به گزارش مفدا - گناباد، دستمان را میگذاریم روی مرزی ترین نقطه وجودمان، یک حس گمشده آهسته شروع میکند به جوانه زدن… سلام می کنیم، چشممان مست تماشای گنبد طلا میشود… بو می کشیم تا ریه هایمان پر شود از عطر حضور نگاه مهربان امام رئوف و احساس تازگی، اندیشه های خسته یمان را فرا میگیرد… زیر لب زمزمه می کنیم :
سلام بر تو ای خورشید تابان خراسان که تمام انگورها، مرثیه خوان واپسین لحظات توانَد.
سلام بر تو ای سلطان خراسان، تو که غبار قدم هایت، سرمه دیدگان ماست.
سلام بر تو ای ماه تابان، که مهربانی هایت از شمار زائران انبوهت بسیار بیشتر است.
سلام بر تو ای عصمت هشتم، که کوچه های طوس، هنوز بوی عطرآگین تو را می دهد و آوای غریب ملایک هنوز در طواف حریم کبریایی ات به گوش می رسند.
آه؛ کوچه های نیشابور، هنوز بوی کلام عطرآگین تو را دارد. هر روز که خورشید خراسان، سینه ریز زرینش را از شوق می درد و انبوه دانه های طلایی اش از فراز آسمان بر حَرَمت می پاشد، کبوتر دل، بهانه کنان به سوی حرم تو پر می کشد و به سوی دانه های مِهری می رود، که برایش می پاشی.
ای آشنای غریب، ای عصمت هشتم، ای غریب الغربا، ای شمس الشموس، ای مولای من! دلمان را جا گذاشتیم در حرم و گره اش زده ایم به ضریحت...
ای غریب ترین غریب ها؛ قلب تو رأفتی به توان بی نهایت است؛ پس طفل های بی پناه حاجت ما را دریاب و شفاعتمان را بپذیر.
ای امام مهربان! همراه با کبوتران حرمت، محزون و گریان دل را به دور بارگاه تو پر می دهیم تا با زمزمه ملائک همراه شویم.
یا امام رضا! امروز، تنها نه خیابان های خراسان که تمام رگ های عاشقانت، به گلدسته و رواقت ختم می شود.
امروز است، آن روز حول ناک که حنجره نورانی ات، جرعه نوش سم ستم سیه دلان شد و طنین هق هق زائرانت تا قیامت، گلوی سوخته ات را یاد می کند.
ای ضامن هر چه نیاز و ای امام رئوف! ما خود را به پنجره نگاه تو آویخته ایم و چشم های آغشته به رازمان را به ضریح تو دوخته ایم. ما را از سقاخانه لطفت سیراب کن.
نویسنده : زهره ساقندی