جمعه ۳۰ مهر ۱۴۰۰ - ۱۴:۰۳

ترجمه‌پذیری اشعار فارسی

دکتر رضا

مطلب پیش رو برگرفته از کتاب "نگاهی به شاهنامه" نوشته "دکتر فضل الله رضا" نشر "علمی و فرهنگی" و در رابطه با امکان ترجمه اشعار فارسی به زبان‌های دیگر و مقایسه‌ شاعرانی که بعضی، ترجمه‌ اشعارشان راحت‌تر و بعضی دیگر دشوارتر است. این کتاب نگاهی ادبی، فرهنگی به شاهنامه دارد که در آن از بحث‌های تخصصیِ ادبی پرهیز شده و کتاب با زبانی ساده نگاشته شده است. بنابراین می‌تواند شروع خوبی برای آشنایی با شاهنامه باشد. دکتر رضا تحصیل کرده در رشته‌ ریاضیات است اما «گرچه سرنوشت، او را به جانب علمِ خالص راند، همواره مانند آفتاب‌گردان رویش به جانب ادب و فرهنگ ایران است...(از پشت جلد کتاب-دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن)».تهیه کننده: عارف نظری، عضو سرویس فرهنگی مفدا شاهرود

نکته‌ای که فردوسی را از اغلب گویندگان بزرگ فارسی زبان متمایز می‌کند جنبه جهانی اوست. مقصود من از این جمله تأکید بر این مطلب نیست که شاهنامه به زبان‌های مختلف ترجمه شده (حتی قسمتی از آن به زبان‌های دیگر به نظم درآمده)، و یا این که شاهنامه شاید تنها کتاب فارسی است که خواندنش در عِداد کتاب‌های معروف جهان، به دانشجویان و اهل معرفت و همگان در آمریکا توصیه شده است. اهمیت جهانی بودن شاهنامه در «ترجمه پذیری» آن است. شاهنامه افکار و روابط انسانی، شادی‌ها، رنج‌ها، و عشق‌ها را منعکس می‌کند، به صورتی که برای مردم غالب ملل درکش آسان و دلپذیر و گیراست. شاهنامه را می‌توان به آسانی به زبان احساسات و مفاهیم ترجمه کرد و به صورت داستان به نمایش درآورد. از این نظر است که محتوای شاهنامه ارزش جهانی دارد.

اشعار بلند فارسی که به ترجمه درنمی‌گنجند و ارزش جهانی نمی‌توانند داشته باشند فراوانند. به عنوان مثال، از جمله اشعاری که به آسانی ترجمه پذیر نیستند، بعضی از ابیات غزل زیبای سعدی را در نظر می‌گیریم: آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم/ تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم

نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند/که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم

بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب/ که نه در بادیه خار مغیلان بودم

زنده می‌کرد مرا دم به دم امید وصال/ ورنه دور از نظرت کشته هجران بودم

به تولای تو در آتش حسرت چو خلیل/ گوییا در چمن لاله و ریحان بودم

تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح/ همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم

چون قلم بر سرم از سرزنش دشمن و دوست/ تیغ می‌آمد و سر بر خط فرمان بودم

سعدی از جور فراقت همه روز این میگفت/ عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

 هرچند بعضی از ابیات این غزل شیوا را به آسانی می‌توان به زبان‌های غربی ترجمه کرد، ولی بعضی ابیات به زبان جهانی به سهولت ترجمه پذیر نیست. مقصود من از عبارت زبان جهانی، زبانی است که درخشش مفاهیم در آن زبان تا اندازه‌ای برای همگان روشن باشد و یک لفظ یک مفهوم معین و مشخص را برساند. نمونه اعلای این زبان‌ها زبان‌های ریاضی و علمی است. نمونه قابل قبول دیگر زبانی است که اشعار ساده و روشن، مانند غالب اشعار شاهنامه به آن زبان بیان شده است. اگر بخواهیم ابیات سوم و پنجم و هفتم این غزل[سعدی] را به زبان‌های غربی ترجمه کنیم باید نخست مکتبی به وجود بیاوریم که خواننده مفاهیمی نظیر آتش خلیل، تراش قلم، خار مغیلان را درک کند و با آنها مأنوس بشود؛ این کار دشوار و دامنه‌دار است. ترجمه لفظ به لفظ و کلام به کلام مقدور نیست. زبان بعضی ابیات این غزل، با همه زیبایی از نوع زبان‌های محلی و تخصصی است و جهانی نمی‌تواند باشد.

