پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۶:۰۰

داستان کوتاه "پروانه" نوشته "هرمان هسه"

پروانه

در این لحظه کم مانده بود گلویش را بفشارم. هیچ کار نمی‌شد کرد، من یک رذل بودم و رذل هم باقی می‌ماندم. امیل با سردی تمام، گویی که قاعدۀ جهان چنین است، با آن عدالت خوارکننده‌اش پیش رویم ایستاده بود. او حتی یک‌بار هم دشنامم نداد، فقط نگاهی تحقیرآمیز به من کرد. اولین بار بود که می‌دیدم چه‌طور آدم ‌نمی‌تواند چیزی را که فقط یک بار خراب کرده است، هرگز جبران کند...

جمع کردن پروانه را از هشت یا نه سالگی شروع کردم. اوایل این کار را بدون تلاش خاصی، درست مثل یک بازی، مثل جمع کردن چیزهای دیگر دنبال می‌کردم. اما در دومین تابستان که تقریباً ده‌ساله شده بودم، جمع کردن پروانه را جدی گرفتم، و همین باعث شد که من را بارها و بارها از چنین عشق آتشینی منع کنند؛ چون این کار باعث می‌شد من همه چیز را فراموش کنم و از کارهای دیگر غافل شوم. هنگامی‌ که برای شکار پروانه می‌رفتم، صدای ناقوس را که شروعِ ساعت درس و یا وقت ناهار را اعلام می‌کرد، نمی‌شنیدم. همیشه در روزهای تعطیل، از صبح تا شب تنها با تکه‌نانی در دست، میان گل‌ها پرسه می‌زدم بی‌آن‌که حتی برای ناهار به خانه بازگردم.

حتی هنوز هم گاه‌گداری، به‌ویژه وقتی که پروانه‌ای زیبا را می‌بینم، ته‌مانده‌ای از آن عشقِ مفرط را در درونم حس می‌کنم. سپس برای لحظه‌ای، دوباره همان احساسِ خلسۀ آزمندانه و بیان‌ناپذیر که فقط بچه‌ها قادر به فهمیدنش هستند، وجودم را فرامی‌گیرد و همراه با این احساس، درست مانندِ یک کودک، نخستین شکار پروانه ام را به‌یاد می‌آورم. آن‌وقت ناگهان خاطرات لحظات و ساعت‌های بی‌شمارِ کودکی بر من هجوم می‌آورد؛ بعدازظهری سوزان در بیشه‌زارهای خشکیده، خارزار معطر، ساعت‌های خنک بامدادی در باغ یا شامگاه در حاشیۀ اسرارآمیز جنگلی که من با تور پروانه‌گیری‌ام در کمین‌گاه مانند جستجوگر گنج پنهان می‌شدم و هر آن منتظر مناسب‌ترین لحظه برای غافلگیر کردن پروانه‌ای، و منتظر شانس بودم و…

وقتی ‌که پروانه‌ای زیبا را می‌دیدم، نیازی نبود نمونه‌ای کمیاب باشد، بلکه کافی بود که این پروانه روی ساقۀ گلی بنشیند و بال‌های رنگارنگش در باد تکان بخورد تا شوقِ شکار، نفس از من بگیرد. وقتی جلوتر و جلوتر می‌خزیدم، تا جایی که بتوانم تمامی‌خال‌های رنگیِ براق، بال طلایی و شاخک‌های لطیف قهوه‌ای رنگ پروانه را ببینم، آن هیجان و لذت خاص، آن آمیزۀ شادمانی لطیف و پاک، و حرص و آزی وحشیانه بر من مستولی می‌شد، طوری که بعدها در زندگی‌ام به‌ندرت چنین احساسی را دوباره تجربه کردم.

