داشته باشند که بدلیل ازدحام جمعیت لغو شد ما هم به عشق دیدن امام با پای پیاده تا بهشت زهرا دویدیم تا بتوانیم امام را ببینیم و سخنرانی ایشان را بشنویم وقتی صدای امام را از فاصله دور از بلندگوها شنیدم خستگی از بدنم بیرون آمد.
بیستودوم بهمن در شهر شما چه بازتابی داشت؟ وقتی همه شنیدند در تهران چه اتفاقی افتاده چه واکنشی داشتند؟
مردم خیلی خوشحال بودند، شور و شعف در مردم موج میزد، مردم دیگر سر از پا نمیشناختند، با وجود اینکه تقدیم شهدای زیادی گروه، گروه به استقبال علما میآمدند. به قم و تهران میرفتند تا با آیتالله منتظری و آیتالله طالقانی که از سرشناسترین مبارزین و زندانیان سیاسی آن زمان بودند، ملاقات کنند. مردم خوشحال بودند که ظلم و ستم از سرشان برداشته شده است.
وقتی به سال ۵۸ میرسیم که شما دیپلمتان را گرفته بودید. درست است؟
بله، انقلاب که شد مدارس تعطیل بود تا اینکه دولت مستقر شد و اعلام کردند که مدارس باز شده است، چندماهی بیشتر به مدرسه نرفتیم، بسیاری از درسها را حذف کردند و برای امتحان نهایی رفتیم. من پایه دوازدهم بودم و دیپلم گرفتم. بعد از امتحانات نهائی در تابستان برای ساخت حمام و لوله کشی آب بهداشتی با جهاد سازندگی به روستاها رفتیم.
از چه زمانی تصمیم گرفتید رشته تجربی بروید و در دانشگاه پزشکی بخوانید؟
در دبیرستان از دانشآموزان ممتاز و جزء سهنفر اول بودم و همیشه باهم رقابت میکردیم، در عین حال با هم دوست بودیم. یکی از دوستان همکلاسی ام شهید حسین الماسی سال اولی که کنکور دادیم، پزشکی دانشگاه تهران قبول شد. به تهران آمد و مشغول درس شد، بعد از چند ماهی که دانشگاه تعطیل شد به سپاه رفت، بعد هم به کردستان اعزام شد و سال۶۰ در نوسود شهید شد.
شما چطور؟
من قبول نشدم. پس سال ۵۸ به سربازی رفتم.
زمان شروع جنگ شما مشغول خدمت سربازی بودید؟
تقریباً ده ماه از خدمتم گذشته بود که جنگ شروع شد.
آن موقع در پشتیبانی منطقه ۳، میدان حر، پادگان «حر» تهران خدمت می کردم. یک روز هواپیماها آمدند و فرودگاه را بمباران کردند، ساعت یک یا دو بعد از ظهر بود، اتفاقا آن روز مرخصی گرفته بودم از پادگان بیرون آمده بودم، ولی دوباره به پادگان برگشتم. فضای خاصی بود؛ پر از صحبت و بگو مگو، چیزی مشخص نبود، بعدا گفتند هواپیماهای عراقی آمده اند و فرودگاه را بمباران کرده اند.
یگان ما یک واحد پشتیبانی در ارتش بود، تعدادی از بچه های ما بی قرار بودند که به جبهه بروند، می گفتند ما تحمل ماندن در اینجا را نداریم، می خواهیم داوطلبانه به واحدهای رزمی برویم. من هم ثبت نام کردم، ما را به خوزستان اعزاممان کردند و در تیپ دو زرهی مستقر شدیم، در دزفول بودیم که صدام آنجا را موشک زد از صدای موشک ها بیدار شدیم، نور شدیدی تمام آسمان را پر کرده بود به طوری که بی اراده بلند شدیم و به این سمت و آن سمت میدویدیم، آنقدر شدت بمباران زیاد بود که نمیدانستیم چه اتفاقی افتاده است.
ما را به محل اصابت موشک ها اعزام کردند تا به مردم کمک کنیم دود و خاک به آسمان می رفت، خیلی شلوغ بود، آمبولانس ها می آمدند و می رفتند، فاجعه عجیبی بود، موشک ها حدود ده، بیست متر زمین را گود کرده بود، مردم عزادار و نگران بودند.
