در ادامه یادداشت هفته قبل که به پارههایی از بخشهای ((آشنایی با ابنبطوطه)) و ((شگفتیهای سفر)) پرداختیم، در این یادداشت به پارههایی از ((دنیای زن))، ((مدرسه))، ((خانقاه)) و ((حکومت و دولت)) میپردازیم. امید است که مفید باشد.
بریدهای از((دنیای زن))
((... زن هندی و مراسم ساتی
در دیار هندوستان اولین چیزی از عالم زن که ابنبطوطه را تکان داد مراسم ساتی بود. زن هندی خود را همراه با جنازه شوهر به آتش میکشید و این از مراسم و سنن باستانی هندوان بود. در زمان ما دولت هندوستان اجرای مراسم ساتی را به شدت ممنوع کرده است. ولی ممنوعیت قانونی و مخالفت جدی دولت موجب قطع ریشهی آن نشده و زنان متعصب هندو در گوشه و کنار این شبهقاره هنوز هرگاه فرصتی مییابند برای اثبات وفاداری خود را به درون آتشی که جنازه شوهر در آن سوزانده میشود میافکنند...
ترتیب ساتی که ابنبطوطه شاهد انجام آن بوده چنین است که زنی که شوهرش مردهاست جامهی فاخری بر تن میکند و خود را چون عروس میآراید و آنگاه که آتش زبانه میکشد با گامهای استوار پیش میآید و خود را با جنازهی شوهر در آتش میافکند. این مراسم غریب که حقاً برای مسلمانان قابل فهم نبود شاعران پارسیزبان هند را سخت متحیر و شگفتزده میساخت...
... نخستین بار ابنبطوطه وصف ساتی را در شهر اجودهن(پاکپاتان) شنید. آن روز وی به زیارت یکی از مشایخ رفتهبود. در مراجعت جمعیتی را دید که شتابان در مسیری پیش میروند. پرسید چه خبر است؟ گفتند:(( کافری از هندیان مرده و اینک آتش برافروختهاند تا جسد او را بسوزانند. زن او نیز میخواهد خویشتن را با جسد شوهد بسوزاند)). ابنبطوطه شاید آن روز باور نکردهبود که چنین چیزی بهراستی صورت پذیرد بنابراین راه خود را گرفت و رفت اما ساعتی بعد که شاهدان عینی بازگشتند حکایت عجیبی داشتند. آنها خود دیدهبودند که (( زن دست در گردن شوهر مُردهی خویش افکندهبود و تا هنگامی که هردو سوختند دست بر گردن او داشت)).
بعدها در یک شهر دیگر هندوستان، امجهری، بود که ابنبطوطه خود نیز به تماشای ساتی رفت. اینجا زدوخوردی در میان مسلمانان و هندوان درگرفتهبود و در جریان گیرودار هفت تن از رعایای هندو کشته شدهبودند... ابنبطوطه میگوید:(( این که زن بعد از مرگ شوهر خود را بسوزاند در مذهب هندوان واجب نیست اما از مستحبات به شمار است))... منظرهی زندهسوزانی را ابنبطوطه با جزئیات آن آورده است: زن در برابر شعلههای هولناک آتش قرار گرفتهبود ولی خم به ابرو نمیآورد و همچنان خنده میزد. آنگاه دستها را به علامت سلام و احترام به آتش بر سر خود فراز آورد و خویشتن را در آتش افکند. غریو و غوغای طبل و بوق و شیپور برخاست. مردانی که بستههای هیزم در دست داشتند آنها را در آتش میافکندند. برخی دیگر کندههای چوب را روی نعش زن میانداختند تا دستوپا نزند. خروش و فریاد از هر سو درهم پیچید (( و من از مشاهدهی این احوال نزدیک بود از اسب بر زمین بیفتم که رفقا ملتفت شدند و فوراً آبی آورده به سر و رویم ریختند و از آنجا مراجعت کردیم))
بریدهای از ((مدرسه))
((... بودجهی تعلیمات عالیه
ابنبطوطه دربارهی مواجب اهل علم چیزی نمیگوید اما در مواردی به مال و مکنت قابل ملاحظهی برخی از قضات و علما اشاره میکند ازجمله آن که میگوید قاضی مجدالدین شیرازی یکصد پارچه ده در یک درهی حاصلخیز به مسافت بیستوچهار فرسخ میان شیراز و لارستان داشت که گویا سلطان محمد اولجایتو آنها را به او بخشیده بود... مدرسهای که خواجه رشیدالدین فضلالله در ارزنجان ساختهبود بیست دانشجو بیش نداشت. در اینجا مقرری مدرس یک استر با زین و دوهزار دینار زر مسکوک و صد خروار غله و یک دست جامهی پشمین و یک پوستین سنجاب بود. دانشجویان این مدرسه علاوه بر حقوق سالانه یک جبهی پشمی و یک پوستین بره و دو خروار غله و صد دینار زر دریافت میکردند.
