جمعه ۲ مهر ۱۴۰۰ - ۱۷:۱۲

هدایت از نگاه خانلری(۱)

صادق هدایت

"عارف نظری" عضو سرویس فرهنگی مفدا شاهرود در یادداشت این هفته خود به معرفی صادق هدایت از زاویه دید دکتر پرویز ناتل خانلری پرداخته است.

یادداشت پیش رو از کتاب "نقد بی‌غش" نوشته "صدرالدین الهی" نشر "معین" می‌باشد. این کتاب حاصل گفتگوی مولف با دکتر پرویز ناتل خانلری است. دکتر خانلری از سرآمدان ادب و زبان فارسی است. او هم در کارهای تحقیقی ممتاز بود و هم در شاعری صاحب نظر.

 بخشی از کتاب نقد بی‌غش به نظرات دکتر خانلری نسبت به شاعران و سرآمدان ادب و فرهنگ دوره معاصر می‌پردازد. با توجه به جایگاه ادبی، علمی و هنری دکتر خانلری این نقطه نظرات می‌تواند در شناخت بهتر شخصیت‌ها کارآمد باشد. لازم به ذکر است که این گفتگوها در اوایل دهه چهل شمسی صورت گرفته است.

این یادداشت درباره نظرات دکتر خانلری نسبت به صادق هدایت است که در کتاب به تفصیل آمده است ولی در این یادداشت مختصری از آن را که درباره زندگی صادق هدایت است می‌آوریم.گفته‌های دکتر خانلری به‌واسطه دوستی نزدیک با هدایت می‌تواند بسیار مفید باشد. این یادداشت در دو بخش تهیه شده که بخش اول آن  اینک ارائه می‎شود.

نام صادق هدایت امروز یک نام شناخته شده در سراسر ایران است و در پاره‌ای از نقاط گیتی او به عنوان معروف شیوه‌ی نوین داستان سرایی و قصه نویسی در ایران نزد همگان شناخته شده و نامبردار است.

برای شناختن صادق هدایت کافی نیست آن چه را که در تراجم احوالش نوشته‌اند بخوانیم و آن چه را که درباره‌ی او در این سال‌های آخر ساخته‌اند، راست بپنداریم. مخالفان و موافقان او در پیرامون این نویسنده حرف‌هایی زده‌اند. از یک سو حُبّ بسیار بوده است و از سوی دیگر بغض فراوان.

اما اینک که از زمان مرگ او با فاصله‌ای عادلانه ایستاده‌ایم، قضاوت درباره‌ی وی نیز باید عادلانه‌تر از این باشد که هست و صادق هدایتی که امروز می‌شناسیم باید صادق هدایتی باشد آن چنان که بود، نه آن چنان که «می‌خواهند باشد».

... در گذشته ما در جهت مردم‌شناسی اصطلاحات جالبی داشتیم به‌خصوص که این اصطلاحات در عصر قاجاریه به دلیل به وجود آمدن طبقات و ادامه‌ی یک رژیم دویست‌ساله طبقاتی که افراد جامعه را کاملاً از یکدیگر مجزا می‌کرد و با فاصله نگه می‌داشت به اندازه‌ای جا افتاد و شکل گرفت که اصطلاح مربوط به هر طبقه معرف کافی و کاملی بود برای خلقیات و ظواهر افراد آن طبقه... در همین زمانه، طبقه‌ای خاص با اصطلاحی مخصوص، از لحاظ شغل و طبقه و نیز قیافه مشخص می‌شدند. ایشان کسانی بودند که کار دفتر و دیوان داشتند و قلم به دست بودند. در اصطلاح آن روزگار آدمی از این طبقه «میرزا قلمدون» می‌گفتند و اطلاق این اصطلاح دارای دو جنبه‌ی ممتاز و مشخص بود. از یک طرف اصطلاح میرزا قلمدون نشان دهنده‌ی شغل و حرفه کسی بود که با قلم و قلمدان سر و کار داشت. از سوی دیگر هیکل و قیافه‌ی میرزا قلمدون، هیکل و قیافه‌ی مخصوصی بود. شاید این اصطلاح در جهت دوم بیشتر از لحاظ شباهت جثه و ظاهر «قلمدان» به میراز قلمدونها می‌چسبید. زیرا در هر حال میرزا قلمدون آدمی بود بسیار لاغر، کمی بلند و با خطوط قیافه‌ای کاملا ظریف و رفتاری در کمال دقت. آدمی که حتی در تکان دادن دست و پا، گرداندن چشم رعایت جوانب را می‌کرد و احتیاط‌های لازم را به عمل می‌آورد. می‌کوشید که اگر لباسی بر تن می‌کند، این لباس اگر آراسته نیست پاکیزه باشد و ... صادق هدایت یک میرزا قلمدون به تمام معنی بود. گمان نمی‎برم با تعاریفی که در بالا به دست داده‌ام افزودن نکته‌ای دیگر ضروری به نظر برسد...

