اواخر اسفند است و بحبوحهی عید..
مادر بزرگم میگفت غم دنیا هم که روی دلت تلمبار شده باشد ،هوای عید و بوی گل بنفشه و سبزه عید که به مشامت بخورد ،انگار دوباره زنده می شوی.
مادربزرگم میگفت بهار معجزه اش را خوب بلد است.
دم عید است ولی دیگر مادربزرگ اینجا نیست.
در خانه نشستهام
سرد است
و نرجس
من به تو فکر میکنم
به صفحههای خالی آلبومت
به کفشهای جفت شدهات توی جاکفشی که برای عید کنار گذاشته بودی
به صفحههای خالی دفتر خاطراتت
سرد است نرجس
و من به تو فکر میکنم
به ترانهای که هفتههای آخر زیر لبت زمزمه میشد
دیگر همه جا روشن نیست.
من به تو فکر میکنم
اینجا همه دارند تصویر خندههایشان را به اشتراک میگذارند نرجس
من به آخرین خندههای تو فکر میکنم
راستی الان کجایی نرجس؟!
آیا خیابانی به نام تو نامگذاری خواهد شد؟!
آیا روزی در تقویم به نام تو خواهد بود؟!
اینجا تاریک است
و
سرد
بخواب نرجس
که ما فراموش خواهیم شد
چون کتاب نویسندهای بی نشان
چون تیترهای روزنامه بی مخاطب
در گوشهای از تاریخ گم میشویم و فراموش خواهیم شد
گویی هرگز وجود نداشته ایم
ارسال نظر