خواجه رشید در رَبع رشیدی کوچهای را به حافظین قرآن تخصیص داده بود که در آن دویست حافظ خانه داشتند و مستمری آنان از حاصل اوقاف شیراز و روم(آسیای صغیر) پرداخت میشد. در این شهرک کوچهی دیگری نیز خاص علما بود که در آن چهارصد تن از فقها و محدثان واهل علم منزل داشتند همه یومیه و مستمری میگرفتند. سالانه هم یک دست لباس و مبلغی پول صابون و حلوا به آنان داده میشد. در این شهرک محلهای هم خاص دانشجویان بود که آن را "محلهی طلبه" مینامیدند...))
بریدهای از ((خانقاه))
((... مزارات شیراز
ورود ابنبطوطه به شیراز مصادف با روزگار جوانی حافظ بود و حالوهوای تصوف در آن ایام را در کتابهایی مانند "تاریخ عصر حافظ" مرحوم دکتر غنی میتوان دریافت. ابنبطوطه در شیراز... در مدرسه مجدیه منزل کردهبود و مهمان قاضی مجدالدین فقیه و قاضی نامدار شهر بود و بنابراین نمیتوانست زیاد به خانقاهیان بپردازد. اما شرحی که دربارهی مزارات شیراز و اجتماعات شیرازیان در باغ متبرکهی شهر میآورد نمایانگر قوت و نفوذ روح تصوف در میان مردم است... اما جالبترین و پرروحترین این مزارها آرامگاه سعدی بود. جایگاهی خوش و نزه با خانقاهی که سعدی آن را در زمان حیات خویش ساختهبود. خانقاه سعدی باغی داشت و در آن باغ حوضچههایی از سنگ مرمر برآوردهبودند. آب باغ و حوضچههای آن از نهر معروف رکنآباد تامین میشد. مردم شیراز که به زیارت سعدی میآمدند از سفرهخانهی خانقاه غذا میخوردند و جامههای خود را در این حوضچهها میشستند. ظاهراً ابنبطوطه تنها منبعی است که این روایت را که سعدی در زمان حیات خانقاهی برای خود ساخته بود آورده است.
بریدهای از ((حکومت و دولت))
((خلافت –پادشاهی
خلیفه جانشین پیغمبر است و وظیفه حفظ شرع را به عهده دارد. وقتی اصحاب حلّ و عقد یعنی سران و رهبران قوم با کسی بیعت کردند اطاعت او بر همگان واجب میگردد. اما شاه در ایران پیش از اسلام هم رئیس کشور بود و هم رئیس مذهب، هم شهریار بود و هم موید چنان که فردوسی از زبان جمشید آورده است:
کمر بست با فرّ شاهنشهی/ جهان گشت سرتاسر او را رهی
زمانه برآسود از داوری/ بفرمان او دیو و مرغ و پری
منم گفت با فره ایزدی/ همم شهریاری، همم موبدی
به عبارت روشنتر؛ خلیفه مدعی وحی و اتصال با خداوند نبود. فرض این بود که وی نیز مانند هر کس دیگر مقیّد به احکام شرع است. اختیار و اقتدار او در چاردیواری مقررات شرع محدود میگردید. اما شاه خود فره ایزدی داشت. تافتهی جدابافته بود. ضمیر منیرش آیینهی ارادهی خداوند بود، قَدَرقدرت بود و هیچ چیز اختیارات او را محدود نمیکرد. این طرز فکر، کمابیش، در ایران بعد از اسلام نیز ادامه یافته بود:
چنان دان که شاهی و پیغمبری/ دو فصّاند اندر یک انگشتری
