دوشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۷ - ۲۲:۱۵

رتبه اول بخش داستان در هشتمین جشنواره سیمرغ

داستان کوتاه "نامه"

زیر زمین

مادرم مرا ته انبار پیدا کرده بود.بالای سرم شیون کرده بود ،جیغ کشیده بودو بعد مرا به حمام برده و تنم را شسته بود.توی صورتم گلاب پاشیده بود و حلقه ی ازدواجش را انداخته بود در لیوان و  آب طلا به خوردم داده بود.مرتضی جان من دو ماه تمام رنگ آفتاب را ندیدم.می نشستم در اتاق و زل می زدم به سفیدی دیوار.بعد ها همسایه ها گفتند نیلوفر جن زده شده است . . .

من مریم نیستم مرتضی.پدر و مادرم هم در زلزله نمرده اند.من از خانه فرار کرده ام و پناه اورده ام به  این روستا،به این امامزاده.آمده ام به اینجا و شده ام قدیسه ی مردم اینجا.شده ام کسی که چراغ امامزاده را روشن نگه می دارد و دعاهایش در حق مردم مستجاب می شود،همه ی این عزت و احترام را مدیون پدرت هستم.مدیون نفس گرم حاج بابا.وگرنه نیلوفر این قدر بزرگ نمیشد که بشود مریم.بشود دخترمردمی که نان خشک شان را می زنند در رودخانه اما سرشان همیشه بالاست.شده ام دختر مردمی که مثل درخت های سرو این اطراف  اگر دنبالشان کنی می رسی به امامزاده.مرتضی جان نمی دانم از کجا شروع کنم،اگر بعد از دانستن حقیقت مرا نخواهی از اینجا می روم ،آنوقت دلم تنگ می شود برای شنیدن صدای نی زدن چوپان ها ،برای مترسک های بی حواس پای زمین ها،برای تراکتور حاج بابا که خسته برمیگرد به خانه و و دراز می کشد روبه روی باغ ،دلم تنگ می شود برای این همه پنجره ی نجیب،برای این همه خانه ی مهمان نواز،دلم تنگ می شود برای آسمان آبی روستا،من مثل درخت های سرو به خاک اینجا تعلق دارم. من بلد نیستم خوب بنویسم مرتضی،یعنی نمی دانم از کجا برایت بنویسم و چطور حرف هایم را برایت بگویم ،از اولش برایت بگویم یک  روز سرد زمستانی بود که مادرم بعد از پاک کردن کله پاچه هایی که باید تحویل کله پاچه ای محل میداد همه جای خانه را دنبال من گشت اما مرا پیدا نکرد.به همه ی همسایه ها سر زد اما هیچ کس از من خبر نداشت.مادر هیچ فکرش  را نمی کرد افتاده باشم در انبار.همان جا که اهالی خانه می گفتند خانه ی جن هاست. و از هزار کیلومتریش هم رد نمی شدند.در اتاق تک تک همسایه ها را زده بود و پرسیده بود نیلو را ندیده اید؟من در آن تاریکی هیچ چیز حس نمی کردم.بدنم سرد و بی جان بود. درد از استخوان هایم بالا می رفت.چشم هایم مثل خون قرمز شده بودند ،از خدا می خواستم شب باشد از خواب بیدار شوم و بگویم عجب کابوس لزجی.از خدا می خواستم خوابیده باشم روی کمر برای همین خواب بد دیده باشم واینکه نمی توانم تنم را تکان بدهم و این همه تنهایی را لباس بپوشانم و بروم بیرون و همان نیلوی سابق باشم فقط یک کابوس باشد.می خواستم اگر کابوس نیست  لااقل مرده باشم.اما من نمرده بودم.مادرم مرا ته انبار پیدا کرده بود.بالای سرم شیون کرده بود ،جیغ کشیده بودو بعد مرا به حمام برده و تنم را شسته بود.توی صورتم گلاب پاشیده بود و حلقه ی ازدواجش را انداخته بود در لیوان و  آب طلا به خوردم داده بود.مرتضی جان من دو ماه تمام رنگ آفتاب را ندیدم.می نشستم در اتاق و زل می زدم به سفیدی دیوار.بعد ها همسایه ها گفتند نیلوفر جن زده شده است ،دیگر  روی بند رخت ما لباس هایشان را پهن نمی کردند،یا وقتی مرا می دیدند صلوات می فرستادند.ترسم از مردها باعث شده بود همسایه ها در گوش هم بگویند جنی که  نیلوفر  را تسخیر کرده زنی است  که از مردها بدش می آید.مرتضی گفتن این حرف ها با تو ساده نیست ،دارم حرف هایی را با تو می زنم که توی هزار سوراخ با خودم نزده ام.