مشغول گذراندن وقت به بیهوده ترین حالت ممکن بودم، با دوستم مجید رفتیم بیرون که خوش بگذرونیم. مجید یه پیراهن بلند پوشیده بود و شلوار کردیاش را تا بالا تر از شکمش کشیده بود، من هم طبق معمول تیشرت آبیه و شلوارک سبزمو پوشیده بودم با دمپاییای لا انگشتی! داشتیم از خیابان سعدی به سمت میدان شهدا میرفتیم و حرف میزدیم که یهو یک ماشین ۲۰۶ جلو من ایستاد، دو دختر از داخل آن به من گفتند:هی پسر خوشگله ابرو خفن بیا بالا!
برین گم شین! مزاحم نشین! مزاحم چیزه! مراحمیم نمیبینی؟ برین گم شین وگرنه!... وگرنه چییییی؟
مجید درحالی که دمپاییاش را به سمت آنها نشانه رفته بود: بیشعورابرین ! اونا که رفتن من واقعا از کارشون متعجب شدم، رو به مجید کردم وگفتم: راستی مجید! چطو به تو گیر ندادن؟.
- میتونی از خودشون بپرسی
لوس، شوخی نکن! جدی پرسیدم...
صدبار بهت گفتم ولی به خرجت نمیره!
منظورت چیه ؟
ببین من مادرم پشت لباسم دوخته«مزاحم پسر من نشین! » اگه تو هم مادرت سواد داشت کار به اینجانمی کشید!
این حرف مجید آب سردی بود به هیکل بدقواره من؛ بدون خداحافظی ازش جدا شدم و به سمت خانه رفتم! سلام مادر! - سلام مادر جون خسته نباشی بیا بشین که باهت کار دارم!
خیر باشه علی
خیره اونم چه خیری!
الهی بگردومت ! بالاخره حرفای من روت اثر کرد؟ کی هست؟ خوشگله؟ تک دختره؟ چندتا خواهر برادر داره؟ باباش چیکارس؟ پولدارن؟ کجاییه؟ واااییی قربونت بشم اصلا امروز برات قورمه سبزی درست می کنم. بعد دوماه خوردن انواع غذاها با بادمجان
ببین من کار ندارم، هر کی باشه من باید تاییدش کنم و البته هشتا خواهرات هم!
من در حالی که طبق معمول پوکر فیس شدم: مادر! داری فیلمو خراب میکنی! بگیر بشین میخوام باسوادت کنم!
چی؟ سواد؟ حالا کارت به جایی رسیده برا من تعیین تکلیف میکنی؟
پسره مفت خوره خرفت! حیف اون همه غصه که برا تو خوردم، خاک بر سرت کنن، الهیییییی بری زیر هیجده چرخ تیکه تیکه شی!
ننه! میشه بزاری این یه پان رو ضبط کنیم؟
جزه جیگر بگیری ... الهی خیر دنیا و آخرت نبینی! این همه سال خون دل خوردم که بیای اینو بگی؟ الهی بترکی تو نمی دونی من لیسانس مامایی دارم؟
عه ننه! جدی؟ پ چرا پشت لباس من ...
عه و درد ... عه و کوفت ... عه و مرگ ... میمونه کثافت ... بلند شو گمشو بیرون تو دیگه پسر من نیستی
مامان! بیخیال ... راستی پدر بزرگ کی از بنگلادش میاد؟ - یااااماااان! خدا بگم چیکارت کنه علییییی.. بابام بیست ساله مرده! منو مسخره میکنی؟ ...
مامان جارو را برداشت و با حالتی سامورایی وار با دسته جارو به سمت من یورش برد! با چند ترفند از سری ترفندهای «چگونه فیل را در سوراخ سوزن جا کنیم »، زندگی خرج داره برادر، باید یه حامی مالی داشته باشیم..
به هر حال جا خالی دادم و سریع پریدم توحیاط، داشتم از دیوار فرار میکردم که یهو یه دمپایی با سرعت موشک بال استیک! خورد فرق سرم و پخش زمین شدم! چشمامو که باز کردم دیدم مادرم بالا سرمه:
قربونه پسر چیز فهمم برم ! به هوش اومدی؟
منم مخلص مادره با سوادم میرم!
علییییییییییییییی
نوشته مهتاب امیری در شماره ۱۴ نشریه طنز دانشجویی آقا گل.