سه‌شنبه ۷ مهر ۱۴۰۵ - ۱۱:۲۱

روایت عیسی قصبه از روزهایی که جنگ، نوجوانی‌اش را به جبهه پیوند زد

از پشت‌بام خانه‌ای در اهواز تا خط مقدم جبهه

آقای قصبه

جنگ را نخستین‌بار از پشت‌بام خانه‌شان در اهواز دید؛ نوجوانی که صدای هواپیماهای جنگی و روزهای پرالتهاب آن سال‌ها، خیلی زود او را از تماشای جنگ به میدان دفاع کشاند. عیسی قصبه، از کارکنان معاونت فرهنگی دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی مشهد، در گفت‌وگو با خبرنگار مفدا مشهد از روزهایی می‌گوید که در نوجوانی راهی جبهه شد و خاطراتی از عملیات‌ها، امدادگری و سال‌های دفاع مقدس را با خود به امروز آورده است.

به گزارش مفدا مشهد، به بهانه هفته دفاع مقدس، خبرنگار مفدا مشهد پای صحبت‌های عیسی قصبه، از کارکنان معاونت فرهنگی و دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی مشهد، نشست تا روایت روزهایی را بشنود که جنگ را در کودکی و از پشت‌بام خانه‌شان در اهواز دید؛ روزهایی که چند سال بعد، او را از یک نوجوان تماشاگر به رزمنده‌ای در خطوط مقدم تبدیل کرد.

قصبه سال‌هاست در کنار فعالیت‌های اداری خود، خاطرات روزهای دفاع مقدس را نیز با خود به همراه دارد؛ خاطراتی از نخستین روزهای جنگ، حضور در جبهه، امدادگری و روزهایی که در نوجوانی، تجربه حضور در عملیات‌ها را از نزدیک لمس کرد.

روایت قصبه از یک شب معمولی در اهواز آغاز می‌شود؛ شبی در تابستان گرم این شهر که مانند بسیاری از خانواده‌های آن روزگار، شب را روی پشت‌بام خانه سپری می‌کردند. هنوز ۱۱ سال بیشتر نداشت که صدای هواپیماهای جنگی خواب را از سر خانواده پراند.

هواپیماهای عراقی آن‌قدر پایین پرواز می‌کردند که به گفته خودش، انگار خاک سقف پشت‌بام روی سرمان ریخت.

آن شب، نخستین مواجهه او با جنگ بود؛ جنگی که هنوز نمی‌دانست قرار است سال‌ها ادامه پیدا کند و چند سال بعد، خودش را از یک نوجوان تماشاگر به رزمنده‌ای در خطوط مقدم تبدیل کند.

قصبه روزهای آغاز جنگ را از نزدیک دیده بود، اما چند سال بعد، وقتی حدود ۱۵ یا ۱۶ سال داشت، تصمیم گرفت خودش وارد میدان شود. ابتدا به بسیج رفت، دوره‌های آموزشی را گذراند و در ادامه، آموزش امدادگری هلال احمر را نیز فرا گرفت.

از پشت‌بام خانه ای در اهواز تا خط مقدم جبهه

این تصمیم برای خانواده‌ای که پدرش را در همان روزهای ابتدایی جنگ از دست داده بود، تصمیم ساده‌ای نبود. پدر قصبه در همان روزهای نخست جنگ تحمیلی، در جریان محاصره آبادان به شهادت رسیده بود و خانواده پس از این اتفاق از اهواز به مشهد آمدند.

با این حال، نوجوان خانواده اصرار داشت که راهی جبهه شود. حتی مادرش را با این جمله که «به خاطر پدرم می‌روم» راضی کرده بود.

سال ۱۳۶۳ نخستین اعزامش به مناطق عملیاتی رقم خورد؛ ابتدا راهی کردستان شد و پس از آن در جبهه‌های جنوب حضور پیدا کرد. در سال‌های بعد نیز در عملیات‌هایی همچون کربلای ۴ و کربلای ۵ حضور داشت و مجموعاً حدود ۱۴ ماه از سال‌های ۱۳۶۳ تا پس از پایان جنگ را در مناطق عملیاتی گذراند.

نقش او در جبهه نیز به یک عنوان مشخص محدود نبود. آموزش‌های امدادگری، فعالیت در حوزه مقابله با عوامل شیمیایی و تجربه کار با تجهیزات مختلف باعث شده بود در موقعیت‌های گوناگون به نیروها کمک کند. خودش می‌گوید گاهی مسئولیت آموزش نیروهای تازه‌وارد را نیز بر عهده می‌گرفت؛ نیروهایی که برخی از آنها برای نخستین بار فضای جبهه را تجربه می‌کردند.

