کارکنان و پزشکان بیمارستان ها، بعضی از بیماران مرگ مغزی را هرگز فراموش نمی کنند. احمد نیساری هم یکی از همان چهره های ماندگار بیمارستان امیرالمومنین علی (ع) گراش است که برای آن ها فراموش شدنی نیست. پسری ۱۸ ساله که ده روز قبل از مرگ مغزی، اعضای بدن خود را اهدا کرده و کارت اهدای عضو را دریافت می کند. به مناسبت ۳۱ اردیبهشت ماه روز ملی اهدای عضو با همکاری کانون هلال احمر، با مهندس حامد نیساری ( برادر ِ احمد نیساری ) مسئول آموزش مجازی دانشکده علوم پزشکی گراش، مصاحبه ای در خصوص نحوه اتفاق افتادن حادثه، تصمیم گیری برای اهدای عضو ، ارتباط با خانواده های دریافت کننده اعضا و ... انجام دادیم که شرح تفضیلی آن را در زیر بخوانید.
زندگی قبل از مرگ احمد
احمد در اسفند ماه ۶۶ متولد و فرزند ششم خانواده ما بود. پسری آرام و کم حرف و صبور و بسیار درون گرا بود و در هر جمع و جماعتی بیشتر شنونده بود تا گوینده ، مگر اینکه از او می خواستند در مورد چیزی نظر بدهد که آن هم خیلی مختصر و مفید اعلام می کرد.
درسش خوب و اهل ورزش و تفریحات سالم بود. برای اموراتش برنامه ریزی داشت و به همه کارها در موعد مقرر رسیدگی می کرد. احمد قهرمان شطرنج بود و چندین دوره در مسابقات منطقه ای و استانی حضور داشت و صاحب مقام بود.
در بعد فرهنگی و فعالیت های اجتماعی، یک بسیجی خوش فکر بود. اهل مطالعه و پیگیر اخبار روز جامعه و دغدغه مند نسبت به ارزش های انقلاب و نظام بود .از داوطلبان جمعیت هلال احمر بود و در برنامههای این نهاد حضور فعالی داشت.
خیلی خوش ذوق و اهل هنر بود و به خصوص در هنر منبت و معرق کارهایی را انجام می داد.
مقید به نماز اول وقت و ترجیحاً جماعت بود. سعی می کرد تا جایی که شرایط به او اجازه دهد و مخصوصا اگر موعد مدرسه نبود، نماز را در مسجد و به صورت جماعت اقامه کند.
رفتارش در خانواده خیلی ویژه بود. یک نجابت خاص همراه با شیرین زبانی منحصر به فردی داشت که احمد را هم بین خانواده و هم فامیل محبوب کرده بود. گاهی وقتی می خواست حرفش را به صورتی بزند که بر روی جمع تاثیرگذار باشد از عنصر طنز بهره می برد و با همین بزله گویی های شیرینش، گفتارش بیشتر به دل مینشست.
به واسطه اینکه پدرم عمدتا یا در جنگ و بعد از جنگ در ماموریت های نظامی حضور داشت، خیلی از امورات خانه و خانواده روی دوش مادرم بودم که نیاز بود همه ما بچه ها کمک حال مادر باشیم و هر کدوم یک گوشه کار رو به دست بگیریم. احمد با اختلاف معناداری نسبت به بقیه اعضای خانواده، همراه و هم قدم مادر بود و خیلی از امورات را انجام می داد. نه فقط برای مادر که هر کاری از دستش بر می آمد برای تک تک اعضای خانواده انجام می داد. او یک جوان دلسوز و متعهد نسبت به مسئولیت ها بود.
مجموعه این ویژگی ها باعث شده بود از احمد شخصیتی درست شود که طبعا فقدانش برای ما و هر کسی که احمد را می شناخت خیلی خیلی سخت بود.

حادثه چطور اتفاق افتاد؟
احمد وقتی از دبیرستان فارغ التحصیل شد پشت کنکوری بود و مدتها روی آزمون کنکور تمرکز داشت که بتواند با رتبه خوب و در رشته مورد علاقه اش، وارد دانشگاه شود.
از آنجایی که اهل هنر بود و منبت و معرق را به صورت جدی دنبال می کرد چند جا به وی پیشنهاد همکاری داده بودند. کنکورش را که داد، تصمیم گرفت تا زمان اعلام نتایج، مشغول به کار شود. ۱۰ تیرماه ۸۵ کنکور داد و از فردا در یکی از کارگاه های نجاری سطح شهر مشغول شد و کار منبت روی چوب را انجام می داد. محل کارش هم کمربندی و غالبا تا غروب آنجا بود.
