به گزارش مفدا شاهرود، ما آدم ها همیشه دنبال کشف یه فضای بزرگتر و جدیدتر برای زندگی هستیم. دنبال کشف یه جزیره و یا حتی یه سیاره جدید و ناشناخته برای زیستن.
یکی از روزها بود که خبر اومد یه سیاره جدید کشف شده، یه سیاره بسیار بسیار بزرگ و به اندازه بزرگیش ناشناخته.
و حالا نوبت این بود که عدهای از ما آدمها برن سمت اون سیاره و از نزدیک کشفش کنن و رازهای عجیبشو بشناسن.
سیاره ناشناخته بینظیر بود، بزرگ و زیبا. اما زیادی سوت و کور بود. انگار هیچ وقت چیزی به نام صدا اونجا وجود نداشت.
اما چیزی که مسلم بود این بود که تحمل سکوت در اون سیاره و برای افرادی که اونجا بودند سخت و غیرقابل تحمل بود؛ پس آدمها با ورودشون به سیاره جدید، صدا تولید کردند و یکهو یک اتفاق عجیب توی اون سیاره افتاد و همونجا راز بزرگ و عجیب اون سیاره شناخته شد.
با هرصدا توی اون سیاره انگار یه موج بزرگ تشکیل می شد. موجی پرقدرت و خارقالعاده که با خودش صدا رو می برد بالا و تا دور دست ها پخش میکرد.
روی اون سیاره فرقی نمیکرد که صداشون چقدر آروم یا بلنده، صدا پرواز میکرد و تا دوردست ترینها میرسید؛ آنقدر دور که صداشون به آدمهایی که روی سیاره زمین بودن هم میرسید.
آدمهای سیاره جدید، بینهایت عاشق اونجا شده بودن، عاشق اینکه حرف بزنن و پرواز صداشونو ببینن، عاشق اینکه حالا حتی زمزمههاشون هم از هر فریادی بلندتر بود و بیشتر شنیده میشد.
اوایل سخت بود، موج صداها ضعیف و پر از خش بود اما آدمهای روی اون سیاره جدید هرروز و هرروز سعی کردن صدا و موج هاشونو پرقدرتتر بفرستن انقدر که هیچ خشی روی صداشون نباشه، انقدر قوی که بتونن به بهترین شکل ممکن حس زیباشونو با آدمهایی که روی اون سیاره نبودن به اشتراک بذارن.
اونها کنار صداشون موسیقی رو هم اضافه کردن و موجهای صدا و آوا و نوا و خیال، عجب هارمونی بینظیر و خیال انگیزی رو تشکیل داد.
نهایت ماجرا اینکه اهالی سیاره جدید خیلی راحت فقط با صداشون یه دنیا حرف و خیال رو به زمینی ها منتقل میکردن.
و زمینیها هرزمان و هرجا که بودن، اوایل یه صبح شلوغ کاری یا خسته یک روز سخت، مسافر یک راه طولانی یا در فاصله یه وقت کوچیک فراغت، میتونستن چشمهاشونو ببندن و به آوای اهالی اون سیاره جدید گوش بدن،
سیاره ای که حالا رادیو نام گرفته بود.