گفتن این حرف ها سخت است اما  باید بدانی و بعد تصمیم بگیری هنوز مرا می خواهی یا ....برایت یک عکس گذاشته ام توی پاکت.وقتی از خانه فرار کردم این تنها چیزی بود که  برداشتم.این عکس تنها چیزی است که از گذشته با خود برداشته ام.مردی که گوشه ی عکس سرش را کج کرده  پدرم است بابا هر وقت کلافه بود سرش را کج کرده و می خاراند.کاملا مشخص می شد مستاصل است.من سمت چپ بابا ایستاده بودم و لبخند تصنعی مضحکی بر لب داشتم.انگار کسی  به زور گوشه ی لبهایم را بالا کشیده باشد.سحر و سامان سمت راست پدر را اشغال کرداند  و سامان به خاطر توپی که بابا برایش از دستفروش نخریده ،خودش را زمین می زند.سحر همزمان با حرف زدن چنگال را بالا آورده .هر وقت  مسیر نگاهش را دنبال می کنم  متوجه می شوم چقدر چشم اش دنبال قاچ هندوانه هایی است  که من هنوز نخورده ام .دهانش کاملا باز است   و اگر دوربین کیفیت داشت قطعا حالا می توانستم تا ته لوزالمعده اش را ببینم و یا دستکم دندان هایش را بشمارم. با این اوصاف بازهم  ظاهر افاده ای اش را حفظ کرده است. مادر،پشت چشم نازک کرده و انگار به دوردست ها خیره شده باشد دور تر از ما ایستاده و شاید حتی اگر یک قدم آن طرف تر می ایستاد شانس حضور در این عکس را از  دست می داد.البته اگر بشود اسم اش را خوش شانسی گذاشت.چرا که قیافه ی متفکرانه و عبوس مادراصلا با تشتی که دست گرفته  سازگاری ندارد .من و سحر هر وقت به خانه ی جدیدی نقل مکان می کردیم  گیس و گیس کشی راه می انداختیم.من مصرانه می گفتم باید قاب عکس را جایی که خوب در معرض دید باشد بزنیم به دیوار.و او مرغ اش یک پا داشت که میخوای قیافه ی تابلوی بابا رو قاب کنی بزاری جلو چشم مامان؟ تازه مامان سرد و بی روح،سامان مثل داغ دارها و من با دهن باز مثه مترسک ها افتادم.نمی دونم چه اصراریه که قاب روبزنی به دیوار،در حالی که خودت هم بد افتادی،کاملا مشخصه که با تمام وجود سعی  کردی لبخند بزنی.من هم هیچ وقت مقابلش نه کوتاه می آمدم و نه کم می آوردم و میگفتم:اولا بله داشتم سعی می کردم لبخند بزنم. کاملا طبیعیه  تلاش آدما  برای تظاهر به چیزی مثل خوشحالی بی نتیجه بمونه.دوما ،این عکس رو دوست دارم چون همه همون طور افتادیم که هستیم.سوما بالفرض حق با شماست،شما بد افتادید چون اصلا متوجه  وجود دایی حسین و دوربینش نبودید،پس شما بد افتادید چون دوربین رو ندیدید ولی من بد افتادم چون نتونستم اون رو نادیده بگیرم.پس وضع من بدتره.آن روز هم میخ آوردم و داشتم سعی می کردم جای مناسبی برای نصب قاب عکس دوست داشتنی ام پیدا کنم که  سحر گفت:نیلو اگه یه میخ هم بزنی ممکنه دیوار ترک برداره و سقف بیاد پایین.خندیدم و گفتم: اگه قراره با یه میخ خراب بشه رو سرمون همون بهتر که خراب شه.ورودمان به آن خانه برای من با خوش شانسی همراه نشد.سقف چندل بود و آن شب شن یا خاک یا سیمان نمی دانم کدامشان بود که در چشم ام افتاد و باعث شد جیغ بکشم و همه را بیدار کنم.فردا صبح پیرزن همسایه پلک ام را کاملا بر گرداند و دستش را تا آرنج در چشم ام فرو کرد.شن را خارج کرد و دستمال چرک آلودش کمی خونی شد.بعد از این اتفاق مادر تدبیری اندیشید و تصمیم گرفتند تمام سقف را با پلاستیک بپوشانند.همان  روز همسایه ها آمدند و به مادر گفتند پدر در جوی آب افتاده است.مادر هم چادر سر کرده به کوچه رفت وقتی پدر را در میان لجن ها دید گفت : به جهنم.حقت همین فلاکته.بعد بابا را کشان کشان آورده بود تا حمام شیر آب را باز کرد و همان طور که روی سر بابا یک سطل آب می ریخت بلکه  خماریش بپرد داد و بیداد میکرد.