پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۸ - ۱۸:۴۹

رتبه ی دوم نثر طنز نهمین جشنواره بین المللی سیمرغ

«وکیل حیوانات» اتر اکبر شیریان حسین آبادی

حیوانات

به علت آشنایی با زبان حیوانات و دفاع از حقوق آنها یک دفتر وکالت زدم. روز اول یک یابو، یک قوی زیبا و یک قورباغه وارد دفترم شدند.

به گزارش مفدا نثر طنز وکیل حیوانات اثری از آقای  اکبر شیریان حسین آبادی، رتبه ی دوم نثر طنز نهمین جشنواره بین المللی سیمرغ است که آن را در ادامه می خوانید:

وکیل حیوانات

   به علت آشنایی با زبان حیوانات و دفاع از حقوق آنها یک دفتر وکالت زدم. روز اول یک یابو، یک قوی زیبا و یک قورباغه وارد دفترم شدند. پرسیدم: «چه خدمتی از من برمیاد؟» یابو گفت: «من و سرکار خانم قو می‌خوایم با هم ازدواج کنیم و این قورباغه رو به فرزندی قبول کنیم!» با تعجب به آنها نگاه کردم. یابو که متوجه تعجب من شده بود با ناراحتی گفت: «نمی‌دونم چرا شما آدم‌ها به اسب می‌گید حیوون نجیب! اگه اسب نجیبه، پس این همه یابو و قاطر از کجا پیدا شدند؟ جناب وکیل، می‌دونی دوگانگی هویتی چیه؟ نه؛ نمی‌دونی! وقتی نه خر باشی، نه اسب، نه بتونی خونواده تشکیل بدی و بچه‌دار بشی... هِی... چی بگم.» خانم قو گفت: «بذار بقیه‌اش رو من بگم. داستان جوجه‌اردک زشت رو می‌دونید؟» گفتم: «شنیدم.» خانم قو گفت: «من همون جوجه‌اردک زشت هستم که همه مسخره‌اش می‌کردند و بعد تبدیل شدم به یک قوی زیبا! ولی مطمئنم بعدش رو نمی‌دونید.» گفتم: «مگه بعد هم داره؟» خانم قو گفت: «بعله؛ وقتی تبدیل به یه قوی زیبا شدم دیگه نه اردک‌ها تحویلم گرفتند، نه قوها. آخه من مثل اردک‌ها تربیت شده بودم و خلق و خوی اونها رو داشتم؛ ولی از طرفی شکلم مثل قو بود. دچار دوگانگی هویت شده بودم. تنها دوست من این بچه‌قورباغه‌ی یتیم بود. بیشتر وقتم را با اون می‌گذروندم. با وجود این بچه‌قورباغه، باز هم احساس تنهایی می‌کردم تا اینکه این یابو توی زندگیم پیدا شد. هر دوتای ما یه درد مشترک داشتیم و فقط اون من رو درک می‌کرد. برای همین تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم. چون بچه‌دار نمی‌شدیم، تصمیم گرفتیم این بچه‌قورباغه رو به فرزندی قبول کنیم. حالا هم اومدیم تا شما زحمت عقدنامه و شناسنامه و بقیه‌ی کارها رو بکشید.» سپس آهی کشید و ادامه داد: «جناب وکیل، هرچی می‌کشم به خاطر پدر و مادر بی‌مسئولیتی هست که داشتم. اگه می‌خواستند من سر راهی باشم، لااقل تخمشون رو توی لونه‌ی قو رها می‌کردند تا من این همه بدبختی نکشم.»

