یکشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۳ - ۱۰:۳۴

تهیه شده در واحد چند رسانه‌ای مفدا_جهرم؛

یادداشت دانشجویی/انقد فکرای تو ذهنم بلند بلند داشتن حرف میزدن که سرم از حجم اون همه حرف گیج میرفت

یادداشت

یادداشت مفدا_جهرم

یادداشتی زیبا به قلم یکی دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی جهرم در خصوص تجربه اولین روزهای حضور در دانشگاه.

به گزارش مفدا_جهرم، انقد فکرای تو ذهنم بلند بلند داشتن حرف میزدن که سرم از حجم اون همه حرف گیج میرفت. نمیدونستم کجام و چیکار داشتم میکردم .من اومده بودم که درس بخونم پس چرا داشتم کاشی های راهرو های دانشگاه رو متر میکردم. تا به خودم اومدم پشت در مفدا بودم و با خودم دعا دعا میکردم که برخلاف همیشه که به در بسته میخوردم این بار در باز باشه و اون اغوش هم به روی من باز باشه .

در باز بود حتی اگه چیز دیگه ای هم قرار بود از خدا بخوام همینو بازم درخواست میکردم.

رفتم تو ،زود از چشمام فهمید که باید بغلم کنه خیلی زود خودمو توی بغلش جا کردم . تند تند داشتم عطر روی مانتوش رو توی بینیم میکشیدم تا نشونه ای از مامانم رو لابه لای اون بغل پیدا کنم و فک کنم که موفق شدم و تونستم بوی مامانم و محبتشو توی وجودش پیدا کنم.

با بغضی که هر لحظه نزدیک بود بشکنه گفتم بوی مامانمو میدین و اون نگران تر از قبل پرسید چی شده حالت خوبه؟ گفتم نه حالم خوب نیست.اولین باری بود که داشتم اعتراف میکردم خوب نیستم راستی راستکی مث مامانم اعتراف گیرنده خوبی بود.

گفت بیا بشین پیشم و برام تعریف کن ببینم چیشده که چشمای دخترم اشکیه.

وسط گریه خندیدم ولی تلخ تر از زهر.

نشستم و بی هیچ بهونه‌ای همه چیو واسش گفتم. اینکه دلیل این چشای اشکی چی بود و چرا .

حرف زدیم انقد زیاد که هیچکس دیگه توی امور دانشجویی نمونده بود همه رفته بودن ولی ما هنوز داشتیم به حرفای همدیگه گوش میدادیم. اون حرف میزد و من یواش یواش با حرفاش اشک میریختم و سعی میکردم که پنهونش کنم. من حرف میزدم و اون با چشماش حرفامو میفهمید .

تا حالا هیچوقت اینقدر راه پیش روم واسم روشن و مشخص نبود که اون زمان وقتی داشتم حرف میزدم واسم روشن شده بود.انقدر حرفاش اون روز به قلبم چسبیده بود که دلم میخواست که حرفاشو بذارم توی قلبم تا قلبم باهاش گرم بشه و بمونه .

وقت خداحافظی شده بود دوباره به اغوش کشیدمش و برخلاف میلم ازش جدا شدم . مثل مامانی که با چشماش بچشو بدرقه مدرسه میکنه منو بدرقه راهم کرد و گفت قول میدم همه چی درست میشه .

چشماش واسه درست شدن همه چی و حرفاش واسه گرم شدن قلب ترسیدم کافی بود چون همه چی واقعا درست شد.