از آن جایی که والدین من بی‌چیز بودند و نمی‌توانستند چیزهایی مثل قفس به من هدیه کنند، ناچار شدم گنجینۀ خودم را در جعبۀ مقوایی کهنه و محقری نگه‌داری کنم. با لایه‌های از چوب‌پنبه‌های بریده شده، کف جعبه و دیواره‌های آن را پوشاندم. بعد پروانه‌ها را با سنجاق به دیواره‌ها چسباندم و جعبه را که در میان دیوارهای چروکیدۀ کاغذی آن، گنجینه‌ام قرار داشت، با قلابی به دیوار آویزان کردم. اولین روزها با کمال میل گنجینۀ خود را به هم‌کلاسی‌هایم نشان می‌دادم. اما آن‌ها صاحبِ جعبه‌های چوبی با سرپوش‌های شیشه ای، جعبه‌های کِرم ابریشم با دیواره‌های توری سبز، و دیگر چیزهای تجملی بودند که من با آن وسایلِ ابتدایی و پیش‌ِپاافتاده‌ام، نمی‌توانستم مثلِ آن‌ها به خودم ببالم.

از آن به بعد دیگر چندان میلی به نشان دادن پروانه‌هایم به دیگران نداشتم، و عادت کرده بودم که حتی هیجان‌انگیزترین شکارهایم را پنهان کنم. چیزهایی را که به‌چنگ می‌آوردم، تنها به خواهرانم نشان می‌دادم. یک‌بار پروانۀ آبی‌رنگی را شکار کرده و آن را به گنجینه‌ام افزودم. وقتی که پروانه را خشک کردم، غرور وادارم کرد که بخواهم دستِ‌کم آن را به همسایه‌مان _پسر آموزگاری که کمی‌ بالاتر از خانۀ ما منزل داشت_ نشان بدهم.

تنها گناه این پسر معصومیتش بود، که نزد بچه‌ها دو برابر عجیب و غیرعادی است. او کلکسیونی کوچک و جمع‌وجور داشت، اما به‌دلیل ظرافت و دقتش در نگه‌داری آن، این مجموعه به گنجینه‌ای واقعی بدل شده بود. گذشته از همۀ این‌ها او در هنری کمیاب و دشوار چیره‌دست بود. او می‌توانست بال‌های شکسته و آسیب‌دیدۀ پروانه‌ها را دوباره به هم بچسباند. او از هرنظر پسربچه‌ای نمونه بود، برای همین من همیشه درباره‌اش احساس کینه‌ای آمیخته با حسادت و ستایش داشتم.

بله، من پروانه‌ام را به این پسر ایده‌آل نشان دادم.

او کارشناسانه نظرش را گفت، و منحصربه‌فرد بودن پروانه‌ام را تأیید کرد، و بر آن چیزی حدود بیست «فنیگ» قیمت گذاشت، زیرا «امیل» هم می‌دانست که ارزش همۀ اشیای کلکسیون‌ها، حتی تمبرها و پروانه‌ها، با پول سنجیده می‌شود.

آن‌وقت معایب پروانه ام را هم گفت. اما من دیگر چندان توجهی به این ایرادها نکردم، چرا که خرده‌گیری‌های دوستم تا حدودی شادمانی‌ام را خراب کرده بود، و من دیگر هیچ‌وقت پروانه‌هایم را به او نشان ندادم.

دو سال گذشت. ما دیگر پسران بالغی شده بودیم، ولی عشق مفرط من به جمع کردن پروانه هنوز در وجودمان شکوفا بود.

شایعه‌ای همه‌جا پیچیده بود که امیل گونه‌ای پروانۀ کمیاب یافته است. این خبر برای من همان‌قدر هیجان‌انگیز بود که مثلاً امروز بشنوم یکی از دوستانم یک میلیون «مارک» به ارث برده است.

تا آن موقع هیچ‌کدام از ما نتوانسته بودیم این پروانۀ خاص را پیدا کنیم. من آن را فقط از روی تصویرش در کتابی قدیمی‌ مربوط به پروانه‌ها می‌شناختم.

