خاک را با دست های زخمی از روی پلک های افتاده و خسته کنار میزند. نور خورشید اولین مهمان ناخوانده بیداریاش می شود. تلاشی برای گرفتن جلوی نور نمیکند. از بچگی با خواهرش - عطیه- توی حیاط خانه قدیمی مامان بزرگ، دنبال نور خورشید جست و خیز میکردند. هرکس که میتوانست نور را توی دستش نگه دارد، برنده بود و دیگری باید بستنی مورد علاقه اش را که عمدتا زعفرانی بود، از بقالی اسماعیل آقا بخرد. لبخند کوچکی به صورتش زیبایی می بخشید. دلتنگ عطیه بودن اذیتش میکند. با خودش فکر می کند، بدون شک تا به حال به تمام آشنایان با تلفن همسایه زنگ زده است تا بلکه از بی خبری در آید، اما وقتی هنوز نمیداند برادرش کجاست و چه شده است، خواهرش از کجا خبردار شود. کاش زودتر، قبل از آنکه خیلی دیر شود، یک بار دیگر او را می دید. تشنه بود و آب، درد بزرگی بود. روی یکی از تپههای نسبتا خراب شده، رو به پشت افتاده بود. میتوانست خاکریزها را ببیند، بدنها، خونها و البته ماشین آلات ساخته دست انسانها که ای کاش هیچ وقت ساخته نمیشدند. خواست بلند شود تا به اطراف اشراف بیشتری داشته باشد که با فریادی از ته دل، سرجایش برگشت. با شدت زمین خورد و اشکش در آمد. به پایش نگاه میکند، بالای زانوی پای راستش تیر خورده است. بدجور درد میکرد ولی خونریزی نداشت. تیره و کبود شده بود. پارچه شلوار نظامی و مقداری سنگ ریزه توی سوراخ جای تیر، جا خوش کرده بودند که این نشانه خوبی نبود، در اصل با خود فکر کرد:
_این میتواند شروع عفونت زخمم باشد.
که درست هم فکر میکرد. باید دنبال آب میگشت. تشنگی امانش را بریده بود، دهانش را باز و بسته میکرد و نفس های سطحی را با بینی میکشید تا لبهایش را بیشتر از این خونی نکند.
دعا میکرد کسی بیاید و او را ببرد. یادش نمی آمد چطور سر از اینجا، بین اینهمه شهید و جنازه های عراقی درآورده است. چطور او را نبرده بودند؟
_کاش یکی میآمد و به من توضیح میداد، بعد هم مرا پیش عطیه میفرستاد.
آخر توی دنیا فقط همین یک خواهر را داشت و عطیه هم همین یک برادر را، طاها را...
اشک ها بدون لحظه ای توقف از چشمانش جاری میشدند. سکوت سنگین و بی رحمانه دست پژمرده، نور شدید خورشید، گرما، تنهایی و درد و تشنگی هم مزید بر علت بودند. سر انگشتان دستش خون لخته شده بود، نمیتوانست اشکهایش را مثل وقتهایی که اشک های عطیه را پاک میکرد، از صورت خودش پاک کند. بار دیگر با تمام قوا، یاعلی گفت و بلند شد. این کار سخت ترین کار زندگیاش تا به این لحظه محسوب میشد، حتی سخت تر از بلند کرد یخچال آقا اکبر، همسایه مادربزرگش! فریادی سر داد.
برایش مهم نبود عراقی ای صدایش را بشنود، اگر به طور تصادفی داشت از آنجا رد میشد. فقط میخواست زودتر از این مهلکه نجات یابد. تا چشم کار میکرد موجود زنده ای نبود، یا شاید او واضح نمیدید، چشمانش سیاهی میرفت.
در راهی که شهدای کمتری روی زمین افتاده بودند شروع به حرکت کرد: قدم هشتم، قدم نهم - در ذهنش فقط یک چیز بود، عطیه بعد از من چه میکند؟ - قدم دهم، قدم یازدهم - وای به احمد چه بگویم؟ چگونه بگویم برادرش، حسن، پنج ماه پیش شهید شده است؟ هنوز نتوانستهام خودم را برای رساندن این خبر به خانوادهاش قانع کنم، کاش میتوانستم! - قدم دوازدهم، قدم سیزدهم - خدایا کمکم کن، پایم خیلی درد میکند، خیلی- و قدم چهاردهم... سفیدی و دیگر هیچ!
بدن طاها تکه تکه بر روی خاک گرم و سرخ میدان میافتد.
ناگهان تشنه اش نبود ...
گریه ای دیگر در کار نبود ...
اما برای دیدن عطیه خیلی دیر شده بود!
ارسال نظر