همچنین است غزل زیر از حافظ که در وسط السماء بلاغت و زیبایی است، ولی شناخت آن به همان دلیل بالا از چشم اغلب مردم کره زمین نهان خواهد بود:

طفیل هستی عشقند آدمی و پری/ ارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش/ که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری

می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند/  به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار/ که در برابر چشمی و غایب از نظری...

برای مردم زیباشناس فارسی زبان، ارزش دارد که وقت صرف بکنند و با اصطلاحات مکتب حافظ مأنوس بشوند و از کلک این نقاش کم نظیر تابلوهایی در قصر خاطرشان آویخته شود. مع‌الوصف، این دولت مخصوص معدودی از فارسی زبانان گهرشناس است و این نقاشی‌ها جز در کنگره کاخ فرهنگ فارسی در جای دیگر نمودی نخواهد داشت.

***

بی‌آنکه وارد موازین علمی بشویم، توضیح می‌دهم که اهل علم دو شیء را تصویر یا ترجمان یا تبدیل یکدیگر می‌دانند، وقتی که میان اجزای آن دو رابطه یک به یک وجود داشته باشد؛ یعنی در برابر هرجزء از یک شیء، جزء معینی از تصویر یا ترجمان آن قرار گیرد. وقتی یک کلام چند معنی در زبان دیگر یافت، آنگاه رابطه تبدیل پذیری یک به یک که در این مقاله اساس ترجمه پذیری قرار داده‌ایم ضعیف خواهد شد. هرچه این همبستگی رقیق‌تر باشد ترجمه پذیری کم پایه‌تر می‌شود. از این روست که «ایجاز»، اگر به معنی زیان نرساند، در ترجمه هنری، تا حدی مرادف با ترجمه پذیری است، برای این که کار به بحث علمی تخصصی نکشد، و ملال بر خاطر خوانندگان ننشیند تفنن می‌کنیم و از طریق امثله و گفت و شنود وارد مسئله می‌شویم.

اگر به شما گزارش دادند که یکی از پروفسورهای اروپا این بیت حافظ را :

هزارجان گرامی بسوخت زین حسرت/ که هر صباح و مسا شمع محفل دگری

 به زبان خودش در یک دو سطر ترجمۀ عالی کرده، زود باور نفرمایید. کسی که چنین ادعایی دارد، یا لااقل بر یکی از این دو زبان مسلط نیست یا اغراق می‌گوید. برای یک فارسی‌زبان سال‌ها آشنایی تدریجی با ادبیات لازم است تا معنی چنین اشعاری را دریابد. آزمایش بفرمایید غالب جوانان تحصیل کرده غیر متخصص ما زیبایی این بیت و نظایر آن را درک نخواهند کرد. فهم این مدارج، آشنایی نزدیک به زیست لازم دارد. شعر به سادگی ترجمه پذیر نیست... هرچند از نظر علمی نمی‌توان امکان ترجمه پذیری چنین اشعاری را نفی کرد، لااقل می‌توان گفت که ترجمه پذیری، به زبان موجز ادبی این گونه اشعار فارسی بسیار نادر و عملا محدود است.

مقابل این مثال‌ها، انبوه گفتار ساده و ژرف توصیفی فردوسی را می‌بینم که چون با احساسات و عواطف و روابط اصولی انسانی ارتباط دارد، در عین اینکه بدوی و پیش‌پا افتاده نیست ترجمه پذیر است. مفاهیمی که بر پایه احساسات ساده انسانی است، در میان اغلب ابناء بشر متداول است و در هر زبانی کم و بیش به سادگی جریان دارد. پیچیدگی‌ها متعلق به رنگ آمیزی‌های رقیق اندیشه انسانی است و آنجاست ترجمة موجز دشوار می‌شود و زیست و تجربه شخصی هر گروه مخصوص به همان گروه را می‌گیرد. .

صحنه‌ها و داستان‌های ترجمه پذیر، سرتاسر شاهنامه را فراگرفته است. مثلا رستم پس از چندین بار دیدن و مکالمه و نَبَرد، پسرش سهراب را نمی‌شناسد. آز و جاه و سودای مقام و نام، او را به کلی نابینا کرده است:  جهانا شگفتی ز کردار توست/ شکسته هم از تو، هم از تو درست

از این دو یکی را نجنبید مهر/ خرد دور بد، مهر ننمود چهر

همی بچه را باز داند ستور/ چه ماهی به دریا، چه در دشت گور

نداند همی مردم از رنج آز/ یکی دشمنی را، ز فرزند باز

آز ما را چنان نابینا می‌کند که پسر پدر را نمی‌شناسد و پدر به پسر رحم نمی‌کند و دوست از دشمن تمییز داده نمی‌شود. این گونه گرفتاری‌های روانی و دردهای انسانی جنبه جهانی دارد. شعر به آسانی ترجمه پذیر است. احساس، احساس مشترک جهانی اغلب ابناء بشر است...

