آرزوی کربلاش به دلم نمونده بود، ولی آرزوی گریه توی بین الحرمین چرا...
از وقتی یادمه هرسال با هر کمبودی خودمو رسوندم به کربلاش ولی هنوزم شک دارم که به حسینی شدن رسیدم یا نه؟
با خودم قول دادم امسال برای خودمم که شده وقتی چشمم به باب القبله افتاد گریه کنم، بلکه سبک بشم، ولی چه سبک شدنی؟
سبک بشم از گناه یا حسرت یا دلتنگی که هرسال با دیدنش بیشتر می شد؟
تجربه اش رو داشتی، با اینکه کنار یک نفری باز هم دلتنگش میشی؟ من همونم
آفتاب نزده، چشمم خورد به گنبد و اون نخل هایی که گواه از حضورش می داد و قطره های اشک سمجی که دیدم را تار و تارتر می کرد
هر کدوم یک بار دورشون گشتم و بین هر دو در بین الحرمین نشستم...
از گناهام، از نرسیدن هام، از دلتنگی ها، از رویاها و آرزوهام گفتم، برای هر کدوم یکی یکی گفتم
صورتم خیس بود، فکر کنم عرق شرم بود اما نمیدونم چرا اطرفیان حرف از مه پاش بین الحرمین می زدند
اونقدر نگا نگا کردم که خودم از رو رفتم و سبک شدم، حس دیده شدن بهم دست داد، حسی که می گفت خیلی وقت هست که تو را می شناسم نیازی به گفتن نیست. پس من هم تا جایی که شد با نگاه حرف های ناگفته ام رو گفتم.
با یک التماس دعا و آخرین نگاه دلم آروم شد و قول رسیدن رو از خواهرشون گرفتم و برگشتم به خود واقعیم، یعنی آرزو بودن!
و این زیباترین آرزویی بود که بازهم آرزویش خواهم کرد...
نویسنده: آرزو زارع
پوستر: نرجس شفیعی