فاجعه آنقدر بزرگ بود که کار زیادی هم نمی توانستیم انجام دهیم، پادگان برگشتیم. چون واحد ما پشتیبانی بود و نه رزمی، بعد از سه ماه به تهران برگشتیم. دوران خدمت سربازی ام تقریبا داشت تمام می شد که با شهادت حسین الماسی مصادف شد.
می گویند خون شهید در رگ ها می جوشد، وقتی حسین شهید شد، دیگر نتوانستم در شهر بمانم، بلافاصله به بسیج رفتم و ثبت نام کردم. از ستاد مرکزی سپاه به اهواز اعزام شدیم و ما را در خوابگاه دانشجویان دانشگاه جندی شاپور مستقر کردند، ان زمان عملیات ثامن الائمه و شکست حصر آبادان به فرمان امام انجام شده بود.
بعد از اهواز برای اینکه به خط مقدم نزدیک باشیم در روستاهای شوش در خانه هائی که مردم تخلیه کرده بودند مستقر شدیم. هنوز لشکری و تیپی نبود، هر نیرویی که میآمد با توجه به نیاز به خط مقدم میبردند. در روستاها هیچ امکاناتی نبود، نه برق، نه آب، حتی برای آب خوردن هم چند خانه آنطرفتر با دلو، آب از چاه میکشیدیم و برای حمام با روشن کردن هیزم، آب گرم می کردیم و در اصطبل حمام می کردیم.
کم کم نیروهای اعزامی بیشتر شد، تیپها تشکیل شد و برای عملیات فتح المبین آماده شدیم، آن زمان تیپی به اسم «المهدی» برای بچه های کاشان تشکیل شد، سردار فضلی اولین فرماندة این تیپ بود.
از این عملیات خاطره ای دارید؟
عملیات فتح المبین واقعاً عملیات عجیبی بود، جبهه ها این طور متصل به هم و یک خط نبود، دشمن به طور موضعی مستقر بود و ما مقابلش بودیم، جبهه خطی پیوسته نبود، در شب عملیات بچه ها از توپخانة دشمن سر درآوردند؛ یعنی وقتی گردان ها عملیات را شروع کردند، آنقدر جلو رفتند تا به توپخانة دشمن رسیدند، بی سیم هایشان را روشن کردند و گفتند ما در توپخانة عراقی ها هستیم. فتح المبینی که گفتند واقعاً فتح بزرگی بود و ایران توانست غنائم زیادی را به دست آورد.
عملیات ها همه در شب بود، وقتی داشتند آتش تهیه می ریختند، ما همه متراکم در سنگری نشسته بودیم تا بچه ها آسیب نبینند و دستور شروع عملیات داده شود، قبل از شروع حمله، آتش تهیه می ریختند تا نیروها زیر این آتش پیش روی کنند. یادم هست نماز صبح مان را در حال دویدن می خواندیم، چون آفتاب داشت در می آمد و از اذان تا طلوع یک ساعتی بیشتر وقت نبود، با اشاره رکوع و سجودمان را انجام می دادیم، صبح عملیات گلوله ای به پایم خوردو من دیگر نتوانستم به عملیات ادامه بدهم.
کدام محور بودید؟
شوش بودیم.
وقتی تیر به پایتان خورد چه شد؟
تا ظهر همان جا که زخمی شده بودم، مقداری از راه را خودم به عقب برگشتم، اما وقتی پایم سرد شد دیگر دردش آزاردهنده شده بود، ماندم تا بیایند و مرا عقب ببرند. برانکارد آوردند و مرا به عقب بردند و همراه دیگر زخمی ها به فرودگاه اهواز یا دزفول آوردند و بعد به تهران منتقل کردند. در تهران در بیمارستان بوعلی بستری شدم. بخشی به نام بخش مجروحین جنگی، برای مجروحین عملیات آماده کرده بودند. مرا به اتاق عمل بردند و گلوله را از زانوی چپم درآوردند، پایم در گچ بود و فیزیوتراپی شد، یک ماهی در بیمارستان بوعلی بودم. مردم چنان روحیه ای داشتند که با چه شوقی هر روز به ملاقات مجروحین جنگی می آمدند. عملیات بیت المقدس که انجام شد، دیگر نور علی نور شد.
وقتی از بیمارستان مرخص شدم، فاصله بین عملیات بیت المقدس و رمضان بود، یکی از دوستانم به نام محمود چناری مجروح و همزمان برادرش محسن چناری شهید شد، خانواده درگیر مراسم شهادت برادر بزرگتر بودند، محمود هم در تبریز بستری بود. دوستانم گفتند کسی نیست پیش محمود برود. بلیط قطار گرفتم و برای اولین بار وارد تبریز شدم، این سفر مصادف شد با مسائلی که حزب خلق مسلمان؛ یعنی طرفدران آیت الله شریعتمداری به وجود آوردند.
