سختترین مادهی کل بدن شما، استخوانِ ران یا جمجمهتان نیست. سختترین و نفوذناپذیرترین زرهی که تکتک ما با خودمان حمل میکنیم، همان لایهی سفید و براقی است که همین الان پشت لبخندتان پنهان شده: مینای دندانتان!
اما تا حالا فکر کردید این زرهِ قدرتمند، این دیوارهای که در برابر سختترین فشارها مقاومت میکند، چطور از پا درمیآید؟ با یک ضربهی محکم؟ با یک تصادف؟ نه. این زرهِ مستحکم، همیشه تسلیمِ یک فرایندِ کاملا نامرئی، خاموش و بیصدا میشود. تسلیمِ چیزی که به آن میگوییم، پوسیدگی!
امروز روز ملی دندانپزشکی است. اما قرار نیست اینجا بشینیم و درباره شیوه صحیح مسواک زدن حرف بزنیم! امروز، مطب دندانپزشکی، صندلی چرمی، نورِ کورکنندهی هدلایت یونیت و آن صدای دلهرهآور توربین، قرار است برایمان تبدیل بشوند به بزرگترین استعاره از زندگی، جوانی و دغدغههایی که هر روز با آنها میجنگیم.
داستانِ فروپاشی درونی، همیشه از یک نقطهی سیاه خیلی کوچک شروع میشود. نقطهای که آنقدر ریز است که اصلا دیده نمیشود. در واقع، در مراحل اولیه، سرعت رشد این تخریب بسیار کند است. اگر بخوایم به زبان ریاضی حرف بزنیم، تا زمانی که پوسیدگی در سطح مینای دندان است، رشدش شبیه به یک تابع خطی با شیب بسیار بسیار کم است.
اما فاجعه از جایی شروع میشود که این نقطه، لایهی سخت را سوراخ میکند و به بافت نرمِ زیرین یعنی عاج دندان میرسد. آنجاست که معادله کاملا عوض میشود. حالا ما با یک تابع نمایی روبرو هستیم که هربار سرعت حرکتش چند برابر میشود!
در این مرحله، از بیرون هنوز همه چیز سفید و سالم است. شما لبخند میزنید، غذا میخورید و هیچ دردی حس نمیکنید؛ اما آن زیر، یک تونلِ تاریک با سرعت به سمت عصبتان حرکت میکند. شما خبر ندارید که زیر آن ظاهرِ بینقص، همه چیز درحال پوک و توخالی مشدن است. تا اینکه یک شب با یک دردِ کُشنده از خواب میپرید. دردی که بهتان ثابت میکند نادیده گرفتن یک مشکل، باعث ناپدید شدن آن مشکل نمیشود.
زندگی تحصیلی، عاطفی و روانی ما در این سن و سال، دقیقا شبیه همان دندانمان است... خیلی از ما یک زرهِ بینقص برای خودمون ساختیم. یک ظاهر قوی برای خانواده، یک لبخندِ جذاب برای استوریهای اینستاگرام و یه استایل شیک برای پروفایل تلگرام. ما یاد گرفتیم از بیرون محکم به نظر برسیم، اما آن نقطههای سیاه نامرئی کار خودشان را میکنند.
پوسیدگیهای خاموشِ زندگی ما چه چیزهایی هستند؟ همون پروژهای که از ترسِ کامل نبودن، مدام انجامش رو به تعویق میاندازیم. همان رابطهی سمی و آزاردهندهای که جسارتِ تمام کردنش را نداریم. همان بغضهای فروخورده، حرفهای نزده و اضطرابهای کوچکی که سرکوبشان میکنیم. ما به آنها بیتوجهیم، چون امروز درد ندارند. چون هنوز میتوانیم به ظاهر لبخند بزنیم. به خودمان میگیم: «حالا وقت هست، بعدا یه فکری به حالش میکنم.» اما آن تابعِ نمایی، زیرِ پوستِ ذهن ما، به سمت عصبِ روانمان حرکت میکند؛ و اینجاست که سر و کلهی قهرمانِ داستان، یعنی دندانپزشک پیدا میشود. اصلا بیاید مفهومِ دندانپزشکی را به عنوانِ “هنرِ مواجهه” نگاه کنیم.
وقتی روی صندلی یونیت مینشینیم، دندانپزشک نورِ تند و تیزی را مستقیم بر تاریکترین نقاط میاندازد. او با متهی توربین پر سر و صدایش، آن ظاهرِ سفید اما توخالی را بیرحمانه تا جایی که لازم است میتراشد. او سراغ همان سیاهیهایی میرود که ما مدتها بود از آنها فرار میکردیم.
بله، صدای آن دستگاه ترسناک است؛ تراشیدنِ بخشهای پوسیده درد دارد. اما این درد از جنسِ ویرانی نیست؛ دردی از جنسِ درمان و سازندگی است! دندانپزشک، قسمتهای خراب را تخریب میکند تا درنهایت “ریشه” را نجات بدهد و پایهی اصلی را حفظ کند. او به ما یاد میدهد که برای نجات دادنِ کل سیستم، گاهی باید شجاعتِ تراشیدن و دور ریختنِ بخشهای آسیبدیده را داشته باشیم.
ما هم در زندگیمان به این تراشیدنها نیاز داریم. گاهی باید خودمان روی صندلیِ صداقت بنشینیم. باید نورِ تندِ واقعیت را بر نقاط تاریکِ ذهنمان بیندازیم. مواجه شدن با ترسها، باز کردن گرههای عاطفی و شروع کردنِ کارِ سختی که مدتهاست از آن فرار میکنیم، دقیقا مثل همون صدای توربین، اولش استرسزا است. اما اگر شجاعتِ تحملِ این دردِ مقطعیِ درمان را نداشته باشیم، فردا باید با از دست دادنِ کاملِ آن موقعیت، آن رویا یا آن بخش از وجودمان کنار بیایم.
روز دندانپزشک را به تمام دانشجوهای دندانپزشکی که سخت درس میخوانند تا فردا ناجیِ ریشهها و لبخندهای آدمها باشند، تبریک میگوییم و از شما میخواهیم که امشب وقتی روبهروی آینه ایستادید، فقط دندونهایتان را بررسی نکنید؛ یک نگاه عمیق هم به روان و ذهناون بیندازید و اگه نقطهی سیاهی دیدید، از آن فرار نکنید! شجاع باشید و قبل از اینکه درد به عصب برسد، تراشیدنش را شروع کنید.