دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵ - ۱۳:۱۹

تو بمان، من می‌روم... ؛ خاطره‌ای از حلبچه که هنوز در ذهن یک رزمنده دفاع مقدس زنده است

مصاحبه مشتاقی

به بهانه هفته دفاع مقدس، خبرنگار مفدا مشهد پای صحبت محمدرضا مشتاقی، از کارکنان حفاظت فیزیکی دانشگاه علوم پزشکی مشهد، نشسته است؛ مردی که روایتش از روزهای نوجوانی، تشییع شهدا در خیابان‌های مشهد و خاطره رفیق شهیدش در حلبچه، تصویری زنده از رفاقت و ایثار در سال‌های دفاع مقدس پیش چشم می‌گذارد.

به گزارش مفدا مشهد، بعضی خاطرات با گذشت سال‌ها نه‌تنها کمرنگ نمی‌شوند، بلکه هر بار که از آنها سخن گفته می‌شود، جزئیات تازه‌ای از دلشان بیرون می‌آید؛ خاطراتی که انگار هنوز جایی میان امروز و آن روزها نفس می‌کشند.

پای صحبت محمدرضا مشتاقی کارمند حفاظت فیزیکی دانشگاه که می‌نشینیم، روایتش از دفاع مقدس از یک میدان جنگ آغاز نمی‌شود؛ از کوچه‌های مشهد شروع می‌شود، از روزهایی که هنوز کودکی بیش نبود و کلاس دوم ابتدایی را می‌گذراند. خودش از آن روزها می‌گوید؛ از روزهایی که انقلاب شد و فضای شهر، مدرسه و محله دیگر شبیه گذشته نبود.

چند سال بعد، جنگ آغاز شد. صدای آژیر، خبر جبهه و شهادت، آرام‌آرام به بخشی از زندگی مردم تبدیل شد. مشهد در خط مقدم نبود، اما جنگ را می‌شد از چهره مردم فهمید؛ از جوان‌هایی که یکی‌یکی راهی جبهه می‌شدند، مادرانی که چشم‌به‌راه فرزندانشان بودند و پیکر شهدایی که بر شانه‌های مردم تشییع می‌شدند.

محمدرضا آن روزها نوجوانی بیش نبود، اما به گفته خودش، جنگ خیلی زودتر از آنچه باید، او را با معنای شهادت آشنا کرد.

دوشنبه‌ها و پنجشنبه‌هایی که برای یک نوجوان متفاوت بود

وقتی از مدرسه‌اش در محدوده خسروی مشهد می‌گوید، مکثی کوتاه دارد؛ انگار هنوز مسیر آن روزها را در ذهنش دنبال می‌کند. دوشنبه‌ها و پنجشنبه‌ها برای او و دوستانش حال‌وهوای دیگری داشت.

پیکر شهدا از مسیر چهارراه خسروی عبور می‌کرد و مردم برای بدرقه آنها جمع می‌شدند. نوجوان‌ها هم میان جمعیت بودند؛ نوجوان‌هایی که شاید هنوز معنای کامل جنگ را نمی‌دانستند، اما می‌فهمیدند کسانی که از مقابلشان عبور می‌کنند، دیگر قرار نیست به خانه برگردند.

مشتاقی می‌گوید: بعدها فهمیده است همان صحنه‌ها بخشی از کودکی او را ساخته‌اند. از همان روزها بود که واژه «شهید» برایش دیگر فقط یک کلمه نبود؛ چهره داشت، اسم داشت و گاهی تصویری جوان روی قاب یک تابوت.

در همان سال‌ها، پایگاه‌های بسیج محله‌ها نیز فعال‌تر شدند. جوان‌ترهای محله راهی جبهه می‌شدند و نوجوان‌هایی مثل مشتاقی ابتدا از دور شاهد این رفت‌وآمدها بودند و بعد کم‌کم خودشان وارد این فضا شدند. گشت‌های شبانه، مسجد، پایگاه بسیج و مراسم مذهبی، بخشی از زندگی آنها شد.