وقتی وارد ایستگاه قطار تبریز شدم، دیدم روی دیوار نوشته اند: «یاشاسین خمینی»، آنقدر این نوشته بزرگ بود که ابهتش آدم را می گرفت، هرکسی وارد شهر می شد اول این نوشته را می دید.
بیمارستان رفتم. مدتی بالای سر محمود بودم، او که ترکش های زیادی تمام شکم و سینه اش را پاره کرده بود، شرایط خوبی نداشت، خونریزی داشت، تشنه بود و مدام آب می خواست، نمی توانستم به او آب بدهم پس با باند لبش را خیس می کردم.
روز جمعه از شیشه های بیمارستان امام خمینی تبریز خیابان را نگاه می کردم، جو خاصی ایجاد شده بود. چون آیت الله شریعتمداری در تبریز نفوذ زیادی داشت، ولی ارادة الهی خودش را این طور جلوه داده بود؛ مردمی که تا دیروز آیت الله شریعتمداری را می پرستیدند، امروز طرفدار امام خمینی هستند. همة با کامیون و باری و سواری به سمت نماز جمعه می رفتند و به نفع امام خمینی شعار می دادند. شنیدیم که رساله های آیت الله شریعتمداری را در کامیونی ریخته و جلوی در منزلش خالی کرده اند. خدا عاقبت همه مان را به خیر کند.
دو هفته ای در تبریز بودم علی رغم تلاشهای کادر درمان سرانجام محمود هم شهید شد و به دیدار برادر شهیدش محسن رفت. پیکرش را کاشان آوردیم و مراسم تشییع و خاکسپاری اش انجام شد.کارها که تمام شد، ثبت نام کردم و برای شرکت در عملیات رمضان به منطقه رفتم.
پدر و مادر مخالفتی نداشتند؟ همراه برادر به جبهه می رفتید یا به نوبت؟
نه، مخالفتی نداشتند. محسن قبل از انقلاب، دیپلم گرفت. عمویم در امریکا تحصیل می کرد، برای محسن پذیرش تحصیلی گرفت تا درسش را در امریکا ادامه بدهد، ولی روند رفتنش با اعتصاب اداره پست همزمان شد. قبل از اینکه انقلاب شود بسیاری از ادارات و سازمان ها در اعتصاب بودند، تمام مدارک برادرم برای ادامه تحصیل در پست ماند تا اینکه انقلاب پیروز شد. وقتی انقلاب پیروز شد، محسن گفت من دیگر امریکا نمی روم. ایران ماند و بعد از من به سربازی رفت. سربازی اش که تمام شد به جهاد سازندگی رفت، مسئول اعزام جهادسازندگی برای جبهه بود و همزمان مهندسی عمران دانشگاه آزاد کاشان قبول شد.
محسن ازدواج کرده بود، یک فرزند هم داشت. این فکر خیلی اذیتش می کرد که من دیگران را اعزام می کنم، خودم در شهر مانده ام. یادم هست همیشه می گفت: «من خیلی خجالت می کشم. برام سخته بچه ها را ثبت نام می کنم می فرستم جبهه، ولی خودم اینجام». تا اینکه تصمیم می گیرد برای عملیات فاو به جبهه برود. درجریان احداث پلی روی اروند شهید شد. با احداث این پل می خواستند حمله را پشتیبانی کنند. روزی هواپیماهای میگ سر می رسند و موضع آنها را بمباران می کنند، ترکش های فراوانی به شکمش می خورد، او را به عقبه می برند و در اتاق عمل پشت خط، کارهایی روی زخمش انجام می دهند و به شیراز اعزام می کنند ولی بعد از پانزده روز در بیمارستان شهید نمازی شیراز به شهادت می رسد.
