به گزارش مفدا-جهرم، در روز ششم ماه محرم «حبیب بن مظاهر» که یکی از یاران با وفای امام حسین (ع) بود، تعداد سپاهیان دشمن را در مقابل سپاه سیدالشهدا (ع) دید به خدمت امام حسین (ع) آمد و از ایشان درخواست کرد تا به نزد قبیلهای به نام قبیله بنی اسد که در نزدیکی کاروان کربلا حضور داشتند برود و آنان را برای مقابله با لشکر عبیدالله به همراه با کاروان کربلا دعوت کند.
حبیب بن مظاهر شبانه کاروان را ترک کرد و بهسوی قوم بنی اسد راهی شد و هنگامیکه به آنها رسید با سخنرانی مفصل جایگاه سیدالشهدا (ع) را به آنان یادآوری کرد و آنان را برای پیوستن به لشکر امام حسین (ع) فراخواند، مردان بنی اسد پس از مدتی پذیرفتند و برای مقابله با عبیدالله بهسوی لشکر سیدالشهدا (ع) راهی شدند، اما در میان آنان یک نفر خبر پیوستن مردان بنی اسد که تنها ۹۰ نفر بودند را به عمر بن سعد داد و وی سریعاً لشکری ۵۰۰ نفری را برای جلوگیری از پیوستن بنی اسد بهسوی آنان ارسال کرد.
لشکرعمربن سعد با افراد قبیله بنی اسد در بین راه درگیر شده بودند و این درگیری بینتیجه سبب شده بود تا مردان قبیله بنی اسد عقبنشینی کنند و از مهلکه بگریزند آنها پیش قبیله خود بازگشتند و شبانه از ترس حمله عمر بن سعد از منطقه خارج شدند.
حبیب ابن مظاهر پس از این رویداد ماجرا را به امام حسین (ع) خبر داد، بدین ترتیب قبله بنی اسد نتوانستند به امام حسین (ع) بپیوندد. آنها یک روز پس از شهادت امام حسین (ع) و یارانشان برای به خاک سپردن بدنهای مطهر اهلبیت (ع) به همراه زنان خود به محله حادثه آمدند.
امام حسین (ع) قاصدی نزد عمر بن سعد روانه ساخت که می خواهم شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشیم.
ابتدا امام (ع) آغاز سخن کرد و فرمود: «ویلک یابن سعد ...؛ وای بر تو، ای پسر سعد، آیا از خدایی که بازگشت تو به سوی اوست، هراس نداری؟ ابن سعد گفت: اگر از این گروه جدا شوم می ترسم خانه ام را ویران کنند. امام (ع) فرمود: «أنا أبنیها لک؛ من آن را برای تو می سازم ...».
عمر بن سعد که وسوسه حکومت ری کورش کرده بود بهانه های واهی آورد.
امام فرمود؛ تو را چه می شود!
خداوند به زودی در بسترت جانت را بگیرد و تو را در روز رستاخیز نیامرزد.
به خدا سوگند! من امیدوارم که از گندم عراق، جز مقدار ناچیزی، نخوری».