بعضی سفرها، آدمی را از خانهای به خانهی دیگر میبرند، از شهری به شهری، از نقطهای به نقطهای بر روی نقشهی خاک. اما سفر اربعین، از این قاعده مستثناست؛ این سفر، تو را به جایی میبرد که هرگز در هیچ نقشهای ترسیم نشده است. او تو را به عمق وجود خودت بازمیگرداند، به آن گوشهی پنهانِ دلت که شاید سالها بود از آن غافل مانده بودی. در این مسیر، تو مسافرِ بیرون نیستی؛ تو مسافرِ درونِ خودت هستی، و هر گام، چون کلیدی است که دریچهای تازه بر روی حقیقتِ وجودت میگشاید.
هر قدمی که در این راه برداشته میشود، یک تمرینِ عاشقانه است؛ تمرینی برای آنکه بیاموزی عشق، تنها یک احساسِ گذرا نیست، بلکه میدانی است برای ایستادگی و فداکاری. تمرینی برای ایثار، که در مکتب حسین، یعنی بخشیدنِ آنچه داری، بیآنکه منتظر پاداشی باشی. تمرینی برای آزادگی، که در این مسیر معنا میشود؛ چرا که راه رفتن برای حسین، یعنی سر فرود نیاوردن برابرِ هیچ باطلی، حتی اگر تنهایی و حتی اگر سخت باشد. این جاده، تو را از قیدِ منیتها، از غرورِ خویشتن، از وابستگیهای کاذب، آزاد میکند و به جایی میرساند که دیگر جز عشق، چیزی در میان نیست.
هر سلامی که در این راه، با لبانی خشکیده از شوق، بر زبان جاری میشود، یک عهد تازه است؛ عهدی با آن حضرت که در روزگارِ غربتِ حق، تنها برایش سرباز ماند و تن به ذلت نداد. این سلام، با هر بار تکرار، پیمانی است برای زیستن به رنگِ مکتبِ او؛ برای پایمردی بر سرِ ارزشهایی که او برایشان جان داد. در این مسیر، وقتی میگویی "السلام علیک یا اباعبدالله"، فقط به کسی سلام نمیدهی که قرنها پیش از این جهان رفته است؛ بلکه به نوری سلام میدهی که همچنان در رگهای تاریخ میتپد، و در جانِ هر آزادهای، جاری است.
اینجا، کربلا فقط یک نشانهی جغرافیایی نیست؛ او مقصدِ پاها نیست، که قرارگاهِ دلهای بیقرار است. کربلا، همان نقطهای است که دلها، پس از سالها سرگردانی در بیابانهای غفلت، نهایتاً در آن آرام میگیرند. این شهر، خانهی آن دلِ شکستهای است که در ظهرِ عاشورا، برای همیشه، بر تارکِ عشق، علم کرد. آری، کربلا خودش مقصد نیست؛ او بهانه است برای رسیدن به آن قرارگاهی که درونِ خودِ زائر جوانه میزند؛ آنجا که دل، از تمامِ اضطرابها تهی میشود و در سکوتِ عشق، با خالقِ خویش، همآواز میگردد.
در این سفر، تو را با خودت رها میکنند تا از نو متولد شوی؛ تا غبارِ روزمرگی را از چهرهی جان بزدایی و خود را آنگونه که هستی، یا آنگونه که باید باشی، بازشناسی. اربعین، تولدی دوباره است؛ تولدی که با هر قدم، جشن گرفته میشود و با هر نفس، عمق مییابد. اگر میروی، نه برای دیدنِ یک شهر، که برای دیدنِ خویشتنِ حقیقیت میروی؛ اگر میرسی، نه به درِ ضریح، که به درِ جان خودت میرسی؛ و اگر برمیگردی، دیگر آن کسی نیستی که رفته بودی. این است رازِ این سفر؛ که مسافر را از خودش میگیرد تا به خودش بازگرداند.