بعد از بازگشت از تبریز چه کردید؟
برای عملیات رمضان به منطقه رفتم، نمی دانستم قرار است عملیات شود، گفتند عملیاتی در پیش است، با ماه مبارک رمضان مصادف بود. پشت خاکریز بودیم تا هوا تاریک شود و عملیات را شروع کنیم. همان موقع هم گلوله های زیادی روی سرمان می ریخت، همان جا بسیاری از بچه ها از جمله خودم مجروح شدند، اما سطحی بود زخمم را پانسمان کردم، هوا تاریک شد و عملیات شروع شد، خط مقدم را هم گرفتیم، مقداری هم پیش روی کردیم، نزدیک صبح گلولهایبه پای چپم خورد. قبل از شروع عملیات زیر آتش دشمن بودیم، دشمن متوجه حضور ما شده بود، ظاهرا عملیات هم لو رفته بود. منطقه دشت بود و آنها به وضوح ما را می دیدند عملیات خیلی موفقی نبود و من نتوانستم برای ادامه عملیات بمانم. عقب برگشتم. این بار مرا به اصفهان اعزام کردند، بیمارستان فیض اصفهان بستری شدم و گلوله را از پایم درآوردند.
هربار که به جبهه رفتید با چه سمتی رفتید؟ آر. پی. جی زن، بی سیم چی، نیروی رزمی ساده و…؟
پیش از عملیات رمضان آر. پی. جی زن بودم، قبل از عملیات فتح المبین ما تا شب عملیات، کارهای فرهنگی می کردیم، تبلیغات تیپ را اداره می کردیم، شب عملیات هم همه جمع می کردند و به خط می رفتند، مثل بعدها نبود که مسئولیت ها تفکیک شده باشد. اوایل، همه شب عملیات کارهایشان را جمع می کردند، دوست داشتند در عملیات شرکت کنند. در عملیات رمضان هم چون سربازی رفته بودم و با بسیاری مسائل آشنایی داشتم، من را به عنوان مسئول دسته انتخاب کردند. بعد از عملیات به همه مرخصی می دادند تا نیروهایی که دوستان و نزدیکانشان را در جنگ از دست داده اند، برایشان تجدید روحیه ای شود، بعد از آن هر کس که می خواست برای رفتن به منطقه دوباره ثبت نام می کرد و اعزام می شد.
یکی از خاطره های خوبمان از جبهه، کمک های چشم گیر و مهیج مردمی بود. پیرزن روستایی هرچه در توان داشت در طبق اخلاص می گذاشت و به جبهه می فرستاد، مرغ هایش تخم می گذاشتند و آنها را برای رزمنده ها می فرستاد. در مقایسه با کسی که ثروتمند است و کمکی هم به جبهه می کند، خیلی ارزشمند است؛ کامیون های کمک های مردمی برای جبهه می رسید، مردم هرچه داشتند پای انقلاب و جنگ گذاشته بودند تا ارزش های دینی و اسلامی حفظ شود.
بعد از این عملیات چقدر طول کشید تا دوباره برای عملیات بعدی اعزام شوید؟
بعد از عملیات رمضان، عملیات محرم بود به لشکر امام حسین (ع) رفتیم. برای خط پدافند در منطقه عملیاتی محرم مستقر شدیم، بعد از آن، عملیات والفجر مقدماتی هم به منطقه رفتم. در این عملیات تا خط مقدم رفتیم، ماموریتی که به لشکر دادند، عملی نشد؛ بچه ها تا خط مقدم هم رفتند، اما کار پیش نرفت. عملیات را شروع نکردند و مأموریت لشکر ما لغو شد و روز بعد به مقر لشکر برگشتیم.
بعد از آن هم «والفجر یک» اتفاق می افتد که عملیات آزادسازی مهران بود. شما در این عملیات شرکت کردید؟
نه، گردان ماشرکت نکرد.
بعد از آن به کاشان برگشتید؟
بله، معمولا برمی گشتیم تا وقتی که بچه ها بگویند عملیاتی در پیش است.
در عملیات های والفجر شرکت کردید؟ مثلاً عملیات های « والفجر 8» و یا « والفجر 4» ؟
در جریان عملیات « والفجر 4» وقتی به کاشان برگشتم، به گفته دوستم رفتیم کردستان و در سنندج مستقر شدیم. آنجا کارهای فرهنگی می کردیم. یک سال و اندی آنجا بودیم. تعدادی از دانش آموزان را تحت عنوان اردوی هجرت دانش آموزی از شهرهای مرکزی به منطقه می آوردند. طرحی بود که سپاه انجام می داد، از شهرهای کاشان و اصفهان و شهرهای مختلف آنها را می آوردند تا با دانش آموزان کرد سنندج و بانه و… همنشین شوند که این طرح در آن انجام می شد و هدف فرهنگ سازی و معرفی انقلاب به بچه هابود.