ابنالجوزی میگوید شیطان شاهان را به این داستان میفریبد که اگر قدرت دارند لابد برکشیدهی خداوندند. درواقع باید گفت این باور عمومی ایرانیان بود که چنان وهمی را در دل شاهان میانداخت. اگر کسی بر مسند قدرت تکیه زده بود لابد صلاحیت و اهلیت آن مقام را داشته است و نمیتوان با او درافتاد:
کسی را که یزدان کند سرفراز/ چگونه از او آن توان خواست باز
کرا دادگر رهنمونی کند/ مپندار هرگز زبونی کند
سزاوار آن کار دانَش یقین/ چو رای خداوند باشد چنین
اگر دیگری به بُدی بیگمان/ بدو دادی ایزد زمین و زمان
و چنین است که صاحب کتاب الفخری گوید: " وقتی پرتوی از عنایت الهی بر جان کسی اوفتاد او یا پیغمبر میشود یا امام و یا پادشاه" و صاحب ظفرنامه حتی چنگیزخان را دارای "فره ایزدی" میداند و چرا نه که او بیش از هر فرمانروای دیگر زور و قدرت داشت و اگر کسی زور و قدرت دارد هرکاری میکند درست است و حق با اوست:
چو چنگیزخان فره ایزدی/ فزون داشت از دولت و بخردی
بجز بر ره بخردی یک قدم/ نزد آن جهانبان ز بیش و ز کم
نظریهپردازان سیاست و حکومت در اسلام بسیار کوشیدند تا رژیم خلافت را با رژیم شاهی تطبیق دهند. تکیه شاه بر قبضه شمشیر خود بود اما میگفتند تنفیذ خلیفه نیز برای مشروعیت آن لازم است. شاهان مسلمان ایران البته داعیه رهبری روحانی مردم را نداشتند. منشور خلیفه برای پیشبرد کار آنان در حوزه فرمانروایی، و هم در میدان رقابت قدرت در برابر حریفان دیگر، مفید بود. گاهی هم که خلیفه در صدور منشور اهمال مینمود و این عمل تشریفاتی را به جد میگرفت ودستبهدست میکرد فرمانروایان به زور و تهدید متوسل میگشتند و خلیفه به ناچار گردن مینهاد و تمکین میکرد.
اما فرض این بود که شاه مسلمان در شیوه حکومت و اداره کشور مقیّد به موازین شرع باشد. به مالیاتهای شرعی قناعت ورزد. در معامله با مجرمین در محدوده احکام جزایی اسلام عمل کند. پای از حریم خویش بیرون ننهد، حق مردم را رعایت کند و عمّال و ایادی خود را از تجاوز به آنان بازدارد. و این کار نشدنی بود. شاه میخواست هرچه اراده میکند انجام پذیرد. میخواست بر جان و مال رعایای خود مسلّط باشد. قدرت، اطاعت مطلق میطلبد و طبع آن با اطاعت مشروط سازگاری نمینماید. قدرت اختیار تام میخواهد و جز به بسط ید کامل و بیقید و شرط رضایت نمیدهد.))
این بود بریدههایی از کتاب ارزشمند دکتر موحد. مطالب این کتاب تنها جنبهی ارائه اطلاعات تاریخی ندارد بلکه دارای ابعاد تحلیلی اجتماعی، ادبی، فرهنگی و سیاسی میباشد که برای روزگار ما مفید مینماید. تاریخ تجربهی زیستهی انسانهاست و با همهی تفاوتهایی که در نوع زندگانی انسان امروزی با انسان دیروزی وجود دارد، آگاهی و تحلیل احوال گذشتگان میتواند ما را به درک بهتری از فرهنگ، جامعه و مردم امروز برساند که این ادراک، خود برای تبیین راهبردهای آینده در ابعاد مختلف مفید است. به عبارت دیگر آگاهی تاریخی، افق دید به انسان میبخشد و باعث میشود انسان، رویدادها را در بستر بزرگ تاریخی ببیند و محدود به زمان حال خود نباشد.
ارسال نظر