شنبه ۸ آبان ۱۴۰۰ - ۱۴:۵۹

برگزیدگان جشنواره بین‌المللی سیمرغ؛

آینه‌ها هنوز همه چیز را منعکس می‌کنند؟

مفدا

«فکر کردن به تو در فاصله‌ی دو بازجویی» متن منثوری به قلم امیرمحمد خوبان ازغدی، دکتری پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی بجنورد است که در دوره «دهم» جشنواره بین‌المللی سیمرغ در بخش «آزاد» حضور پیدا کرد و موفق به کسب رتبه دوم شد.

به گزارش مفدا کرمانشاه، یازدهمین جشنواره بین‌المللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهره‌مندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماه‌های آتی برگزار می‌شود و علاقه‌مندان می‌توانند در پنج بخش تئاتر،‌ فیلم، ادبی، ‌هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشته‌های مختلف وجود نداشته و عموم علاقه‌مندان می‌توانند در این جشنواره شرکت نمایند.

جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بین‌المللی است که ده دوره از برگزاری آن می‌گذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار می‌شود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان می‌توانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.

استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سال‌های گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا،  آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کرده‌اند.

در اینجا متن نثر ادبی «فکر کردن به تو در فاصله‌ی دو بازجویی» به قلمامیرمحمد خوبان ازغدی، دکتری پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی بجنورد را باهم می‌خوانیم:

فکر کردن به تو در فاصله‌ی دو بازجویی

دارم به تو فکر می­کنم و احساس خوبی که دارم مرا می­ترساند. می­ترسم بمیرم و اشک­ها صورتت را زیبا کنند. می­ترسم جنگ زخمی­ام کند، پایم را از بدنم جدا کند، دستم را بشکند و چشم­هایم را برای همیشه ببندد. شاید تفنگی را به سینه­ام بکوبد تا استخوان­هایم به تابوتی بدل شوند. شاید دستمالی سفید ببندد به چشمانم و هفت سرباز را بنشاند تا به نوبت شلیک کنند به قلبم. اما حتی اگر بمیرم هم حسی خوشایند دارم. مثل فکر کردن به تو در فاصله‌­ی دو بازجویی.

من می­جنگم برای خواهرم که از عروسی برگردد و نیلوفرها را از لباسش بتکاند. من می­جنگم برای برادرم که از کلاس سوم به خانه بیاید و کتاب­هایش را باز کند روی قالی دستباف مادرم. می­جنگم برای مادرم که زیر درخت توت لباس­های مرا پهن کند، شاید پدر دوباره برگردد. من می­جنگم برای تو و عشق که پیراهن شهیدی است با هزار مدعی.

حالا به تفنگی فکر می­کنم که کودکی را نشانه گرفته باشد. به نامه­ی سربازی که دیرتر از خبر مرگش رسیده باشد. پدرم می­گفت مرگ نام­های مختلفی دارد، آتش که مزرعه­ای را می­سوزاند، ماهی قرمزی که در خاک بال بال می­زند تا زنده بماند. نفرتی که از چشمان تیزبین تو شلیک می­شود. تک تیراندازی که نفسش را حبس می­کند تا در بهترین زمان شلیک کند. گاهی جنگ کارش را ناشیانه انجام می­دهد، انگار هر بار اولین بار است که کسی را می­کشد. گاهی به دست یا پایی قناعت می­کند و گاهی بدون دست زدن به کسی او را می­کشد. مانند کسی که سالم از جنگ برگشته است؛ اما خوب که نگاهش می­کنی قسمتی از خود را در میدان نبرد جا گذاشته است.

بوسه‌­ات طعم باروت می­دهد. مثل گردانی که از شهرها می­گذرند، از پل‌­ها می­گذرند و جاده­‌هایی را طی می­کنند که دوباره از آن­ برنخواهند گشت. مثل سربازانی که گور دسته­‌جمعی خود را می­کنند و مرا یاد پرنده­ای می­اندازد که در گودالی آب پرواز می­کرد و عکسش در آسمان افتاده بود.

لبخند زدم. لبخند زدی. دست تکان دادم. دست تکان دادی. راه افتادم و قطره اشکی که روی گونه­‌ام بود مرا به فکر فرو برد. آیا وقتی کسی به آن­ها نگاه نمی­‌کند، آینه­‌ها هنوز همه چیز را منعکس می­‌کنند؟

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.