یک شب که با موتور از محل کارش به خانه برمی گشت، در بلوار چراغ های برق خاموش بوده و متاسفانه این تاریکی باعث می شود ماشینی که کنار خیابان، بد و به صورت اریب پارک بوده را نبیند و از پشت به ماشین برخورد کرده و سرش به زمین خورده و متاسفانه ضربه مغزی شود.
شما چطور با خبر شدین؟
وقتی حادثه رخ داد من ایران نبودم. نه فقط من، بلکه پدر و برادر بزرگترم هم ایران نبودند. یک شب که فکر می کنم ساعت حدود ۱ بامداد بود یکی از آشناها از گراش با پسرخاله م که کنار ما بود ، تماس گرفتند. نوع صحبت کردن و جواب دادنشان مشکوک و پر از ابهام بود. همین مسئله خود به خود دلهره را روی دل من و پدر و برادرم ریخت. تا صبح من در حالت خواب و بیدار بودم تا اینکه صبح، شوهرخواهرم با پدرم تماس گرفت که احمد تصادف کرده و قرار است یک عمل سنگین روی پاهایش انجام شود و دکترش گفته نیاز هست که پدرش اینجا باشد و کتبا رضایت بدهد. برای من که دلم نمیخواست به بدتر از این فکر کنم، بهترین راه حل این بود که دقیقا همین جمله شوهرخواهرم را باور کنم و به چیز دیگری فکر نکنم اما خودمم ته دلم می دانستم دلم را به چیزی خوش می کنم که هر آن ممکن است یکی سر برسد و بگوید اینجوری نیست.
پدرم با اولین پرواز به گراش برگشت و دقیقا از موقعی که پدرم از ما جدا شد سختی و غریبی من و برادرم شروع شد. من اولین کاری که کردم این بود که با گراش تماس گرفته و از دوستان خودم و دوستان احمد میزان فاجعه ای که رخ داده بود را جویا شوم . به هر کسی زنگ می زدم یا جوابم را نمی داد یا اگر جواب می داد اظهار بی اطلاعی می کرد. آنها از ماجرا مطلع بودند فقط نمی دانستند به من چگونه بگویند. ترجیح داده بودند که سکوت کنند و همین شدت نگرانی من و برادرم رو زیادتر می کرد.
فردا صبح زود پدرم زنگ زد و گفت اوضاع احمد خوبه نگران نباشید و چون شما هم خیلی سختی کشیدید، هماهنگ کردم که با اولین پرواز به ایران برگردید. هم خوشحال بودم که می خواهم به گراش بروم و هم دلهره داشتم که چرا پدر در این شرایط و با این عجله می گوید به گراش برگردید؟!
به هر ترتیبی که بود سریع وسایلمان را جمع کردیم و به فرودگاه رفتیم. در فرودگاه که بودیم یکی از همشهریان سمت برادرم آمد و بدون اینکه متوجه باشد ما از عمق اتفاقی که افتاده چقدر مطلع هستیم، به برادرم تسلیت گفت. همین حرف دنیا را روی سر ما خراب کرد. با وجود اینکه فهمیده بودم چه بلایی سرمان آمده اما باز هم برادرم جوری وانمود می کرد که احمد هنوز زنده است و نفس می کشد، راست هم می گفت، چون از گراش به او گفته بودند احمد نفس می کشد و قسم خورده بودند و حقیقتا احمد هنوز نفس می کشید اما با دستگاه و تنفس مصنوعی...
تمام طول پرواز برای من و برادرم به بدترین شکل می گذشت و لحظات خیلی تلخی بود. وقتی رسیدیم فرودگاه ما را مستقیم به بیمارستان بردند. حمید بلافاصله بالای سر احمد رفت، من هم آماده شدم و حتی کاور مخصوص را هم پوشیدم ولی لحظه آخر منصرف شدم و نرفتم که در آن وضعیت ببینمش. چون آخرین باری که احمد را دیده بودم و از او خداحافظی کردم ، اینقدر سیمای خندانش در ذهنم خوب تصویر شده بود که حاضر نبودم این تصویر زیبا را با برادری که روی تخت بیمارستان هست ، عوض کنم.
از بیمارستان بیرون آمدم ، عمو مهدی ( خدا رحمتش کنه) مرا سوار ماشینش کرد. گفتم عمو جان من خانه نمی آیم ، برایم بلیط قم بگیر. من میرم آنجا هر وقت احمد از بیمارستان بیرون آمد به گراش برمی گردم. این را که گفتم بغض عمو ترکید و شروع به گریه کردن کرد. برادرم هم که کنارم نشسته بود طاقت نیاورد و بغضش ترکید. من همه چیز را تمام شده می دیدم و آنجا بود که حقیقتا فهمیدم چه اتقافی افتاده است.

