یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۲

بخش نخست سفرنامه اردوی فرهنگی ـ تفریحی «قرار همدلی»؛

قصه‌ ناتمام «قرار همدلی» در شمال

در بخش دوم سفرنامه اردوی فرهنگی ـ تفریحی «قرار همدلی»، فاطمه صادقی، دانشجوخبرنگار مفدا مشهد، از تجربه حل یک پرونده گروهی، شب‌نشینی کنار آتش، قایق‌سواری و رقابت‌های ساحلی تا خرید سوغاتی و بازگشت به مشهد روایت می‌کند؛ خاطراتی از چند روز همراهی، هیجان و همدلی دانشجویان.


به گزارش مفدا مشهد، فاطمه صادقی، دانشجوخبرنگار مفدا، در بخش دوم سفرنامه اردوی فرهنگی ـ تفریحی «قرار همدلی»، ادامه تجربه‌های خود از این سفر، از حل معمای گروهی «پرونده ۰۰۷۹» و برنامه‌های ساحلی تا قایق‌سواری، رقابت‌های گروهی، خرید سوغاتی و مسیر بازگشت به مشهد را روایت کرده است.
پرونده‌ای به نام دریا

جاده، مثل نواری از ابر و درخت، جلوی چشمانمان باز می‌شد. هرچه جلوتر می‌رفتیم، آسمان آبی‌تر می‌شد. ابرها پایین‌تر می‌آمدند. درخت‌ها بلندتر. انگار شهر، آرام‌آرام پشت سرمان جا می‌ماند و طبیعت، آغوشش را باز می‌کرد. بوی خاک نم‌خورده از پنجره‌های نیمه‌باز می‌آمد. بوی چوب و برگ و باران. بوی چیزی که نامش «زندگی» بود.

بالاخره رسیدیم. سرسبزی، از هر سو فوران می‌کرد. درخت‌ها، مثل نگهبانانی مهربان، گرداگردمان را گرفته بودند. صدای دریا از دور می‌آمد. صدای پرنده‌ها. صدای خنده‌ی بچه‌هایی که از اتوبوس پیاده شدند و مثل باد، به سمت چمن‌ها دویدند. اینجا هیچ دیواری نبود که فریاد بزند. هیچ پلاکی نبود که نامی را در خود نگه دارد. اینجا فقط نسیم بود و نور و برگ. اینجا، روح، همان چیزی را می‌گرفت که مدت‌ها از او دریغ شده بود: آرامش.

وارد مجموعه‌ای شدیم پر از خانه‌های دوطبقه‌ی کوچک رنگی — زرد و صورتی و آبی. مثل خانه‌های اسباب‌بازی که از جعبه بیرون ریخته باشند. کلید را گرفتم و سمت اتاقمان رفتم — در هتل‌اپارتمانی که دقیقاً روبروی دریا بود. کلید را که چرخاندیم و در باز شد، با اتاقی مواجه شدیم که در تراسش می‌شد دریا را دید. تصویری که گویی قابی برداشته‌ایم و در گوشه‌ی اتاقمان گذاشته‌ایم.

خیلی زود چمدان‌هایمان را جا دادیم و آماده شدیم برای دیدن از نزدیک موج‌های دریا. وقتی به ساحل نزدیک شدیم و بوی آن دریای آبی به مشاممان رسید، ناخودآگاه لبخند از لب‌هایمان شکوفا شد. پاهایمان را در آب وارد کردیم و لمس آن آب گوارا، وجودمان را سرشار کرد. به‌جز ما، خانواده‌هایی هم بودند و بچه‌های کوچکی که مثل ما ذوق دیدن دریا و امواجش را داشتند. زیراندازی را روی ماسه‌های لب ساحل پهن کردیم و نشستیم و خیره به آبی دریا شدیم. یاد حدیث پیامبر افتادیم که نگاه به دریا ثواب دارد و همچنان از بزرگی و عظمت خداوند لذت بردیم. تا اینکه سگ‌های ساحل با همان چهره‌ی مظلومانه اما جثه‌ی بزرگشان، گه‌گاهی دورمان پرسه می‌زدند تا بلکه فردی از ساحل به آن‌ها خوراکی دهد.