... [صادق هدایت] روی هم رفته قیافه‌ی سمپاتیک و گیرایی داشت و از لحاظ لباس پوشیدن و آرایش ظاهری بدون این که هیچ تعمد خاصی در این کار داشته باشد، یا قیدی را بر خود تحمیل کند، مرد بسیار مرتب و پاکیزه‌ای بود. لباس‌هایی که می‌پوشید لباس شیک نبود، اما لباس مرتبی بود که آدم توقع دارد بر تن یک میرزا قلمدون ببیند. در لباس پوشیدن نظم و ترتیب خاصی را رعایت می‌کرد که از نظم و ترتیب کلی او در حرکاتش ناشی می‌شد. صادق هدایت در سال‌های اولیه‌ای که من با او حشر و نشر داشتم نمونه کامل یک موجود مرتب و منظم بود...

معمولا خیلی کم صحبت می‌کرد. در صحبت کردنش نوعی آرامش و حوصله وجود داشت و کلماتش اغلب طوری انتخاب می‌شد که یک نوع اصالت بیان گوینده را می‌رسانید و از همینجا بود که آدم در برخورد و نشست و برخاست با صادق هدایت به یک کلیت می‌رسید... که صادق هدایت روی‌هم رفته مرد نجیبی بود.

... نکته‌ی دیگری که در همین برخوردهای اولیه در مورد هدایت سخت به چشم می‌خورد، طبع بذله‌گو و لطیفه‌ها و شوخی‌های به موقع وی، چیزی بود که جوان‌ها را سخت جلب می‌کرد زیرا ما در لطیفه‌گویی و یا نوعی به اصطلاح خودمان نکته سنجی به علت طبع شرقی همیشه کمی مبالغه آمیز رفتار می‌کنیم و این مبالغه، سبب می‌شود که شوخی‌ها و لطیفه‌های ما از صورت لطیفه‌گویی به هرزه‌درایی متمایل گردد.

صادق هدایت در سال‌های اول بذله‌گویی نکته سنج بود، بی آنکه هرزه گویی کند.

... اگر کسانی هستند که تصور می‌کنند در مجلس معمولی صادق هدایت، او خیلی جدی می‌نشست و فرضاٌ درباره‌ی نثر فلان نویسنده‌ی اروپایی یا شعر فلان شاعر ایرانی صحبت می‌کرد، سخت در اشتباهند. صادق هدایت در مجالس نشست و برخاستش بیشتر گوش می‌داد و کمتر حرف می‌زد و تازه وقتی هم که حرف می‌زد اغلب طنز یا بذله‌ای را برای تغییر حالت مجلس بر زبان می‌آورد. منتهی این کار را به اندازه‌ای به موقع و با ظرافت انجام می‌داد که همه شنوندگان لذت می‌بردند؛ و بلافاصله آن را به خاطر می‌سپردند.

... در خرج، آدم بسیار متعادلی بود. حساب پولش را خیلی خوب نگه می‌داشت. به هیچ وجه دست و دلبازی بی‌جا نمی‌کرد و به اصطلاح لوطی‌گری و ولخرجی نمی‌نمود. اما خسیس هم نبود. همیشه حساب می‌کرد طوری زندگی کند که از این سر برج به آن سر برج برسد. هیچ وقت در خرج افراط و یا تفریط نمی‌نمود.

در تمام مدت عمرش گیاهخوار بود و اولین کتابی را که نوشت در فوائد گیاهخواری بود. غذایش معمولا سبزی پخته، مخصوصا اسفناج سرخ کرده با نیمرو بود، آن چه که ما به آن «نرگسی» می‌گوییم. ماست را خیلی دوست داشت و معمولا پای غذایش همیشه ماست و اندکی برنج پخته وجود داشت.

گیاهخواری او از یک نوع احساس لطیف وی در حق حیوانات ناشی می‌شد، مردی بود بسیار رئوف و رحیم نسبت به حیوانات...

هدایت به علت حجب و کمرویی خاصش، در مورد معاشرت با زن‌ها نیز، بسیار محتاط بود و حتی می‌توانم بگویم ترسو بود. هیچ به یاد ندارم که صادق به هنگام صحبت با زنی به چشم آن زن نگاه کرده باشد.

