گرد غم پاشیده اند به خرابه.سکوت است و سکوت.فقط صدای گریه ای می آید.رقیه است نازدانه سه ساله ابا عبدالله. عاشورای بزرگی در چشم های او خلاصه شده است.دست هایش چه قدر کوچک است برای به آغوش کشیدن صبر و سختی .عمه هر چقدر تلاش می کند بی فایده است.دختر است دیگر، دختر.دلش بابا را می خواهد. فقط بابا ،آغوش آرامش بخشش ،لبخند مهربانش.میان این همه سکوت ضجه های کودکانه ای ستون های متزلزل قصر شام را به لرزه نشانده است.وقتی میان خون و آتش ،صدای گریه اش دل سنگ را می لرزاند و پاهای تاول زده اش سختی ها را گلایه میکرد ؛همه چشم ها کور بودند و دل ها سنگین تر از آن بود که بار سنگین دلش را سبک تر کند.
صدای کودک را تاب نمی آورند میخواهند ساکتش کنند.ان هم با سر پدرش... کودک سه ساله سر پدر را می گیرد و اورا در آغوش میگیرد... بوی پدر آرامش می کند دیگر گریه نمیکند،دیگر پاهایش درد نمی کند،دیگر خسته نیست.ناگاه سر به کناری می افتد و رقیه هم به کناری دیگر...