دقیقاً چه می کردید؟ تدریس می کردید؟
نه، کارهای فرهنگی طرح به عهدة ما بود. اردوگاهی داشتیم که دانش آموزان استان ها در آن مستقر می شدند و در زمینه بحثهای عقیدتی و قرآنی روی آنها کار می شد، بعد به مدرسه می رفتند، با بچه های کرد دوست می شدند، آنها را به اردوگاه می آوردند و با این مسائل آشنا می کردند. این طرح مصادف شد با بمباران هایی که در سنندج اتفاق میافتاد. حادثه دلخراشی اتفاق افتاد، مدارس را بمباران کردند و ما برای کمک به مردم به شهر رفتیم. یادم هست مشغول کمک به مردم بودیم، خانواده ای چند نفره از خانه بیرون آمدند تا سوار ماشین شوند، می خواستند به جای دیگری پناه ببرند، ساختمان سالم ماند، اما ماشین شان را زدند. گاهی آدم فکر می کند که دارد از مرگ فرار می کند، اما دارد به سمت مرگ می رود، دیدن این صحنه مرا به یاد این جمله می انداخت: «هر آنچه مقدر باشد، می شود نمی دانی داری از مرگ فاصله می گیری یا نزدیک می شوی».
فکر می کنم دیگر سال ۶۴ باشد؟
بله، در این دوران یکی دو بار هم کنکور داده بودم. یک سال کنکور تشریحی شده بود، من هم زیاد فرصت درس خواندن نداشتم، مدتی بعد دوباره شروع به درس خواندن کردم، بعد کنکور دادم و پزشکی اصفهان قبول شدم. مدتی که درس خواندیم، از طریق دانشگاه مطلع شدیم عملیاتی در پیش است، ثبت نام کردیم و به جبهه اعزام شدیم. از دانشگاه که به جبهه رفتیم سال ۶۶ می شود، وقتی به حلبچه اعزام شدیم، قرار بود عملیاتی در آنجا انجام شود که نشد، ما را به خط پدافندی بردند.
پس آنجا وارد عملیات نشدید و اتفاقی نیفتاد؟
چرا، چندنفری از دوستانم از ناحیه نخاع مجروح شدند. خط پدافندی بود و خطرات خودش را داشت.
یادتان هست چرا به فاو نرفتید؟
یادم نیست، شاید به خاطر مشغله های درسی بود. بعد از آن پذیرش قطعنامه و عملیات مرصاد است. قطعنامه که پذیرفته شد دانشگاه بودم. از این مسئله به جهاتی بسیار ناراحت شدیم. آن موقع ما شناخت کافی از شرایط نداشتیم، شاید نتیجه اش این بود که کمتر کشته بدهیم و از لحاظ اقتصادی کمتر آسیب ببینیم، به نظرم تصمیم به جایی بود شاید اگر زودتر انجام میشد، بهتر بود. بعضیها می گفتند بعد از فتح خرمشهر بهترین زمان برای پایان دادن به جنگ بود، ولی انسان از همه شرایط خبر ندارد، بعدها به این نتیجه می رسد، این هنر نیست، هنر این است که در شرایط سخت تصمیم درست بگیریم. در هر صورت قطع نامه پذیرفته شد، دشمن متوجه توان نظامی ما شد و با شکست هایی که خورد این را پذیرفت، شاید دشمن بعد از فتح خرمشهر این را قبول نمی کرد. با غروری که صدام داشت، پیشنهاد ما را نمی پذیرفت دنیا هم داشت حمایتش می کرد. به خاطر همین وقتی شرایط ما را پذیرفتند، امام هم قطع نامه را قبول کرد. همه اشک ریختند و شنیدند که امام فرمودند من جام زهر را نوشیدم، خیلی برایمان تلخ بود. زمان که گذشت متوجه شدیم چقدر خوب شد که جلوی این کشتار گرفته شد، هرچند که هنوز با دنیا درگیریم. استعمارگران نمی گذارند این کشور روی آسایش ببیند، آنها بعد از جنگ به شکل های دیگری با ما وارد جنگ شدند، جنگ فرهنگی در صدر این هاست، در سال های اخیر هم جنگ اقتصادی دارد مردم را آزار می دهد.
دوره پزشکی عمومی را چه سالی تمام کردید؟
بهمن سال ۶۵ درسم را شروع کردم، اردیبهشت سال ۷۲ فارغ التحصیل شدم، چون در دوره دانشجویی ازدواج کردم و صاحب فرزند شدم شرایط اجازه نداد دنبال ادامه تحصیل بروم و در دوره تخصص شرکت نکردم.