   چند روز بعد یک بز به دفترم آمد و گفت: «داستان شنگول و منگول و حبه‌ی انگور رو می‌دونید؟» گفتم: «بله؛ داستان مشهوریه.» بز گفت: «من شوهر خانم بزی هستم.» گفتم: «جدی؟ خوش‌وقتم؛ ولی توی داستان اسمی از شما نیست.» بز گفت: «بله؛ درست می‌فرمایید. آمدم ماجرای واقعی رو براتون تعریف کنم. من و خانم‌ بزی و بچه‌ها زندگی خوبی داشتیم تا اینکه پای رفیقای دوران مجردیم تو زندگیم باز شد. شب‌ها دیروقت به خونه آمدن و همیشه پی گردش و تفریح بودن، خانم بزی رو حسابی عصبانی کرد و بعد از یه بگومگو، یهو مهریه‌اش رو به اجرا گذاشت.» پرسیدم: «مهریه‌اش چقدره؟» بز گفت: «هزار و پانصد تن علف!» با تعجب پرسیدم: «هزار و پانصد تن علف؟ چطور این مهریه‌ی سنگین رو قبول کردی؟» بز پوزخندی زد و گفت: «جناب وکیل، باید یه بزی باشی که تازه به بلوغ رسیده تا بفهمی به خاطر عشق آینده‌ات حاضری تمام علف‌های دنیا رو به عنوان مهریه قبول کنی!» گفتم: «خب، یه جورایی دل خانم بزی رو به دست می‌آوردی تا مشکلت حل بشه.» بز گفت: «نمی‌شد. قسم خورده بود.» گفتم: «چه قسمی؟» بز گفت: «به شاخ سیاه باباش قسم خورده بود تا علف آخر مهریه‌اش رو از من بگیره! اگه به شاخ سیاه قسم بخوری نمی‌تونی بشکنی!» گفتم: «توی قسمی که خانم بزی خورده، زمان که تعیین نشده، شما قبول می‌کردید خوردخورد علف‌ها رو بدید؛ مثلاً ماهی یک کیلو علف.» بز گفت: «این مارمولک‌بازی‌ها توی دنیای شما آدم‌هاست! من باید هزار و پانصد تن علف جور می‌کردم و به خانم بزی می‌دادم، ولی چون از عهده‌اش برنیامدم، تصمیم گرفتم خونه رو برای همیشه ترک کنم. بعد از چند سال دلم برای بچه‌هام تنگ شد. تصمیم گرفتم بچه‌هام رو هم با خودم ببرم. برای همین یه روز صبح که خانم بزی نبود، اومدم پیش بچه‌ها، خیلی دلم براشون تنگ شده بود. با گریه بچه‌ها رو توی بغلم گرفتم و تصمیم خودم رو براشون گفتم. شنگول و منگول قبول کردند با من بیان؛ ولی حبه‌ی انگور می‌خواست با مادرش زندگی کنه. برای اینکه خانم بزی قید شنگول و منگول رو هم برای همیشه بزنه، قرار شد حبه‌ی انگور به دروغ به مادرش بگه گرگه دستاش رو هم توی آرد کرده که سفید بشه و نشاسته خورده که صداش نازک بشه و خودش هم شبیه مامان بزی درآورده و بچه‌ها گول خوردن و در رو باز کردند و گرگه شنگول و منگول رو خورده و حبه‌ی انگور هم توی ساعت قایم شده.» گفتم: «پس همه‌ی اینا دروغ بوده؟» بز گفت: «مشخصه دروغه. بچه‌های من اون‌قدر خنگ نیستند که فرق پنجه‌ی گرگ رو با سُم مامانشون ندونند، ولو با آرد هم سفید شده باشه! ولی توی اون لحظه دروغی بهتر از این نتونستم بسازم.» گفتم: «بعد چی شد؟» بز گفت: «یه‌کم خونه رو به هم ریختیم و حبه‌ی انگور هم رفت توی ساعت، من هم با شنگول و منگول رفتیم توی جنگل. یه مدتی که پیاده‌روی کردیم، من خسته شدم و خوابم برد. بعد که از خواب بیدار شدم، دیدم از شنگول و منگول خبری نیست. کمی آن‌طرف‌تر یک گرگ دیدم که خوابیده. حدس زدم که گرگه واقعاً شنگول و منگول رو خورده. در همین لحظه خانم بزی و حبه‌ی انگور هم رسیدند. وقتی خانم بزی شکم گرگه رو پاره کرد و شنگول و منگول رو بیرون آورد، حبه‌ی انگور از تعجب چشماش گرد شده بود. بقیه‌اش هم می‌دونید؛ خانم بزی توی شکم گرگه سنگ ریخت و شکمش رو دوخت. بعد که گرگه بیدار شد و رفت لب رودخونه آب بخوره، افتاد توش و غرق شد.» گفتم: «حالا از دست من چه کاری ساخته است؟» بز گفت: «می‌خوام با فروش داستان واقعی شنگول و منگول و حبه‌ی انگور پولدار بشم و بتونم همه‌ی علف‌ها رو بخرم و دوباره مثل سابق یک خونواده بشیم. آخه شنیدم ثروت نویسنده‌ی داستان هری‌پاتر از ملکه‌ی انگلیس هم بیشتره. اگه داستان من هم مثل هری‌پاتر جهانی بشه، مشکلم حل می‌شه. می‌خوام کارهای ثبت داستان و حق کپی‌رایت و انتشار و... رو شما برای من انجام بدید.»

