داستان صعود از سهشنبه بیستم مردادماه آغاز شد؛ روزی که من و دوستم مشهد را ترک کردیم و با کولهباری از تجهیزات و انگیزه، راهی شمال شدیم. مقصد، رینه و از آنجا دماوند بود؛ قلهای که قرار بود پس از پنج ماه تمرین مداوم، نتیجه تلاشهایمان را در ارتفاع ۵۶۱۰ متری به ما نشان دهد.
شب را در شاهرود گذراندیم. خستگی مسیر بود، اما فکر صعود اجازه نمیداد ذهنمان از قله فاصله بگیرد. صبح روز بعد حرکت را به سمت رینه ادامه دادیم و عصر به این روستا رسیدیم. در پارک شقایق کمپ زدیم و برای صعود روز بعد آماده شدیم. دماوند از دور، استوار و باشکوه، در میان ارتفاعات البرز مرکزی دیده میشد و حالا دیگر فاصله ما با هدف چندان زیاد نبود.
صبح روز بعد به سمت پارکینگ جبهه جنوبی حرکت کردیم. از آنجا با لندرور خودمان را به گوسفندسرا رساندیم و برای سبکتر شدن مسیر، بخشی از بار را به قاطرها سپردیم. حدود سه ساعت و نیم کوهپیمایی در پیش داشتیم تا به بارگاه سوم، در ارتفاع ۴۲۰۰ متری، برسیم.
فضای بارگاه سوم متفاوت از چیزی بود که تصور میکردیم. صحبت از تلاش نزدیک به هزار نفر برای صعود در شب گذشته بود؛ اما شرایط نامساعد جوی اجازه نداده بود بسیاری از آنها به مسیر قله ادامه دهند. دماوند زیر ابرهای تیره پنهان شده بود و نشانههای هوای نامساعد در ارتفاعات بالاتر کاملاً محسوس بود.
حدود ساعت یک ظهر به بارگاه رسیدیم. در همانجا کمپ کردیم، تجهیزات صعود را آماده گذاشتیم و تلاش کردیم برای صعود صبح روز بعد استراحت کنیم. ساعت هشت شب خوابیدیم تا ساعت سه صبح بیدار شویم. در آن ارتفاع، اختلاف دما با مشهد را بهخوبی میشد احساس کرد. غذای سبکی خوردیم، لباسها و تجهیزات را آماده کردیم و ساعت چهار صبح راه افتادیم.
تاریکی، سرمای صبحگاهی و ارتفاع، صعود را به تجربهای متفاوت تبدیل کرده بود. مسیر را قدمبهقدم بالا میرفتیم و هرچه ارتفاع بیشتر میشد، شرایط سختتر میشد. پس از ساعتها کوهپیمایی، سرانجام حدود ساعت یکونیم بعدازظهر به قله رسیدیم.

اما دماوند در روز صعود، چهرهای متفاوت به ما نشان داد. مه غلیظ تمام قله را پوشانده بود و دید افقی در برخی نقاط به کمتر از یک متر میرسید. در همان شرایط، لحظهای کوتاه برای ثبت خاطره صعود پیدا کردیم و عکسی به یادگار گرفتیم؛ عکسی که شاید بیش از هر تصویر دیگری، سختی مسیر و شرایط آن روز را روایت کند.
حدود ساعت دو بعدازظهر فرود را آغاز کردیم. مسیر بازگشت، اگرچه از نظر ارتفاع رو به پایین بود، اما به همان اندازه خستهکننده و دشوار پیش میرفت. بارگاه سوم بارها در میدان دیدمان قرار میگرفت، اما رسیدن به آن آسان نبود؛ هرچه جلوتر میرفتیم، انگار مقصد همچنان همان فاصله را با ما حفظ میکرد. سرانجام حدود ساعت هفت عصر به بارگاه سوم رسیدیم.
صبح روز بعد، پس از استراحت، مسیر بازگشت به سمت گوسفندسرا و پارکینگ را ادامه دادیم و راهی مشهد شدیم؛ با خستگی یک صعود سنگین و خاطرهای که برای مدتها از ذهنمان پاک نخواهد شد.
ما از جغرافیای خراسان رضوی به قلب البرز رفتیم تا یکی از مهمترین قلههای ایران را تجربه کنیم؛ اما آنچه از این سفر با خودمان برگرداندیم، فقط خاطره ایستادن بر بام ایران نبود. این صعود فرصتی بود برای شناخت بهتر تواناییها و محدودیتهای خودمان و تماشای بخشی از عظمت طبیعت ایران از ارتفاعی متفاوت.
فتح دماوند برای ما حاصل یک اتفاق یا تصمیم ناگهانی نبود؛ پشت این صعود، پنج ماه تمرین مداوم و نفسگیر قرار داشت. پنج ماه تلاش برای اینکه وقتی روز صعود فرا رسید، بتوانیم در برابر سختی مسیر ایستادگی کنیم و در نهایت، چند ساعت را در بلندترین نقطه ایران بگذرانیم؛ جایی که مه و باد اجازه نمیداد دماوند تمام شکوهش را به ما نشان دهد، اما همین حضور کوتاه بر قله، برایمان کافی بود تا بدانیم مسیر پنجماهه تمرین، ارزش رسیدن به این نقطه را داشت.