دلواپسی ها به پایان رسیده است و اینک نور ماه در سیاهی شب به چشم میخورد. قلبها پر شدند از اشتیاق که تنهایی تمام شد.
خدای آسمانها پیشوایی برگزید که امیریست بینظیر و خورشید سرخم میکند زیر لوای او.
او حاضریست که ظاهر نمیشود و حیف نیست دیده را
شوق وصال باشد ولی فروغ دیده نباشد؟
چشم به راه گوشه چشمی از او نشسته ایم که ول کنیم جهان پرهمهمه را ،که زمزمه کنیم سرود سپیدی را زیرا ک از پس ظهور نگاهش سپیده سر میزند.
جهان به اقتدار او کسی ندیده است و امامت به سبب استواری او بر ۱۲ماند و ماندگار شد!
مولایم!
دلم برای ورود تو لحظه شماری می کند و حنجره ام تو را فریاد می زند، تو که تجلی عشقی.
قنوتم را طولانی می کنم تا تو نیمه شبی برای آن دعا کنی. کوچه های غریب بی کسی را آب و جارو می کنم تا تو صبحی زود از آن کوچه عبور کنی.
هر روز چراغ دلم را با «جامعه الکبیره» روشن می کنم و سفره افطارم را با «آل یاسین»و «عهد» تزیین می کنم، برای ظهور تو هر روز پای درد «کمیل» می نشینم.
نمی دانم آخرین ایستگاه «توسل» چه هیجانی دارد که مرا با خود تا آن سوی فاصله ها می برد و صبح آدینه چه صفایی دارد، که صبح آسمانش پراز «ندبه» است.
مولایم…! بی تو دفتر دلمان پر است از مشق های انتظار و من با دلم می خواهم آن روز که می آیی زیباترین مدال ایثار را تقدیم نگاه تو کنم.
«جمعه ها بی تو فقط این دل من میگرید
از فراق تو همه کوی و مکان می گرید»
همه می گویند غروب جمعه دلگیر است، اما نمیگویید چرا؟ جمعه هم از پی نیامدنت داغ سکوت بر لب می زند و تا جمعه ای دیگر خاموش می ماند.
اما آن جمعه که بیایی، ابرهای متراکم و تاریک را از دلها می زدایی و چشمهایی را که حسرت زیارت آفتاب دارند را به نوازش نور و مهربانی میخوانی.
آنگاه که تو بیایی، دست های آسمان هم در پی یاری تو قنوت می کنند. کوه ها کمر خود را برای کمک به تو محکم میکنند، چشم های دریا برای دیدنت باز می شوند، سروها برای بوسیدنت قدقامت می کنند، نرگسها دیگر روی زرد ندارند، شقایق ها دیگر داغ به سینه ندارند و کبوترها، مقیم خانه تو می شوند.
جهان به شکوه تو سر خم میکند ای امام خوب ها..
بیا که عمرمان به انتظار بودنت میرود، بیا پیش از آنکه سپید شود موهایمان و نباشیم هنگامهی ظهورت را...