به گزارش مفدا، آیین اختتامیه هشتمین دوره جشنواره فرهنگی وزارت بهداشت، ۲۵ فروردین ۱۳۹۶ با حضور بیش از هزار و ۴۰۰ برگزیده مراحل پیشین این رویداد ملی، در پردیس تئاتر تهران آغاز شد و یک هفته به طول انجامید.
در این دوره از جشنواره در مجموع بیش از ۱۱ هزار تن از دانشگاهیان کشور، شامل دانشجویان، کارکنان و استادان در ۲۶ رشته در قالب بخشهای«ادبی»، «تئاتر»، «فیلم»، «موسیقی» و «هنرهای تجسمی» به رقابت با یکدیگر پرداختند و بیش از ۴۱ هزار اثر به دبیرخانه جشنواره ارسال کردند.
در رشته شعر کلاسیک دانشجویان علوم پزشکی این دوره از جشنواره که با استقبال خوب دانشجویان نیز همراه بود، امیرمحمد خوبان ازغدی از دانشگاه علوم پزشکی بجنورد موفق به کسب عنوان نخست شد و پس از وی فرزانه شریفات از دانشگاه علوم پزشکی اهواز دوم و ریحانه طالبی از دانشگاه علوم پزشکی کاشان سوم شدند.
ترانه برتر بخش دانشجویان دانشگاه های علوم پزشکی هشتمین دوره جشنواره فرهنگی را در ادامه میخوانید.
بسم ا... از لبان تو هنگام دلبری
چون میکشد مرا به مقام دلآوری
ای کشتی نجات که در خون شناوری
ما را از این کرانه به خورشید میبری
اینجا برای بال کشیدن فضا کم است
باید به فکر چاره بیفتم دعا کم است...
بیرق به پا کنید که صاحب علم نماند
چیزی به غیر عشق از این بیش و کم نماند
در گنبد کبود بساط ستم نماند
جامی از آن کرانه بیاور که جم نماند
این معجزه ست... معجزهی دشت کربالا ست...
عمری گذشت و رد قدمهات پابهجاست...
این شهسوار عشق اگر ربنا کند
میترسم اینکه باز قیامت به پا کند
باید کسی بیاید و او را صدا کند
از ھرچه غیر اوست مرا هم رها کند
من آشنای گم شدہی حیرت توام
از عاشقان حادثهی غیرت توام
مثل دلآوری که علم ارث میبرد
قاسم از عاشقان حرم ارث میبرد
یک ذولفقار تیزِ دو دم ارث میبرد
فرزند مجتبی ست... کرم ارث میبرد...
ارثش همین که جان دهد و جاودان شود
یعنی فدای حضرت جان و جهان شود
با اسب میرود به تکاپوی تن به تن
آنقدر با شتاب که جا ماندہ از بدن
یک زخم این شهید اگر واکند دهن
سیلاب لاله میچکد از چاک پیرهن
هنگام کارزار مجال سخن نداشت
این روح سربلند نیازی به تن نداشت...
تا رخصت رهایی تن از پدر گرفت
سر را به روی دست به جای سپر گرفت
زود از قضا گذشته و راہ قدر گرفت
از سهم عاشقانه کمی بیشتر گرفت
اکبربه کام عشق اگر...زودتر برو...
من عاشق نگاہ تو ھستم پسر...برو...
آمد به قتلگاہ کمی دلبری کند
با شیوہای جدید پیام آوری کند
در بین کافران تو پیغمبری کند
جامی چنین گرفته اگر ساغری کند
میترسم اینکه باز به دستش امان دهد
برخیزد از زمین و زمان را تکان دهد
ای کودکان تشنه سبو را بیاورید
باران حرمله ست گلو را بیاورید
زهرا که نیست زینب او را بیاورید
ما تشنه نیستیم... عمو را بیاورید...
گفتند کودکان و نفهمید روزگار
ای وای از این زمانهی کج فهم و نابکار
زخم از بدن سر است به عریانیات قسم
بر خط خون مانده به پیشانیات قسم
کند است تیغ عشق به قربانیات قسم
بر ربنای لحظهی حیرانیات قسم
ای دشنههای تشنه ببارید بر بدن
پیروزی از من است در این جنگ تن به تن
در بین این قبیله فقط آشنا تویی
طاقت نداشتم که بگویم خدا تویی
کفر است دین ِهر که نفهمد دعا تویی
اینجا نفس کم است بگویم هوا تویی
ای آفتاب گم شده در خون طلوع کن
از انتهای عالم گردون طلوع کن
مقتل نگار چشم ببند و دهان بدوز
دارد چه کار میکند این عشق خانهسوز
سیل غم است سینهی پیر و جوان هنوز
شب روسیاه مانده و پیچیده دور روز
دیگر نگو... نگو که چه شد دشت کربالا
مقتل نگار... روضه بخوان در سکوت ما...