وقت ناهار، سمت رستوران مجموعه رفتیم. بعد از خوردن دست‌پخت شمالی‌ها، برای برنامه‌ای که اردو تدارک دیده بود نقشه می‌کشیدیم. پرونده‌ای — به صورت واقعی، اما با نام‌های محرمانه‌ی عوض‌شده —در اختیار هر گروه قرار گرفت، به نام «پرونده ۰۰۷۹». مثل یک کارآگاه باید آن پرونده را حل می‌کردی. کتابی داشت از خاطرات اسدالله علم و خود پرونده به‌طور خلاصه، حمله‌ی سایبری به پالایشگاه آبادان بود و پر بود از پرونده‌های بازجویی از افراد، عکس و مشخصات. با بچه‌های گروه، هر یک قسمتی از آن را خواندیم و شروع کردیم به پاسخ دادن. بعد از اینکه هر کدام هر بخش را تکمیل کردیم، آن را در پوشه‌ی مخصوص خود قرار دادیم و به مسئول اردو تحویل دادیم.

فصل پنجم: پرونده‌ای که ما را کارآگاه کرد

پرونده را که تحویل دادیم، نفسی عمیق کشیدیم. انگار همین چند ساعت، ما را از مسافرانی معمولی به کارآگاهانی تبدیل کرده بود که دنبال ردپای حقیقت در لابه‌لای کاغذها می‌گشتند. نام‌های عوض‌شده، تاریخ‌های جابه‌جا و عکس‌هایی که هرکدام داستانی پشتشان پنهان بود؛ مثل جعبه‌ای که هر لایه‌اش را باز می‌کردی، رازی تازه از دلش بیرون می‌آمد. بعضی از بچه‌ها آن‌قدر درگیر شده بودند که حتی بعد از تحویل پرونده هم درباره‌ی سرنخ‌ها حرف می‌زدند.

غروب داشت کم‌کم رنگ‌هایش را روی دریا می‌ریخت. نارنجی و بنفش، مثل نقاشی کودکی که آسمان را با تمام رنگ‌های مدادرنگی‌اش کشیده باشد. مسئولان اردو اعلام کردند که شب، برنامه‌ی پخت بلال و برپا کردن آتش لب ساحل داریم. گرمای آتش، گرمای صمیمیت را بین بچه‌ها بیشتر می‌کرد. بلال‌هایی که خودمان قرار بود سرخ کنیم — دانه‌هایش یکی‌یکی می‌ترکید و بویش با نسیم دریا قاطی می‌شد — حس استقلال و خودکفایی را در ما زنده کرد. کنار هم، شبی خاطره‌انگیز را رقم زدیم؛ شب را با خنده‌هایی که تا پاسی از شب ادامه داشت، به صبح رساندیم.

صبح روز بعد، بعد از صبحانه، برای برنامه‌ی روزمان — قایق‌سواری و سپس بازی‌های ساحلی — به راه افتادیم. با بلیت به دست، با ذوق و هیجان منتظر سوار شدن قایق بودیم. سپس با قایق به دل دریا و موج‌هایش زدیم. نسیم دریا خنک‌تر از همیشه پوستمان را لمس کرد؛ مثل دستی مهربان که روی گونه‌ات کشیده شود. سرعت قایق باعث می‌شد ادرنالین در خونمان همچون موج‌های دریا بالا و پایین برود.