من دست هایم راروی گوش هایم گرفتم.و چشم هایم را بستم.به روزهای خوب گذشته فکر کردم.به آن وقت ها که پدرنه نئشه به خانه می آمد نه خمار.نه بدهکار کسی بود نه طلبکار.اما یک روز یک آقا سلطانی پیدا شد با سبیل پهن  و شکم گنده و دهان گشاد .بابا دعوتش کرده بود.وقتی رفت مادر گفت از آن هاست که  چاک دهانشان را نمی بندد . و از چشم هایشان هیزی می بارد. اما پدر گفته بود آقا سلطان آدم درست حسابی است.توی بازار برو بیا دارد. و بعد هر چه داشتییم  و نداشتیم داد دست آقا سلطان تا یکیمان را دو تا کند و دوتایمان را چهار تا،بلکه سری توی سرها در بیاوریم،برای خودمان کسی بشویم.بعد از مدتی بابا دیگر شب ها خانه نمی آمد،حالا دیگر بوی گند سیگار می داد.مادر همیشه می گفت از آن روزی که در یخچال کنار شیشه ی گلاب یک بطری مشروب گذاشتی فاتحه ات را خواندم.و واقعا هم خوانده بود.روزی نبود که صدای دعوا مرافه شان نرسد به  طاق آسمان هفتم.بالخره آنچه از آن می ترسیدیم اتفاق افتاد سلطان به پدر پول هنگفتی داده بود و قرار گذاشته بودند پدر اصل و بهره ی پول را به سلطان پس بدهد. و بعد که دید بابا توان پرداخت پول را ندارد روزی نبود نیاید درب منزل ما تا آن رفاقت راکه  پدر سنگش را به سینه می زد  از چشممان در  بیاورد.آن قدر خودش و نوچه هایش آمدند و رفتند که مجبور شدیم پول رهن خانه را پس بگیریم و پول سلطان را بدهیم و با چندرغازی که می ماند یکی از  اتاق های خانه ی سلطان را اجاره کنیم .در گوشه ی حیاط یک مطبخ  وجود داشت  که بین همسایه ها مشاع بود.اغلب بوی گند تریاک میداد.وسط حیاط هم یک حوض بود که پر بود از آب چرک مرده.یک انباری تاریک هم گوشه ی حیاط داشت که زن ها می گفتند پر از جن است، و اگر به  آن نزدیک شوی حتما جن می رود در بدنت ،و جسمت را تسخیر می کند.همین که وسایلمان را چیدیم چند تله موش  برای گرفتن موش های مزاحمی که توی اتاق ها و حیاط  و مطبخ  و حمام وول می خوردند کار گذاشیم. اما موش ها زرنگ تر از آن بودند که دم به تله بدهند اغلب گنجشک ها ی گرسنه برآن نشستند و بعد تق ،تله در جگرشان فرو  می رفت. در خانه ی جدیدمان از یک پتوی نازک و قدیمی به عنوان در حمام و از یک گونی پلاسیده به عنوان در توالت استفاده می شد.می گفتند این موضوع موقت است سلطان  قراراست دو در دست دوم تر تمیز پیدا کند.شرط می بندم تا امروز که من سی ساله ام صاحب خانه درهایی با شرایط ایده آلش پیدا نکرده است.حالا اگر کلید را چهار بار در قفل بچرخانم نمی توانم چشم هایم را زیر دوش ببندم.می ترسم وقتی چشم هایم را باز می کنم سحر را ببینم که پرده را کنار زده و می گوید:صدای آب نمی اومد ،اومدم شامپو رو بردارم.و من خجالت بکشم ،جیغ بکشم و بگویم هوووی پتو رو بنداز.بنشینم که کمتر دیده شوم و او غرولند کنان بگوید خیلی خوب تو هم،هر چی تو داری منم دارم.مثلا خواهریم.حالا موهایم را تا روی شانه هایم کوتاه کرده ام  و چند چین کوچک کنار چشم ام خودنمایی می کند.و خط خنده ام حتی وقتی فقط لبخند می زنم کاملا مشخص است.آن روز روبه روی آینه داشتم موهایم را شانه کرده و تمرین می کردم چطور با سحر دعوا کرده یا از او زهر چشم بگیرم.که داخل اتاق شد و گفت:خداییش اونقدر رنگ پلاستر بودی که ندیدمت.وبعد خندید. حالا حتی اگر شیر آب را تا آخر باز کنم صدای آب مانع از شنیدن صدای خنده های  سحر نمی شود.برای من در تقابل گذشته  و حال همه چیز به نفع گذشته است.انگار همین دیروز بود که مادر هر چند دقیقه یکبار با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک می کرد نشسته بود لب حوض.