مسابقه‌ای برای بیشتر از خود گذشتن

وقتی از آن روزها حرف می‌زند، بیشتر از سختی‌های جنگ، از آدم‌ها و روحیه‌ای می‌گوید که به اعتقاد او، شاید امروز تصورش برای نسل جدید آسان نباشد.

او از روزهایی یاد می‌کند که انگار میان رزمندگان مسابقه‌ای شکل گرفته بود؛ اما نه برای اینکه چه کسی بیشتر داشته باشد، بلکه برای اینکه چه کسی بیشتر از خودش بگذرد.

یکی از غذایش می‌گذشت، یکی از استراحتش، یکی برای آوردن آب پیش‌قدم می‌شد و دیگری حاضر بود سخت‌ترین کار را به دوش بگیرد تا دوست و همرزمش راحت‌تر باشد.

در سنگر، تفاوت‌ها کم‌رنگ می‌شد؛ بسیجی، سرباز، نیروی سپاه یا ارتش، همه در کنار یکدیگر بودند و هدف یکی بود؛ دفاع از وطن.

مشتاقی می‌گوید: شاید مهم‌ترین چیزی که از آن سال‌ها برایش باقی مانده، همین روحیه است؛ اینکه اگر روزی خطری جدی کشور را تهدید کرد، انسان بتواند از خودش بگذرد و دیگری را بر خودش مقدم بداند.

سنگرهایی که فقط خاکریز نبودند

از محمدرضا مشتاقی درباره روزهای حضور در جبهه که می‌پرسم، روایتش فقط به صدای انفجار و گلوله محدود نمی‌شود. از شب‌هایی می‌گوید که در سنگرها دعا می‌خواندند، مراسم مذهبی برگزار می‌کردند و با یکدیگر حرف می‌زدند؛ همان لحظه‌هایی که به گفته او، رفاقت‌ها عمیق‌تر می‌شد.

گاهی فرمانده‌ای که جایگاه بالاتری داشت، پیش از همه بیدار می‌شد و به فکر نیروهایش بود. گاهی رزمنده‌ای مسن‌تر برای آوردن آب پیش‌قدم می‌شد و گاهی کسی از سهم خودش می‌گذشت تا دیگری چیزی کم نداشته باشد.

وی تأکید می‌کند اینها فقط صحنه‌هایی در فیلم‌های دفاع مقدس نیست؛ بسیاری از این لحظه‌ها را خودش دیده و زندگی کرده است. سختی بود، کمبود بود و خستگی بود؛ اما چیزی که اجازه نمی‌داد این دشواری‌ها بر روحیه رزمندگان غلبه کند، همان حس همدلی و هدف مشترک بود.

تو بمان، من می‌روم... ؛ خاطره‌ای از حلبچه که هنوز در ذهن یک رزمنده دفاع مقدس زنده است

حلبچه؛ خاطره‌ای که با یک جمله ماندگار شد

اما وقتی صحبت به حلبچه می‌رسد، لحن روایتش تغییر می‌کند. میان تمام خاطرات آن سال‌ها، یک روز برای او هیچ‌وقت تمام نشده است؛ روزی که سال‌ها گذشته، اما هنوز جزئیاتش را به یاد دارد.

در منطقه حلبچه، زیر تپه‌ای که به «تپه مزاحم» معروف بود، نیروها در سنگرهای پدافندی مستقر بودند. ظهر بود. مشتاقی و چند نفر دیگر داخل سنگر نشسته بودند و ناهار می‌خوردند. صدای توپ و خمپاره از دور شنیده می‌شد که ناگهان صدای انفجاری آمد....

بعد، سکوت.

دکل بی‌سیم بالای تپه دیگر صدایی نداشت.

او تصمیم گرفت خودش برای بررسی وضعیت دکل برود. سن‌وسالش کمتر بود و شاید همین موضوع باعث شد یکی از رزمندگان بزرگ‌تر نگرانش شود. رضا توکلی آنجا بود.