بعد از آن قایق‌سواری مهیج، کنار دوستانمان سمت بازی‌های ساحلی رفتیم. مرحله‌ی اول را توضیح دادند: می‌بایست اسلحه‌ای را مسلح می‌کردیم و با آن تفنگ بادی به سمت هدفی که عکسی از جلاد بزرگ ترامپ بود می‌زدیم. نکته‌ی جالب این مرحله، طبق تعریف مسئولان، این بود که در دوره‌های قبلی وقتی پسران این مرحله را طی می‌کردند باید مراقب می‌بودند حین مسلح کردن تفنگ را نشکنند؛ اما دختران آن‌قدر ظریف هستند که حتی نمی‌توانند سنگینی آن را بر دوش بکشند و آن را خم کنند. این انرژی زنانه‌ای بود که دیده می‌شد — لطافتی که در عین ظرافت، پرقدرت است.

مرحله‌ی بعدی، دویدن و برداشتن دو توپ و دوباره دویدن سمت دریا بود؛ طوری که تا نیمه با آب دریا خیس می‌شدی، سپس توپ را سمت دروازه‌ای کوچک شوت می‌کردی و بعد توپ دیگری داخل سبد می‌انداختی. همه‌ی مراحل را انجام دادیم و منتظر ماندیم تا ببینیم کدام گروه اول می‌شود. هرچند من میان دویدن‌هایم کامل داخل آب دریا افتادم و بیش از حد نوازشش را چشیدم، اما خب، ما اول نشدیم. اما مهم برای ما کنار هم بودن و همکاری تیمی‌مان بود؛ درسی که هیچ جایزه‌ای جای آن را نمی‌گرفت.

بعد از آن مسابقه، کم‌کم وقت ناهار شده بود. مسئولان اعلام کردند که برای خرید سوغاتی‌هایی همچون کلوچه‌های معروف شمال و لاهیجان به راه می‌افتیم. در جاده‌ی سرسبز به راه افتادیم و به مغازه‌ای بزرگ رسیدیم. پر بود از انواع و اقسام کلوچه‌ها با طعم‌های مختلف؛ پر بود از ترشک و لواشک‌های خانگی شمالی؛ زیتون‌های پرورده‌ی شمال که از تازگی چیزی کم نداشت. همه مشغول خرید بودند. بوی کلوچه‌های تازه، شیرینی را در هوا می‌پراکند و دست‌ها بی‌اختیار به سمتشان می‌رفت. همین رویداد خبر از به پایان رسیدن سفر می‌داد. خوشحال بودیم، اما یادمان نمی‌رفت که قرار است به همین زودی بار سفر ببندیم و برگردیم سر درس و دانشگاه.

بعد از خرید کلی کلوچه و سوغاتی‌های متنوع برای خانواده، دوباره سمت اقامتگاهمان به راه افتادیم. این بار دیگر خبر آمد که اختتامیه‌ای در راه است و شب برنامه‌ای برای اعلام برندگان مسابقات و همچنین خداحافظی سفر داریم. برنامه‌ای که هرچند با خنده و کمدی و استندآپ شروع شد و در ادامه جوایز را بین برندگان تقسیم کردند، اما همچنان آن تلخی خداحافظی را نمی‌شد پاک کرد. آن‌قدر خوش گذشت و آن‌قدر مسئولان مهربانی داشتیم که دل کندن از آن‌ها سخت بود. آن‌قدر لحظات خوش را رقم زدیم که گذر زمان را حس نکرده بودیم؛ انگار ساعت، خودش هم دلش نمی‌خواست این روزها تمام شوند.

بعد از یک خواب آرام — طوری که آخرین شب اقامتمان را در آن‌جا می‌گذراندیم — صبح روز بعد به سمت مقصد عباس‌آباد به راه افتادیم. صبحانه را با دیدی از منظر یک دریاچه آغاز کردیم. همگی روی زیراندازهای حصیری نشسته بودیم، روبروی هم و شانه به شانه. سطح دریاچه مثل آینه‌ای بود که آسمان را در خود نگه داشته بود و ما، تماشاگر این آرامش.

بعد از یک صبحانه‌ی صمیمانه کنار درختان و سرسبزی جنگل، به سمت مینو دشت به راه افتادیم. ناهار را در یک کبابی خوردیم و اینجا بود که دیگر تیر آخر سفر را زدیم و به سمت مشهد راهی شدیم.