و کله هایی که قرار بود تحویل کله پاچه فروشی   محله بدهد را در آب جوش فرو می کرد.با این کار پشم هایشان را جدا می کرد.پا برهنه و با عصبانیت خود را به مادر رساندم.یکی از کله ها دهانش باز بود. انگارداشت  سعی میکرد برایم زبان در بیاورد. با عصبانیت گفتم مامان من دیگه وقتی سحر میره حمام یا دسشویی نگهبانی نمیدم.من وقتی اون میره حمام مواظبم که حتی گربه ها هم از جلو در رد نشن اون وقت اون،مادر وسط حرفم پرید .البته بدون اینکه سرش را  بلند کند در حالی که با یک دستش شیر آب را باز و با دست دیگر کله ی گوسفند زبان بسته را در آب فرو می برد با لحن خنک همیشگی اش گفت:یک دختر پونزده ساله نمی دونه پا برهنه نباید راه بره؟برو بزار منم به کارم برسم.و من رفته بودم به اتاق،پدر یک گوشه نشسته بود با سیخ هایش ور می رفت، و به خود می پیچید.درد استخوان هایش را می شد تماشا کرد.بدجور به رعشه افتاده بود.مرا صدا زد و گفت بروم برایش  از سلطان مواد بگیرم،گفت تا سیخ داغ شد اینجا باشم .مانده بودم معطل میان رفتن و اندازه ی یک نخود برای بابا مواد اوردن و اندازه ی یک دنیا بی خیالی آوردن یا به مادر گفتن و یک دعوای دیگر راه انداختن.با خودم گفتم این آخرین باره،این دفعه آخره که میرم برات میگرم.رفتم به انتهای حیاط،پشت آن شاخه های انبوه،نزدیک آن آنباری،پشت در اتاق سلطان.اتاق سلطان از اتاق ما و بقیه ی هسمسایه ها فاصله ی زیادی داشت.
-آقا سلطان ،آقا سلطان
هوا سرد بود ،فریاد می زدم اما صدایم در گلو می ماسید و انگار به خودم هم نمی رسید
_آقا سلطان
محکم تر در را کوباندم
سایه اش را پشت در دیدم.
-مگه سر اوردی،صب کن الان درو باز میکنم
-سلام
-سلام خانوم کوچولو
-بابام جنس میخواد
-پول قبلیارو اول رد کنه
-بعدا خودش باهات حساب میکنه
-الان تو باهام حساب کن
-خودش حساب میکنه
چند قدم جلو آمد،من عقب عقب رفتم
-نترس،نمیخوام بخورمت ،بیا با هم بریم تو انبار بهت بدم
-جلوی در انبار می ایستم برو بیار بهم بده
-باشه جلو در واستا خانم کوچولو
او جلوتر راه می رفت.من پشت سرش.هر چه پیش می رفتیم به انبار نمی رسیدیم انگار انبار یک سر دیگر دنیا باشد و خانه ی ما یک سر دیگر دنیا
جلوی در که رسیدیم ایستادم،او هم ایستاد
-نمیای تو؟
-نه
رفت داخل انبار،در سیاهی انبار گم شد.نمی توانستم چیزی ببینم.خیلی تاریک بود.تنها صدای قدم های سلطان و نفس های خودم را می شنیدم.
-خیلی تاریکه،یه فانوس دم دره،بیار واسم داخل
با هزار ترس دستم را تا فانوس دراز کردم.دلم میخواست برگردم،آن تو پر از جن بود،اگر مثل انسی دختر مهری خانم جن زده میشدم چه؟فانوس از دستم زمین افتاد.سلطان در چارچوب در انبار مثل جن ظاهر شد.گلویم را گرفت  و بعدش دیگر نفهمیده ام چه شد.من بیهوش افتاده بودم در انبار.مادر کله پاچه ها را  پاک کرده بود رفته بود در اتاق که سامان را بخواباند ، اما موش هایی که توی سقف روی پلاستیکی که تمام سقف را پوشانده بود راه می رفتند  پلاستیک را سوراخ کرده بودند.می افتادند روی فرش.مادر مرا صدا زده بود تا سامان را بخوابانم بلکه  یک کاری کند که جلوی بارش  باران موش را بگیرد.که این سقف لعنتی چکه نکند.اما مرا پیدا نکرده بود.همه جا را گشته بود.از همه ی همسایه ها سراغ مرا گرفته بود. و بعد یادش به انبار افتاده بود.آمده بود به انبار و مرا پیدا کرده بود.مرا اورده بود به اتاق. موهایم را نوازش کرد و برایم لالایی خواند.تو باید می دانستی ترسی که مرا تسخیر کرده از بدنم بیرون نمی رود مرتضی.تو باید می دانستی

نوشته: فرزانه شریفات دانشجوی دانشگاه علوم پزشکی اهواز