مشتاقی در ادامه روایتش، به همان لحظه‌ای می‌رسد که سال‌هاست در ذهنش مانده است. رضا دست او را گرفت و گفت: «نه، شما بشین. من می‌رم.»

یک جمله کوتاه.

رضا بلند شد و به سمت تپه رفت و مشتاقی ماند.

حدود ۱۰ دقیقه بعد، چند انفجار دیگر از سمت تپه شنیده شد. باز هم خبری نشد. چند نفر از نیروها راه افتادند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است.

بالای تپه، رضا را پیدا کردند؛ اما دیگر زنده نبود. گلوله به او اصابت کرده بود و رضا توکلی همان‌جا به شهادت رسیده بود.

تصویری روی شیشه خودرو که از ذهنش پاک نشد

پیکر رضا را پایین آوردند و داخل خودرو گذاشتند تا منتقل کنند. راننده پشت فرمان نشست، اما چند لحظه بعد پیاده شد. گریه می‌کرد.

مشتاقی و دیگران جلو رفتند تا آرامش کنند. راننده به شیشه جلوی خودرو اشاره کرد.

وقتی نگاه کردند، آثار انفجار و پیکر شهید روی شیشه خودرو باقی مانده بود.

مشتاقی می‌گوید: آن تصویر برای یک نوجوان صحنه ساده‌ای نبود و هیچ‌وقت از ذهنش پاک نشد.

شاید به این دلیل که رضا می‌توانست بماند؛ می‌توانست اجازه دهد کس دیگری به سمت تپه برود. اما دست او را گرفته بود و گفته بود: «تو بمان، من می‌روم.»

همین جمله کوتاه، سال‌هاست در ذهن مشتاقی مانده است.

تو بمان، من می‌روم... ؛ خاطره‌ای از حلبچه که هنوز در ذهن یک رزمنده دفاع مقدس زنده است

روایتی برای نسل امروز

سال‌ها از آن روزها گذشته است. جنگ تغییر کرده، فناوری تغییر کرده و شکل تهدیدها نیز متفاوت شده است؛ اما مشتاقی معتقد است یک چیز نباید تغییر کند؛ روحیه ازخودگذشتگی.

وقتی از او درباره آنچه نسل امروز می‌تواند از آن روزها بیاموزد می‌پرسم، پیشنهادش ساده است؛ گاهی به گلزار شهدا بروند، بهشت رضا(ع) مشهد را ببینند، عکس شهدا را نگاه کنند و به سن و سالشان دقت کنند.

او می‌گوید بسیاری از کسانی که امروز نامشان روی سنگ مزارهاست، زمانی جوان‌هایی هم‌سن‌وسال همین نسل بوده‌اند.

مشتاقی تأکید می‌کند: «شاید امروز مشکلات و سختی‌های زیادی وجود داشته باشد، اما باید بدانیم امنیتی که داریم، بدون فداکاری آدم‌هایی که از خودشان گذشتند، به دست نمی‌آمد.»

او از نسل جوان نمی‌خواهد فقط گذشته را بشنود؛ می‌خواهد آن را بفهمد. می‌خواهد بداند پشت هر نام روی سنگ مزار، یک انسان بوده، یک خانواده، یک رفاقت و گاهی یک جمله ساده؛ همان جمله‌ای که رضا توکلی سال‌ها پیش به او گفت: «تو بمان، من می‌روم.»

شاید دفاع مقدس را نتوان فقط با تاریخ‌ها و عملیات‌ها روایت کرد. گاهی برای فهم آن روزها، کافی است پای صحبت یک رزمنده نشست؛ مردی که امروز از کارکنان حفاظت فیزیکی دانشگاه علوم پزشکی مشهد است و سال‌ها پس از آن روزها، هنوز صدای دوستش را به یاد دارد؛ صدایی که در میان هیاهوی جنگ، با یک جمله کوتاه ماندگار شد: «من می‌روم.»