چه زمانی قصه اهدای اعضا را به شما گفتند؟ نحوه گفتن شان به شما درباره این که تصمیم بگیرید اعضای بدن احمد را ببخشید، چطور بود؟
بی تابی ها و گریه های بی امان من در ماشین عمو مهدی ادامه داشت تا اینکه عمو حرفی زد که مرا شوکه کرد. وسط آن بی تابی ها یکباره گفت می دانی احمد چه کاری کرده است ؟! احمد ده روز قبل خودش رفته همه اعضای بدنش را اهدا کرده و ما داریم تلاش می کنیم به آرزویش برسد و اعضای بدنش اهدا شود. همین جمله عمو باعث شد من گریه کردن را از یاد ببرم. نه فقط آن لحظه که تا همیشه گریه کردن برای فقدان احمد را فراموش کردم. سال ۸۵ که این اتفاق افتاد اصلاً جو اهدای عضو حاکم نبود. فکر می کنم اولین نفری که قرار بود در گراش و یا شاید در منطقه اهدای عضو شود ، احمد بود و به خاطر این موضوع ناهماهنگی هایی وجود داشت . ولی تمام هم و غم همه خانواده خصوصاً عمو مهدی این بود که این اتفاق رخ دهد و خداروشکر محقق شد.
فکر می کنید این تصمیم را که اعضایش را ببخشید ، شما گرفتید یا احمد؟
قطعاً تصمیم خود احمد بود. احمد به گفته مسئول وقت اهدای عضو بیمارستان قبل از ۱۸ سالگی چند بار برای اهدای عضو به بیمارستان مراجعه کرده بود ولی بدلیل نداشتن سن قانونی نمی توانست به هدفش برسد. وقتی هجده ساله می شود مجدد به بیمارستان مراجعه و فرم اهدای عضو پر کرده و درخواست می کند که کارت مربوطه را به وی تحویل دهند. مسئول اهدای عضو به احمد می گوید برو و زمانی که کارت آماده شد به شما اطلاع می دهیم. احمد در جواب می گوید نه، ترجیح میدهم منتظر بمانم و کارت رو تحویل بگیرم. هیچ ضمانتی نیست که من بروم و اتفاقی برایم نیفتد و به همین دلیل منتظر می ماند و با سماجت کارت را می گیرد. ما هیچ کدام از اعضای خانواده از موضوع خبر نداشتیم. اولین کسی که مطلع می شود مادرم بوده و من از زبان مادرم شنیدم که احمد یک چیزی را به وی می دهد و از او می خواهد آن را برایش نگه دارد. احمد در جواب مادرم که می پرسد این چیست می گوید این چیزی است که مرا سربلند می کند. مادرم با تصور اینکه در مسابقه ای برنده شده است از او می خواهد که دقیق بگوید این کارت چیست و پس از دیدن کارت نگران شده و از احمد می پرسد که این تصمیم را چگونه گرفته و احمد با اخلاق، رفتار و گفتار متین همیشگی، مادر را مجاب می کند که این کار خداپسندانه ای هست که مدت ها ذهن او درگیر کرده و باید انجامش می داده است. مادر با نگرانی دست به دعا برداشته و کارت اهدای عضو احمد را در صندوقی پنهان می کند و حتی با پدر خانواده هم در این مورد صحبت نمی کند. احمد ۲۲ تیرماه ۸۵ اعضای بدنش را اهدا کرده و ده روز بعد یعنی ۲ مرداد ۸۵ حادثه منجر به فوت برای وی رخ می دهد.

به خودش هم الهام شده بود؟ مثلا تغییر رفتار یا نشانه هایی که بعدها به آن ها رسیدید.
وقتی احمد با میل خود، اعضای بدنش را اهدا می کند و با سماجت کارت را همان روز می گیرد ، من این را به الهام شدن تعبیر می کنم. او همیشه دلش می خواست کاری انجام دهد که از جان گذشتن یا ایثار کردن معنا داشته باشد. این گفته ها را همیشه در خانواده کم و بیش مطرح میکرد. همیشه می گفت الان که باب جنگ و شهادت بسته شده است من می توانم چه کاری انجام دهم که در این سطح بتواند ایثارگری را معنی کند؟ مجموعه این رفتارهای ریز و درشت را می توان به آن جریانی که به یک نفر الهام می شود که کاری به این بزرگی را در این سن و این شرایط انجام دهد، تعبیر و تعریف کرد.