گراور کتاب رنگی من با دست انجام گرفته بود، و بی‌نهایت زیباتر و دقیق تر از همۀ چاپ‌های رنگیِ جدید بود. از همۀ پروانه‌هایی که نام‌شان را می‌دانستم و در گنجینه‌ام جای‌شان خالی بود، هیچ‌کدام به‌اندازۀ این پروانه این‌قدر توجه من را به خودش جلب نکرده بود؛ توجهی خاص و التهاب‌آور. همیشه به تصویر آن پروانه در کتابم خیره می‌شدم. یکی از دوستانم به من گفته بود که اگر آن پروانۀ قهوه‌ای‌رنگ، روی تخته‌سنگ یا تنۀ درختی بنشیند، و پرنده یا دشمنِ دیگری بخواهد به او حمله کند، او فقط بال‌های تیره‌رنگِ خود را از هم می‌گشاید. آن‌وقت در زیر بال‌هایش چشمان بزرگ و روشن او پدیدار می‌شود، و این چشم‌ها چنان حیرت‌انگیز و غافلگیرکننده‌اند که پرندۀ مهاجم را می‌ترسانند و ناچار می‌سازند تا پروانه را آسوده بگذارد و خود بگریزد. آن‌وقت چنین موجود شگفت‌آوری می‌بایست گیر آدمِ کسل‌کننده‌ای مثل امیل بیفتد! وقتی چنین چیزی را شنیدم در اولین لحظه خوشحال شدم که بالاخره می‌توانم این موجود کم‌یاب را از نزدیک ببینم، و کنجکاوی سوزان خود را تسکین دهم. بعد حسادت تحریکم کرد و به‌نظرم آمد که چه‌قدر مسخره است که درست همین آدم کسالت‌بار و ترش‌رو باید این پروانۀ پرارزش و اسرارآمیز را به دام اندازد.

با این همه وسوسه شدم که پیش او بروم تا شکار خودش را نشانم بدهد. دیگر نتوانستم این فکر را از سرم بیرون کنم، برای همین وقتی که روز بعد خبر پروانۀ او در تمام مدرسه پیچید، دیگر مصمم شدم واقعاً به سراغش بروم. بعداز ناهار به‌محض این‌که توانستم از منزل خارج شوم، به سوی خانۀ همسایه‌مان دویدم. مجموعۀ پروانه‌های امیل و اتاقک چوبی‌اش، در طبقۀ سوم خانۀ آن‌ها بود. همیشه از این‌که این پسر آموزگار می‌تواند صاحب یک اتاقک شخصی باشد، حسودی‌ام می‌شد.

در راه‌پله‌ها به کسی برنخوردم. وقتی در اتاق طبقۀ سوم را کوبیدم، هیچ پاسخی نشنیدم. امیل آن‌جا نبود. وقتی دستگیره را کشیدم، دیدم در باز است. بی‌شک امیل از روی حواس‌پرتی فراموش کرده بود در را قفل کند. داخل رفتم تا دست کم بتوانم آن پروانه را تماشا کنم.

به‌سرعت دو جعبه‌ای را که امیل در آن‌ها گنجینۀ خود را نگه‌داری می‌کرد، برداشتم. بیهوده آن دو جعبه را به دنبال آن پروانه کاویدم، تا آن‌که یادم افتاد شاید پروانه هنوز داخل تور پروانه‌گیری باشد. همان‌جا بود که پیدایش کردم.

پروانه با بال‌های قهوه‌ای‌رنگش که کاغذهای باریک رنگارنگ و عجیبی به آن‌ها چسبیده بود، داخل تور قرار داشت. روی پروانه خم شدم و از نزدیک‌ترین فاصله‌ای که ممکن بود شاخک‌های پر از کُرک، و رنگ قهوه‌ای روشن حاشیۀ بال‌هایش را که بی‌اندازه لطیف بود، نگاه کردم. هم‌چنین محو خال‌های رنگارنگ و زیبای روی بال‌ها و سطح لطیف و مخملی آن شدم. فقط نمی‌توانستم چشم‌های پروانه را که با نوارهای رنگی پوشیده شده بود، درست ببینم.

