*دلنوشته*
*(سید محمد علی نقوی، دانشجویی پزشکی ترم 11)*
120 روز گذشته است، اما هنوز آن روز از خاطرم پاک نشده است. من، یک دانشجوی پاکستانی در ایران، هرگز گمان نمیکردم روزی خبر شهادت رهبرمان را اینگونه بشنوم. هنوز صدای زمزمهها در راهروهای خوابگاه دانشجویان بینالملل در گوشم هست؛ لحظهای که خبر رسید، سکوتی سنگین همهجا را فرا گرفت و بعد، اشک بود که بیاختیار بر گونهها جاری شد.هیچگاه تصور نمیکردم روزی در غربت، چنین احساس یتیمی را تجربه کنم. هیچکس از ملیت و زبان دیگری نمیپرسید؛ همه یک داغ مشترک داشتیم.
رهبر شهید همیشه میگفتند: «*دانشجویان بینالملل، فرزندان من هستند*.» شاید همین یک جمله کافی بود تا ما، هزاران کیلومتر دور از وطن، ایران را خانهی دوم خود بدانیم. تا وقتی ایشان بودند، هرگز احساس غریبی نمیکردیم؛ گویی پدری مهربان در این سرزمین، دلنگران فرزندانش بود.
آن شب، وقتی خبر شهادت رسید، راهروهای خوابگاه بینالملل در سکوتی سنگین فرو رفت. چند لحظه بعد، صدای گریه از هر اتاق بلند شد. *ایرانی، پاکستانی، عراقی، لبنانی، افغانستانی، آفریقایی... دیگر هیچ تفاوتی میان ما نبود. همه، مانند فرزندانی بودیم که خبر رحلت پدرشان را شنیدهاند. * اشکها بیاختیار جاری بود و دلها باور نمیکردند که دیگر آن پدر دلسوز در میان ما نیست.
آن شب، برای نخستین بار، معنای واقعی یتیمی را فهمیدم.
آن روز فهمیدم که بعضی انسانها متعلق به یک کشور نیستند؛ دلهای بسیاری در سراسر جهان با نامشان میتپد. برای ما که از پاکستان آمده بودیم، او تنها یک رهبر سیاسی نبود؛ نماد استقامت، عزت و دفاع از مظلومان بود.
برای ما، او فقط یک رهبر سیاسی نبود؛ پناهی بود که در سایهی او احساس امنیت، عزت و تعلق میکردیم. حضورش به ما اطمینان میداد که در این سرزمین تنها نیستیم.
خدایا! ما را قدردان راه شهیدان قرار ده و توفیق عطا فرما که ادامهدهنده راه حق، عدالت و عزتی باشیم که او برای آن جان خود را تقدیم کرد.
اللهم ارزقنا شفاعة الشهداء، وثبتنا علی طریقهم.
#روایت_خاطره