چه اعضایی از بدن احمد اهدا شد ؟
اعضایی که احمد اهدا کرده بود و در کارت قید شده بود بیشتر از آن چیزی بود که در نهایت اهدا شد. قلب، کلیه ها،کبد و پانکراس از اعضای بدن احمد اهدا شد . قلبش طبق چیزی که من شنیدم به تهران رفت، کبدش در کرج به یک جانباز شیمیایی پیوند خورد. کلیه ها یکی شیراز و دیگری گچساران و پانکراس را حقیقتاً اطلاعی ندارم.

آیا خانواده های دریافت کننده اعضا را می شناسید؟
ما با دو تا از خانواده های دریافت کننده اعضا در ارتباط هستیم. احساس می کنیم اعضای بدن عزیزی که از دست داده ایم هنوز در این دنیا است و نفس می کشد و نفس می دهد. کبدش به یک جانباز شیمیایی که ۱۴ سال درد می کشید و انواع مدل های درمانی انجام شده بر روی وی به جایی نرسیده بود، پیوند خورد. او نجات پیدا کرد . این جانباز سرپرست یک خانواده هست و اگر کبد به وی نمی رسید در واقع یک خانواده از هم می پاشید که احمد جلوی این اتفاق را گرفت. نه فقط این جانباز عزیز،بلکه عزیزان دیگری که عضوی از بدن احمد را دریافت کردند هم زندگی دوبارهای یافتند و سرنوشت خود و خانوادههاشون تغییر کرد و طبعا به آرامش رسیدن. ارتباط با خانواده های دریافت کننده اعضا برای ما توام با آرامش است. این ارتباط توالی منظمی هم دارد و معمولا از همدیگر خبر می گیریم و به خصوص به مناسبت های مختلف، این بزرگواران محبت می کنند و جویای احوال خانواده ما هستند. که این ارتباط باعث آرامش ما و بیشتر موجب تسلی خاطر پدر و مادرم هست.
آیا قصه پیوند اعضا تا حدودی موجب تسکین برای خانواده شما شد؟
خیلی تسکین داشت. من فکر می کنم همه در خانواده و فامیل ما از این کار احمد آرامش گرفتند.. پس از بازگشت به ایران، اولین لحظه ای که پدرم را دیدم سرش را به گوش من نزدیک کرد و گفت که نمی گم گریه نکنی بیتابی نکنی به هرحال داداش از دست دادی ولی چیزی به تو می گویم " احمد با این کاری که کرد گریه کردن نمی خواهد". من احساس می کردم با اهدای عضو واقعا به آن چیزی که می خواسته رسیده است و این موضوع به سبک شدن این داغ برای کل خانواده خیلی کمک کرد.
الان که سال ها از اهدای عضو می گذرد ، فکر می کنید در آن شرایط تصمیم درستی گرفتید ؟ و اینکه چه حسی به اهدای عضو برادرتان دارید ؟
الان نزدیک به ۱۹ سال از آن اتفاق می گذرد. به جرات می توانم بگویم کل اعضای خانواده با رضایت کامل آن اتفاق را رقم زدند و احمد را به آرزویش رساندند. پس از آن بسیاری از اعضای خانواده کارت اهدای عضو گرفتند و بقیه هم اگر نگرفتند شفاهی اعلام کردند و رضایت دادند که اگر در شرایط مشابه قرار گرفتند اهدای عضو شوند. . مطمئن باشیم که رضایت قلبی بود و هر بار دیگری هم از ما پرسیده شود قطعاً جواب ما همین است. احمد در آن سن با تصمیمی به این بزرگی، هم برای خودش و هم برای همه ما باعث سربلندی و عزت شد.

سخنی با خانواده هایی که در شرایط شما قرار می گیرند…
من نمی توانم به صراحت بگویم که هر خانوادهای که خدای ناکرده در آن شرایط قرار گرفت تصمیم احمد یا ما را بگیرد. شرایط خیلی سخت و داغی بسیار سنگین است و این تصمیم گیری را دشوار می کند. احمد با اقدام خود ، کار را برای ما آسان کرده بود هرچند اگر احمد هم این کار را انجام نداده بود شاید ما انجام می دادیم ولی مسیر را برای ما هموار کرد. به خاطر همین مسائل من نمیتوانم به صراحت از خانوادهای که برایشان این اتفاق افتاده بخواهم اهدای عضو کنند ولی یک نکته را می گویم : وقتی عزیزی از دست می رود اعضایی از بدنش که به درد می خورد نیز همراه وی به خاک سپرده می شود . فکر اینکه تک تک اعضای این بدن می تواند چه سرنوشتی برای چه خانواده هایی رقم بزند و چه خانواده هایی را نجات دهد و چه زندگی هایی را احیا کند بسیار شیرین است. حال تصور کنید این فکر، محقق شود ....
مصاحبه کننده : محمدجواد رحمانی، فوریت پزشکی ۹۹