اوقات فراغت را چطور می گذرانید؟
اوقات فراغتی که ندارم، اگر باشد با نوه هایم می گذرانم.
چند فرزند دارید؟
دو فرزند؛ یک دختر دارم که دو فرزند دارد؛ زینب خانم و زهرا خانم. دخترم مهندسی شیمی خوانده، پسرم در دانشگاه شریف رشته مهندسی هوا و فضا خوانده و مدال نقره المپیاد نجوم دارد، در حال حاضر همان جا کارشناسی طراحی مکانیک میخواند.
جالب بود؛ رشته هایشان متفاوت از شماست، بعضی ها خانوادگی پزشکی می خوانند!
من به بچه هایم اصرار نکردم رشته پزشکی بخوانند، گفتم هر چه دوست دارید، دنبال همان بروید، چون جو غالب مدارسی که می رفتند به سمت رشته های فنی و ریاضی بود، این رشته ها را انتخاب کردند.
با توجه به تمام آنچه گفته شد و با توجه به شرایط امروزی جامعه، چطور می شود فرهنگ ایثارگری را در جامعه ترویج کرد؟
خدمت شما عرض کردم. جنگ فرهنگی در صدر مشکلاتی است که داریم و از این موضوع غافل هستیم. دشمن بیکار نمی نشیند، روزگاری جنگی نظامی با ما شروع کرد، شکست خورد، در نهایت اتاق فکرشان به این نتیجه رسید که جنگ فرهنگی را شروع کنند. این جنگ، جنگی مستمر و طولانی مدت است، موفق هم بودند. چند سالی است که جنگ اقتصادی را شروع کردند، ولی از همه مهم تر، درگیر نبرد نابرابر فرهنگی هستیم، طبیعتاً روی ما، فرزندان مان و نسل های بعدی اثر می گذارد. مردم ما انقلاب کردند تا ارزش ها نمود پیدا کند و فرهنگ اصیل اسلامی بر جامعه حاکم شود متاسفانه در روند اجرا به دلیل موانعی که وجود دارد، اعم از لجستیک، شخصیتی و… نتوانستیم طوری عمل کنیم که به آن ارزش ها پایبند باشیم و به آن بها دهیم.
افرادی که سر کار آمدند، ضعف هایی داشتند و مشکلاتی ایجاد کردند، کم کم زاویه ایجاد شد، مردم به مسئولین شان نگاه می کنند. اگر مسئولین ما ساده زندگی کنند، مردم و جوان ها از آنها پیروی می کنند. اکثریت مسئولین خودشان را جدای از مردم می دانند. وقتی این تفکر حاکم می شود، نمی توانیم از مردم توقع دیگری داشته باشیم. امر به معروف و نهی از منکر عملی است، زبانی نیست. امام خمینی برای پیروزی این انقلاب خودش عامل بود، هر کسی دوست داشت دنباله رو او می شد. در جنگ هم چنین انسان هایی داشتیم، شهید چمران بورسیه دوران پهلوی بود، نخبه ی علمی از امریکا فارغ التحصیل می شود، با بهترین مدارج علمی از بهترین شرایط زندگی می گذرد و می رود لبنان، با بچه های یتیم زندگی می کند. او دنبال خودسازی بود نه جایگاه دنیایی.
تشییع جنازه شهید سلیمانی، یک تشییع عادی نبود، همه اقشار و عقاید آمدند. چرا؟
چون به آنچه معتقد بود عمل می کرد.بله. من راحت حرف می ز نم، اما حرف و عملم با هم تفاوت دارد. سخن که از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند. وقتی همه به تشییع شهید سلیمانی می آیند و بی اراده اشک می ریزند، چه معنی دارد؟ ما چند شهید سلیمانی در این جامعه داریم؟ اگر می خواهیم جامعه متحول شود باید مسئولین متحول شوند. همه حرکات مردم برای ما درس است و باید عبرتب بگیریم.
آقای دکتر از اینکه وقتتان را در اختیار ما گذاشتید و یک بار دیگر ما را در حال هوا روزهای اتقلاب و روزهای پر افتخار دفاع مقدس قرار دادید بسیار ممنون و سپاسگزاریم. سلامتی و موفقیت در همه عرصههای زندگی برایتان آرزو میکنیم. امیدواریم با عنایت و توجهات حضرت صاحب الزمان (عج) عاقبت به خیر شوید.
کد خبرنگار: 240501
ارسال نظر