از خواب نیمه‌شب تا چند قدمی انفجار

یکی از خاطراتی که قصبه هنوز هم با یادآوری آن لبخند می‌زند، به یکی از شب‌های عملیات برمی‌گردد؛ روزهایی که حتی نوع غذایی که برای رزمندگان می‌آوردند، می‌توانست نشانه‌ای از احتمال آغاز عملیات باشد.آن شب هم غذای مخصوصی برای نیروها آوردند. قصبه که آن زمان ۱۵ یا ۱۶ سال بیشتر نداشت، همراه دیگر رزمندگان شام خورد. چند روزی بود که نیروها درست و حسابی استراحت نکرده بودند و خوابشان کم بود. بعد از شام، از شدت خستگی خوابش برد.نیمه‌های شب که بیدار شد، متوجه شد هیچ‌کدام از نیروها نیستند.با خودش گفت: «یا ابوالفضل! این‌ها کجا رفتند؟»

چند لحظه فکر کرد، اما چون نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است، دوباره خوابید و با خودش گفت صبح که شد بلند می‌شوم و می‌روم.

هنوز نیم ساعت از خوابش نگذشته بود که فرمانده بالای سرش آمد و با تعجب پرسید: «مرد حسابی! اینجا چه کار می‌کنی؟ عملیات شده، تو هنوز اینجایی؟»

فرمانده او را به یکی از سنگرها برد؛ سنگری که به شکل سوله و زیر خاک ساخته شده بود. تعدادی نیروی تازه‌وارد نیز آنجا حضور داشتند که تجربه چندانی از شرایط جبهه نداشتند.

قصبه که دوره‌های مربوط به مقابله با حملات شیمیایی را دیده و در این زمینه آموزش‌هایی گرفته بود، به درخواست فرمانده شروع به آموزش نیروهای تازه‌وارد کرد. او برایشان توضیح می‌داد و آنها را با شرایطی که ممکن بود با آن مواجه شوند آشنا می‌کرد. با این حال، ترس در میان برخی از نیروهای تازه‌وارد کاملاً محسوس بود. هر بار صدای موشک یا انفجار به گوش می‌رسید، بعضی از آنها به جای ماندن در سنگر، قصد داشتند بیرون بروند.

قصبه تلاش می‌کرد آنها را آرام کند و می‌گفت: «کجا می‌روید؟! بیایید داخل! بیرون نروید! چند ساعت به همین شکل گذشت تا اینکه نزدیک صبح، عیسی نوجوان از سنگر بیرون آمد و آسمان را نگاه کرد. ناگهان یک جنگنده عراقی را دید که در حال نزدیک شدن بود. هواپیما بمبی را رها کرد و او با توجه به مسیری که بمب طی می‌کرد، حدس زد که بمب دقیقاً به محل استقرار آنها اصابت نمی‌کند و احتمالاً چند ده متر جلوتر فرود خواهد آمد، فرصت زیادی برای فکر کردن وجود نداشت. خودش را داخل سنگر انداخت و به نیروها گفت: همه بخوابید! دهان و گوش‌هایتان را بگیرید!

چند ثانیه بعد، انفجار رخ داد. زمین زیر پایشان لرزید و موج انفجار همه‌جا را تکان داد، اما بمب در فاصله‌ای دورتر از محل استقرار آنها منفجر شده بود و آسیبی به نیروهایشان نرسید.

او هنوز بعد از گذشت سال‌ها جزئیات آن لحظه را به خاطر دارد؛ لحظه‌ای که به گفته خودش، تنها چند ثانیه با یک اتفاق تلخ فاصله داشتند.

جنگ فقط دشمن روبه‌رو نبود

وقتی قصبه از روزهای جبهه حرف می‌زند، تصویرش از جنگ تنها به صدای انفجار و لحظات عملیات محدود نمی‌شود. او از روزهایی می‌گوید که رزمندگان در فاصله میان عملیات‌ها فوتبال بازی می‌کردند، کنار کارون قایق‌سواری می‌رفتند و برای دقایقی از فضای سنگین جنگ فاصله می‌گرفتند. اما در همان جبهه، خطر فقط از سوی دشمنی که آن سوی میدان قرار داشت، نمی‌آمد.

به تعبیر قصبه، رزمندگان علاوه بر دشمن بیرونی، با «دشمن‌ان داخلی» نیز مواجه بودند؛ عقرب، مار و دیگر جانورانی که در گرمای جنوب و مناطق عملیاتی حضور داشتند.خود او نیز از گزیدگی عقرب و اصابت ترکش‌های ریز بی‌نصیب نمانده است.