درک سریع این شعرها برای قاطبة ابناء بشر، از هر نژاد و هر درجه تحصیل میسر و در عین حال لذت بخش است. هنرمندی فردوسی در آفرینش نظم نیرومند ساده، شاهنامه را اثری ترجمه‌پذیر و جهانی و جاویدان کرده است. به همین نظر است که ترجمه شاهنامه به زبان‌های مختلف برای کودکان و جوانان جهان می‌تواند بسیار مفید و دلپذیر باشد. با این حال، ترجمه‌های خوب شاهنامه به زبان‌های دیگر بسیار نادر است. فردوسی را در دنیا می‌توان بهتر از این شناسانید.

ترجمانی خوب تسلط کامل به زبان دوم لازم دارد. غالب پروفسورها و شرق‌شناسان ایران دوست، که این ترجمه‌ها اثر همت ایشان است، ممکن است دقت علمی و روش تحقیقی داشته باشند، ولی شاعر و نویسنده بنام در زبان خودشان نیستند. ترجمه‌ها در دست محققان و متخصصان زندانی است و صدایش به مردم کشورها نمی‌رسد. یکی از چند استثنائی که در این باب به یاد می‌آید، ترجمه رباعیات خیام است به قلم فیتز جرالد؛ ادیب و شاعر معروف انگلیسی. من در این باب فرصت تأمل داشته‌ام و نظر علمی و ترجمانی مفاهیم، کار فیتز جرالد را در سطح اعلا می‌دانم، چون ترجمانی مفاهیم را بر ترجمانی کلمات برتری داده است...

***

گفتار حافظ به خلاف فردوسی پیچیده و چون شکنج ورق‌های غنچه تو بر تو است. غزل حافظ غالباً ترجمه‌پذیر نیست. گفتار حافظ به زبانی است که میدان لغت وسیع دارد. هر کلمه نه تنها معانی بسیار دارد بلکه نقش شعر طوری است که معانی در قالب کلمات موج می‌زنند. در شاهنامه فردوسی لذت گفتار در سادگی و راستی و گفت وگوی بدون کم و کاست و پیچ و خم است (به اصطلاح انگلیسی Direct and to the Point). در گفتار حافظ کنایه‌ها و استعارات اصطلاحات مخصوص خود اوست، که تشریفات و رشته‌های صوری روابط اجتماعی را گسسته، و امتیاز از توانگر و درویش گرفته است. گفتار حافظ از این نظر محلی است و جهانی نیست؛ روشنی بخش کنج اهل دل و خواص است و در آسمان معانی دیگر زبان‌ها، فیض بخش عام نمی‌تواند باشد.

خواندن شاهنامه مانند کوهپیمایی است در روز روشن با چشم باز و دل بیدار. آدم از روی شوق و اطمینان خاطر و برنامه حرکت می‌کند. می‌داند به کجا می‌رود. طلوع و غروب آفتاب را می‌بیند-از باد و طوفان و برق و دد و دام بیمناک و یا از رسیدن به جلگه زیبایی پر از خوبی‌ها و خوبرویان شادان می‌شود. رابطه علت و معلول ساده و روشن و همبستگی الفاظ و مفاهیم غالبا یک به یک است. وصف‌ها و نقش‌ها اغلب ترجمه پذیرند. زیست قهرمانان و تأثرات ناشی از آن در قلمرو گفتار و تیغ زبان در نیام اندیشه است.

اندیشیدن به شعر حافظ و مولوی (به ویژه دیوان شمس) مانند بحرپیمایی است در میان امواج خواب و خیال. انعکاس شادی‌ها با ناله‌ها و رنج های ناخودآگاه درونی ما می‌تواند دریا را آرام‌تر یا توفانی‌تر و سهمگین‌تر جلوه دهد. اندیشه‌ها درهم می‌افتند و خواب و بیداری به هم تاب می‌خورند. ترجمانی کلمات به ترجمانی مفاهیم وفادار نیست. درک غالب گفته‌ها زیست می‌خواهد. زبان کتابِ لغت نارسا می‌شود. قال در تصرف حال درمی‌آید.