... من پیش از اینکه به اصطلاح رسمی با صادق هدایت آشنا بشوم او را از روی نوشته‌هایی که در سال‌های پیش منتشر کرده بود می‌شناختم و اولین دیدارهای بدون سلام و علیک من و صادق هدایت در سال‌های ۱۳۰۸-۱۳۰۹ روی داد. در این سالها هدایت که تازه از فرنگ برگشته بود به جز رساله‌ی «در فوائد گیاه‌خواری» که در برلن به انتشار آن دست زده بود، «زنده به گور» و «پروین دختر ساسان» را در تهران از چاپ بیرون داده بود و اغلب در کتاب فروشی‌های محدود آن روزگار سر و کله‌اش پیدا می‌شد... در خلال رفت و آمد به کتابفروشی خاور و دیگر کتابفروشی‌ها بود که من هدایت را از لحاظ ظاهر شناختم. اما با این که یک نسبت دور باهم داشتیم و خویشاوندی بعیدی ما را به هم می‌پیوست، هرگز این دیدارها به سلام و علیک منجر نشد. خاصه این که من در آن زمان تقریبا جوان نوخاسته‌ای بودم و هدایت مردی کامل‌تر و جاافتاده‌تر از من.

...[بعد ها] اصرار ریپکا(شرق‌شناس اهل چک اسلوواکی) و اشتیاق خود من سبب شد که من با گروه صادق هدایت آشنا شوم. افراد این گروه که در آن روزگار یک گروه ادبی انقلابی و تندرو شناخته شده بود، در سنت‌های زمانه بدعت‌های جالبی گذاشته بودند. اولین بدعت آنها این بود که برخلاف سنت ادبای آن زمانی، که معمولا بعد از ظهرها و اوایل شب در منازل یکدیگر جمع می‌شدند و بساط دود و دم و صراحی و ساغر به راه می‌انداختند و نقل و گز و باقلوا می‌خوردند و گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند و قصیده می‌خواندند و غزل تحویل هم می‌دادند، اینان در کافه جمع می‌شدند. نه گمان برید که جمع شدن در کافه علت مخصوصی داشت، بلکه به طوری که بارها هر یک از آنان گفتند علت‌العلل این بود که هیچ کدام از این حضرات پول دایر کردن چنان بساطی را در خانه نداشتند و ترجیح می‌دادند که مشترکاً در یک قهوه خانه یا کافه بنشینند و چای یا غذایی بخورند و هر کس مهمان جیب خودش باشد... انصافاً این فکر، خیلی خوب گرفت و گروه کافه‌نشینان خیلی زود مشهور شدند.

آنها به شوخی نام خود را گروه «ربعه»(مقصود گروه ۴نفری است.) نهادند و این در حقیقت یک نوع دهن‌کجی بود به صاحبان کسوت آن روزی که نام گروه «سبعه»(مقصود گروه ۷نفری است.) داشتند. و محل اجتماع شان به جز در منازل ادبا، مجله‌ی مهر در خیابان لاله زار بود...گروه «سبعه» همه مرکب از یلان و گردنکشان ادب کهن فارسی بودند که بعضی از آنها تازه از عمامه به کلاه روی آورده و حجره را به کلاس درس بدل ساخته بودند. هم در اطراف گروه «ربعه» و هم در پیرامون گروه «سبعه»، دسته‌های هوادار هم وجود داشتند که حتی گاه در ردیف اعضای اصلی قرار می‌گرفتند.

تا آن جا که به خاطرم هست گروه «سبعه» شامل مرحومین «بهار»، «یاسمی»، «اقبال»، «سعید نفیسی» و آقایان «فروزانفر»، «همایی» و «فلسفی» بود.

... اما در گروه «ربعه» ارکان اصلی چهار نفر بودند. این چهار نفر عبارت بودند از: «مجتبی مینوی»، «صادق هدایت»، «مسعود فرزاد» و «بزرگ علوی».

... این عده هر روز عصر بعد از آن که استراحت می‌کردند و به اصطلاح خستگی اداره را از تن‌شان می‌گرفتند در خیابان لاله زار شمالی که امروز «لاله‌زار نو» اسم گرفته است، در کافه‌ای به نام «رُز نوآر» دور هم جمع می‌شدند... جمعیت «ربعه» در کافه «رُز نوآر» چای می‌خوردند، شطرنج می‌زدند و درباره‌ی ادبیات و هنر صحبت می‌کردند. اما مهم‌ترین کار آنها مسخره کردن ادیبان معاصرشان بود، که باب سلیقه آنها نبود، به اصطلاح برای‌شان کهنه می‌نمود، تفریح آنها این بود که شعر یا نثری را از معاصرین به دست بیاورند و به قول خودشان پنبه‌اش را بزنند.