از پشت‌بام خانه‌ای در اهواز تا خط مقدم جبهه

شربت‌هایی که قرار بود به خط برسند

یکی دیگر از خاطرات متفاوت عیسی قصبه به سال‌های پیش از حضور رسمی‌اش در جبهه برمی‌گردد؛ زمانی که هنوز نوجوانی کم‌سن‌وسال بود و در مسجدی در اهواز به صورت داوطلبانه فعالیت می‌کرد.در مسجد صلواتی، برای رزمندگان شربت آماده می‌کردند و آن را به مناطق عملیاتی می‌رساندند.یک روز که قرار بود گروهی از نیروها شربت‌ها را به خط برسانند، قصبه نیز تصمیم گرفت همراه آنها برود؛ اما مسئول مسجد با رفتنش مخالفت کرد. سنش کم بود و مادرش نیز او را به مسئول مسجد سپرده بود.

قصبه برای رفتن، راه دیگری پیدا کرد؛ داخل ماشین قایم شد. اما خیلی زود پیدایش کردند و او را از ماشین بیرون آوردند. بار دوم هم همین کار را تکرار کرد و باز هم دستش رو شد. تا اینکه برای بار سوم، دوباره خودش را داخل ماشین مخفی کرد. این بار نیز متوجه حضورش شدند، اما در نهایت نتوانست همراه گروه راهی منطقه شود.

گروهی که آن روز به سمت خط حرکت کردند، چند نفر از نیروها بودند؛ از جمله یک پدر و پسر نوجوانش، راننده و چند رزمنده دیگر. ساعت‌ها گذشت و خبری از بازگشت آن‌ها نشد. دو ساعت، سه ساعت و بعد نزدیک عصر، نگرانی بالا گرفت تا اینکه تلویزیون عراق خبر اسارت تعدادی از نیروهای ایرانی را اعلام کرد؛ همان گروهی که قرار بود به منطقه‌ای مشخص بروند، اما در مسیر، به اشتباه وارد محدوده نیروهای عراقی شده بودند.

آن‌ها تصور کرده بودند نیروهای ایرانی در حال اشاره کردن به آن‌ها هستند و همین اشتباه، مسیر حرکتشان را تغییر داده بود. قصبه که آن روز با اصرار فراوان تلاش کرده بود خود را به جبهه برساند، از نزدیک دید که در جنگ، گاهی یک اشتباه کوچک می‌تواند در چند دقیقه مسیر زندگی آدم‌ها را تغییر دهد.

هر کسی برای دفاع از وطن آمده بود

وقتی از قصبه می‌پرسیم چرا با وجود سن کم حاضر شد به جبهه برود، پاسخ او بیشتر از آنکه یک جمله حماسی باشد، روایتی ساده از فضای آن روزهاست با صراحت می‌گوید: آن زمان، بحث حقوق و مزایا یا اینکه چه چیزی نصیب فرد می‌شود، مطرح نبود. کسانی که به جبهه می‌رفتند، با انگیزه‌های مختلف، برای دفاع از سرزمین و خانواده‌هایشان راهی می‌شدند.برای این پسر پدر از دست داده اما یک انگیزه شخصی نیز وجود داشت؛ پدری که در سال‌های نخست جنگ به شهادت رسیده بود، او می‌خواست سهم خودش را در دفاع از خانه و سرزمینی که پدرش برای آن جان داده بود، ادا کند.

سال‌ها از آن روزها گذشته است. آن نوجوان ۱۱ ساله که نخستین روزهای جنگ را از پشت‌بام خانه‌شان در اهواز دید، چند سال بعد راهی جبهه شد، آموزش امدادگری دید، در عملیات‌ها حضور پیدا کرد و در کنار خطرات ناشی از بمب و موشک و ترکش، با خطراتی از جنس عقرب و مار نیز روبه‌رو شد. با این حال، آنچه در روایت امروز او بیش از تعداد ماه‌های حضور در جبهه یا فهرست عملیات‌هایی که در آن‌ها شرکت کرده، پررنگ است، تصویری است که از آدم‌های آن روزها در ذهن و خاطره‌اش باقی مانده است.

به گفته قصبه، در جبهه نیز مانند هر جای دیگری، آدم‌ها متفاوت بودند؛ اما بسیاری از کسانی که وارد فضای جنگ می‌شدند، تحت تأثیر آن محیط و تجربه‌هایی که پشت سر می‌گذاشتند، تغییر می‌کردند.

تغییری که شاید سال‌ها بعد، وقتی خاطرات آن روزها را برای نسل‌های بعد روایت می‌کنند، هنوز بتوان نشانه‌هایش را در کلماتشان پیدا کرد.