   بعد از مدتی روباه پیری به من مراجعه کرد و گفت: «من رو حتماً باید بشناسید.» گفتم: «می‌شه خودتون رو بیشتر معرفی کنید؟!» روباه گفت: «من همون روباهی هستم که به کلاغه گفتم می‌خوام صدای قشنگت رو بشنوم و وقتی شروع به خوندن کرد و پنیر از منقارش به زمین افتاد، پنیرش رو خوردم.» گفتم: «بله؛ شناختم، ولی به نظر میاد آقا کلاغه که گولش زدید باید به من مراجعه کنه؛ نه شما!» روباه گفت: «برای اینکه همه، ماجرا رو تا همین جا می‌دونند و بقیه‌اش رو نمی‌دونند.» گفتم: «بقیه‌اش چیه؟» روباه گفت: «وقتی من پنیرم رو خوردم و کلی به آقا کلاغه خندیدم، داستانم رو برای همه تعریف کردم، حتی به گوش شما آدم‌ها هم رسید و قصه‌اش هم توی کتاب‌های درسی شما چاپ شد. خلاصه یه شهرتی به دست آوردم و از اون روز بود که روباه‌ها به حیله‌گری و زرنگی مشهور شدند، ولی این آغاز دردسرهای من شد. آقا کلاغه که حسابی آبروش رفته بود، پاشو کرد توی کفش من. هر جا می‌رفتم، با سروصدا مانع شکار کردن من می‌شد. چند روز بهش محل ندادم تا خسته بشه و بره؛ ولی ول‌کن معامله نبود. حسابی گرسنه شده بودم. بهش گفتم: «بیا یه معامله بکنیم. به ازای یه تیکه پنیری که از تو خوردم، ده‌تا قالب پنیر بهت می‌دم، به شرطی که دست از سر من برداری.» گفت: «فکر کردی با خر طرفی! تو می‌خوای آبروی من رو هم با ده‌تا قالب پنیر عوض کنی؟» گفتم: «صدتا چطوره؟» گفت: «نه؛ باید تا آخر عمر دو سوم درآمد ماهیانه‌ات رو به من بدی!» گفتم: «آخه بی‌انصاف، من زن و بچه دارم.» گفت: «ضمناً، باید چک و سفته هم بدی که زیر قولت نزنی. عوضش برو پیش همه داستانمون رو تعریف کن، مشهور شو!» من هم قبول کردم و هر ماه دو سوم درآمدمم رو پنهونی بهش می‌دادم. خلاصه از پول‌هایی که به آقا کلاغه باج می‌دادم، وضعش خوب شد. چندتا عیال اختیار کرد و صاحب بچه‌های زیادی شد. کم‌کم وضع اقتصادی من بهم ریخت؛ در حالی که آقا کلاغه بچه‌هاش رو از پول‌های من به مدرسه و دانشگاه‌های غیرانتفاعی برد و بچه‌هاش که «الف» رو از «ب» تشخیص نمی‌دادند، مهندس و دکتر شدند. بچه‌ی من با اون همه هوش و استعداد مجبور شد درسش رو توی همون دوره‌ی دبستان رها کنه و بره سر کار. اوایل زن و بچه‌ام بهم افتخار می‌کردند و سختی‌ها رو تحمل می‌کردند؛ ولی کم‌کم شروع کردن به بهانه‌گیری. همسرم، طلاقش را گرفت و تنها بچه‌ام هم من رو رها کرد و رفت. من همچنان برای حفظ آبرو به آقا کلاغه باج می‌دادم تا اینکه به سن پیری رسیدم و توانایی کار کردن رو از دست دادم. یه روز پیش آقا کلاغه رفتم و ازش خواستم دیگه از من باج نگیره. اون هم گفت: «به خاطر گل روی شونزدهمین پسرم که تازه امروز از تخم دراومده قبول می‌کنم.» به روباه گفتم: «که این‌طور! پس حتماً اومدی از آقا کلاغه به جرم باج‌گیری شکایت کنی؟» روباه گفت: «نه؛ اومدم کمکم کنی داستان زندگیم رو چاپ کنم و یه حق تألیف حسابی به دست بیارم تا توی دوران بازنشستگیم گرسنه نباشم. شنیدم برای آقا بزه این کارم کردی.» گفتم: «با این کار آبروت رو از دست می‌دی.» روباه گفت: «آبرو می‌خوام چی کار؟! جوون بذار به سن من برسی و بازنشسته بشی، اون وقت می‌فهمی آبرو مهم‌تره یا پول! من با آبرو و شهرت تونستم زن و بچه‌ام رو حفظ کنم؟ نه؛ ولی اون کلاغه با پول‌هایی که من بهش دادم، دنبال زن ششم می‌گرده!»

          اکبر شیریان حسین آبادی

کاردانی شیمی  دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

رتبه دوم بخش اساتید و کارکنان دانشگاههای علوم پزشکی کشور در نهمین جشنواره بین المللی سیمرغ