در حالی که قلبم به‌شدت می‌تپید، کوشیدم سنجاق را از بدن پروانه بیرون بکشم و آن را از کاغذها جدا کنم. آن‌وقت چشم‌های درشت و حیرت‌آور پروانه را دیدم. بسیار زیباتر و شگفت‌آورتر از آن چیزی بود که من در عکس دیده بودم. در همان لحظه حرص و آزی بی‌سابقه را برای تصاحبِ این موجود باشکوه احساس کردم.

سنجاق را آرام ‌بیرون کشیدم و پرونه را که دیگر خشک شده و شکل گرفته بود، در دست گرفتم و از اتاقک بیرون آمدم. در این لحظه هیچ گونه احساس رضایتی نداشتم. در حالی‌که پروانه را در دست راستم پنهان کرده بودم، از پله‌ها پایین رفتم. در این موقع شنیدم که کسی از پله‌ها بالا می‌آید. تازه آن‌جا بود که وجدانم بیدار شد و ناگهان فهمیدم که دزدی کرده‌ام و پسری پست‌فطرت هستم.

همان‌دم هول‌وهراس وحشتناکی از این‌که دزدی‌ام فاش بشود من را فراگرفت؛ برای همین از روی غریزه دستم را با پروانۀ مسروقه در جیب کتم فروبردم. به‌آرامی‌ باقی پله‌ها را پایین رفتم. با پاهایی لرزان، درحالی‌که عرق سردی بر اثر احساس رذالت و رسوایی بدنم را پوشانده بود، با منتهای ترس از جلوی دخترک خدمتکاری که داخل آمده بود گذشتم، و کنار در خانه با قلبی پُرتپش و پیشانی عرق‌کرده، حیران و سرگردان و هراسان‌تر از پیش بر جای ماندم. بی‌درنگ دریافتم که حق ندارم پروانه را نگه‌دارم، و باید آن را بازگردانم و اصلاً این ماجرا نمی‌بایست اتفاق می‌افتاد.

با وجود تمامی ‌ترسی که از برخورد با امیل و افشا شدن دزدی‌ام داشتم، برگشتم و با شتاب تمام از پله‌ها بالا دویدم، دقیقه‌ای بعد دوباره در اتاقک امیل بودم. با احتیاط دستم را از جیبم بیرون آوردم و پروانه را روی میز گذاشتم.

در حالی که آن را دوباره نگاه می‌کردم، متوجه بدبختی‌ای شدم که به من رو آورده بود. کم مانده بود گریه‌ام بگیرد. پروانه لِه شده بود. بال و شاخک راست پروانه دیده نمی‌شد. وقتی با احتیاط در جیبم دنبال بال خردشده گشتم، متوجه شدم که بال چنان تکه‌تکه شده است که به ‌هیچ ‌وجه ترمیم  نمی‌شود. در آن‌دَم با دیدن این موجود کم‌یاب و زیبا که من آن را خرد و تکه‌پاره کرده بودم، احساس دزد بودن بیش‌از پیش عذابم می‌داد.

به انگشتانم نگاه کردم که رنگ قهوه‌ای بال‌های ظریف پروانه به آن مالیده شده بود، هم‌چنین به بال تکه‌تکه‌شده‌ای که هرگونه امید و شادمانی تصاحبِ دوبارۀ یک پروانۀ سالم و کامل را از بین می‌برد.

افسرده و غمگین به خانه بازگشتم و سراسر بعدازظهر را در باغچۀ خانه‌مان نشستم. سرانجام وقتی ‌که آفتاب در حال غروب بود، شهامتم را جمع کردم و همه‌چیز را به مادرم گفتم. دیدم که مادرم چه‌قدر هراسان و غمگین شد، با این حال او دوست داشت به من بفهماند که اعتراف من بیش‌از تحمل هر مجازاتی به شخصیتم ارزش می‌دهد.