... بار اولی که من به اتفاق ریپکا به دیدن این جمع رفتیم با یک برخورد معمولی مواجه شدیم. اما بعد دیدارها به تکرار پیوست. به طوری که من همیشه بعد از اتمام درسم با ریپکا که منزلش نزدیک چهارراه «سیدعلی» بود، به کافه می‌رفتم و در جمع آنها شرکت می‌جستم. با این که اختلاف سنی نسبتاً زیاد ما هنوز از بین نرفته بود، من به زودی در جمع پذیرفته شدم و در بحث‌ها شرکت کردم...

... انکار نمی‌کنم و دور از جوان‌مردی می‌دانم اگر بگویم که این رفت و آمدها و دیدارها برای من بی‌حاصل بوده‌است. نه، من در این معاشرت‌ها بسیار نکته‌ها یاد گرفتم و چیزهای تازه آموختم و از همه بیشتر از شخص صادق هدایت استفاده کردم.

... معاشرت ما و کافه‌نشینان ادامه داشت و واقعاً این دسته و این گروه به صورت یک مرکز نوجویی و نوگویی و نوآوری در آمده بودند، که ناگهان اجتماعشان از هم پاشید...من... به خدمت نظام وظیفه احضار شدم و پس از خاتمه‌ی خدمت با سمت دبیری فرهنگ مامور رشت گردیدم و به محل خدمت رفتم...صادق هدایت راهی هند شد... و با اینکه این سفر را ظاهراً به قصد سیاحت و تفرج انجام داده بود، سرگرم خواندن «پهلوی» شد...

بعد از مراجعت من از رشت و بازگشت صادق هدایت از هند با اینکه دیگر گروه «ربعه»ای در کار نبود، دوستی من و هدایت ادامه یافت و رشته‌های آن، روز به روز مستحکم‌تر گردید. این دوستی و آشنایی که در آغاز به صورت یک جانبه از ناحیه‌ی من بود، در این سال‌ها به صورت متقابل درآمد به طوری که هدایت اکثراً با من در مورد مسائل مربوط به ادبیات و هنر بحث می‌کرد و یا اغلب اتفاق می‌افتاد که سوژه‌های نوشته‌هایش را برای من حکایت می‌کرد و پیش از نوشتن نظر مرا می‌پرسید.

... دوره‌ی دوم دوستی من و هدایت از سال ۱۳۱۶ آغاز شد و تا سال ۱۳۲۶ یعنی سالی که من به اروپا رفتم ادامه داشت.

در این دوره ما اغلب اوقات فراغت‌مان را با هم می‌گذراندیم و با هم بحث و گفتگو می‌کردیم. هدایت با یک نوع بلندنظری که در این روزگار نظیرش را کمتر می‌توان یافت، آنچه را که خود می‌خواند به من می‌داد که بخوانم و اگر چیز جالبی به نظرش می‌رسید با من در آن باره به بحث و گفتگو می‌نشست و این کاری بود که با دیگران کمتر انجام می‌داد.

... در این سال‌ها هدایت مرتب به یک کار ریشه‌دار و اصیل یعنی کار خلق و خواندن مشغول بود. سالهای ۱۳۲۶- ۱۳۱۶ سال‌های باروری او بود. در آن سال من روانه‌ی پاریس شدم و دیگر از هدایت بی‌خبر ماندم. اقامت من در پاریس مدتی دراز به طول انجامید. اواخر سال ۲۹ بود که به تهران بازگشتم. در اولین بازگشتم به جست و جوی او برخاستم اما دریغ و درد که او را باز نیافتم. مردی دیگر را یافتم، مردی با چهره‌ای دیگر. بعد از بازگشت من از اروپا او فقط بیست روز در ایران بود و در این بیست روز من بیش از سه یا چهار بار او را ندیدم. این بیست روز آخر او برای من آن قدر دردناک بود که لذت بیست سال دوستی‌اش را فراموش ساخت. می‌پرسید چرا؟ حق با شماست، من حالا باید درباره‌ی مرد دیگری برای شما سخن بگویم. مردی که به قول خودش برای سایه‌اش که روی دیوار افتاده بود می‌نوشت و حالا آن سایه به جا مانده بود و مرد نویسنده کوچ کرده بود.

ادامه‌ی مطلب در یادداشت هفته آینده

.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.