مادرم با قاطعیت گفت: «تو باید پیش امیل بری و خودت همه‌چیز رو بگی. این تنها کاریه که می‌تونی بکنی، و اگه این کار رو نکنی نمی‌تونم تو رو ببخشم. می‌تونی از اون بخوای به‌جبران کاری که کردی، خودش چیزی از وسایل تو انتخاب کنه، و باید خواهش کنی تو رو ببخشه».

من پیش هر هم‌کلاسیِ دیگری راحت‌تر بودم تا پیش این پسر نمونه! پیشاپیش حس می‌کردم که من را نخواهد فهمید، و احتمالاً به هیچ وجه حرف‌هایم را باور نخواهد کرد. غروب شد و پس از آن نیز شب فرا رسید، بی‌آن‌که در من توان رفتن باشد. مادرم من را در دالان خانه پیدا کرد و آهسته گفت: «حالا اون حتماً خونه‌س. همین حالا برو پیشش!»

به‌ سوی خانۀ امیل راه افتادم. از طبقۀ پایینی سراغ امیل را گرفتم. او آمد و بی‌درنگ تعریف کرد که کسی پروانه‌اش را خراب کرده است و او نمی‌داند که آیا این کار آدمی شرور است یا یک پرنده یا گربه. از او خواهش کردم که من را به اتاقش ببرد و پروانه را نشانم دهد. با هم بالا رفتیم، او درِ اتاقش را گشود و شمعی روشن کرد. دیدم پروانۀ خُردشده داخل تور قرار دارد. متوجه شدم او روی پروانه کار کرده است تا دوباره اجزای ازهم گسیخته‌اش را به‌هم متصل کند. بال شکستۀ پروانه با زحمت زیاد جمع، و روی یک کاغذ خشک‌کن نمناک پهلوی هم چیده شده بود. با وجود این، پروانه ترمیم‌ناپذیر به‌نظر می‌رسید و شاخک آن هم پیدا نشده بود.

دیگر هرچه را که انجام داده بودم گفتم، و کوشیدم همه‌چیز را شرح بدهم. امیل به‌جای آن‌که خشمگین شود و سرم داد بکشد، خیلی آهسته زیر لب آهی کشید و همان‌طور ساکت دزدکی نگاهی به من انداخت و بعد گفت: «خب، خب، پس این کار تو بود!»

از او خواهش کردم همۀ اسباب‌بازی‌هایم را بردارد و اگر راضی نیست و هنوز مرا نبخشیده است، همۀ پروانه‌هایم را از من بگیرد. اما او گفت: «متشکرم، از پروانه نگه‌داشتن تو خبر دارم. از همین کاری که امروز کردی هم می‌شه فهمید چه‌طور پروانه جمع می‌کنی».

در این لحظه کم مانده بود گلویش را بفشارم. هیچ کار نمی‌شد کرد، من یک رذل بودم و رذل هم باقی می‌ماندم. امیل با سردی تمام، گویی که قاعدۀ جهان چنین است، با آن عدالت خوارکننده‌اش پیش رویم ایستاده بود. او حتی یک‌بار هم دشنامم نداد، فقط نگاهی تحقیرآمیز به من کرد. اولین بار بود که می‌دیدم چه‌طور آدم ‌نمی‌تواند چیزی را که فقط یک بار خراب کرده است، هرگز جبران کند.

به خانه بازگشتم، خوشحال شدم که مادرم از من چیزی نپرسید. فقط من را بوسید و به حال خودم گذاشت. باید به تخت‌خواب می‌رفتم. دیگر دیروقت بود.

اما پنهانی جعبۀ قهوه‌ای‌رنگ بزرگم را از آشپزخانه به اتاق بردم و روی تخت‌خوابم گذاشتم. در تاریکی آن را گشودم، آن‌وقت پروانه‌ها را یکی‌یکی بیرون آوردم و هرکدام را یکی پس‌از دیگری با انگشتانم چنان لِه کردم که گویی از آغاز هم غباری بیش نبوده‌اند.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.